از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٠/۱۱/۱ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٠/۱۱/۱ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٠/۱۱/۱ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٠/۱۱/۱ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ٥:۳٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ٥:۳٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ٥:٢٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ٤:٤۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز ناخوداگاه یاد جملات جالب کودکی هام افتادم .تعجب

شیطانکشتم شپش شپش کش شش پا را .شیطان

زبانچایی داغه ، دایی چاقه !زبان

نیشخندسه شیشه شیر ، سه سیر سرشیر.نیشخند

ابلهامشب شب سه شمبه س ، فردا شبم سه شمبه س ، این سه 3 شب اون سه 3 شب هر سه 3 شب سه شمبه س.ابله

سبزسپر جلو ماشین عقبی خورد به سپر عقب ماشین جلویی.سبز

یولشش سیخ جیگر سیخی شش زاریول

هیپنوتیزمسربازی سر بازی سرسره بازی سر سرباز سرسره بازی را شکست.هیپنوتیزم

 


†ɢα'§ : یاد قدیما

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ۳:٢۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

زبان هوراهوراهوراابله

یه زمانی به دوستمون که می رسیدیم دستمون رو دراز می کردیم که مثلا می خوایم دست بدیم،چشمک بعد اون واقعا دستش رو دراز می کرد که دست بده، بعد ما یهو به صورت ضربتی دستمون رو پس می کشیدیم شیطانو می گفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ قهقهه(قد بچه رو با دست نشون می دادیم) و بعد کرکر می خندیدیم که کنفش کردیمخنده

زبانهوراهوراهوراابله


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ادواردو آنیلیادواردو آنیلی که بود؟!

نیویورک، منزل سناتور آنیلی، 6 ژوئن 1954
اولین فرزند خانواده مطرح و صاحب‎ نفوذ آنیلی متولد می‎شود. آن‌ها برای او اسم ادواردو را انتخاب می‎کنند. پدرش سناتور جیووانی آنیلی یک مسیحی کاتولیک و مادرش پرنسس مارلا کاراچولو، یهودی بود. خانواده آنیلی که از آنان به‎عنوان خاندان پادشاهی ایتالیا نام برده می‌شود، ثروتمندترین و پرنفوذترین خانواده ایتالیا هستند که هفت کارخانه اتومبیل ‎سازی، چندین بانک خصوصی، باشگاه ورزشی یوونتوس و... بخشی از سرمایه عظیم آنان است.

 



رم، لندن، نیویورک
ادواردو تحصیلات ابتدایی و مقدماتی خود را در ایتالیا گذراند و پس از آن به کالج آتلانتیک در انگلستان عزیمت کرد. بعد از آن هم برای ادامه تحصیلات به ایالات متحده رفت. با این که زمینه خانوادگی برای او اقتضا می‎کرد تا در رشته‎های مهندسی یا اقتصاد ادامه تحصیل دهد، اما ادواردو گمشده‎ای داشت که باید آن را در جایی دیگری می‎‎‎جست. به همین خاطر، رشته ادیان را برگزید و مطالعات خود را به شناخت ادیان مختلف اختصاص داد.

کتابخانه دانشگاه پرینستون، 1974
در یکی از روز‌های دوران دانشجویی‎اش در آمریکا هنگامی که در کتابخانه قدم می‎زد، با کتاب تازه‎ای مواجه شد؛The Holy Quran. آن را برداشت و مقداری از آن را مطالعه کرد. احساس عجیبی به او دست داد. او آن لحظه نمی‎دانست که این کتاب آینده‎اش را به‎کلی دگرگون خواهد کرد. از آن جایی‎که پدرش کاتولیک و مادرش یهودی بودند، زمینه حقیقت‎جویی و تفحص در مورد ادیان و مکاتب در وی ایجاد شده بود.

مرکز اسلامی نیویورک، 1974
بعد از مطالعه بخش‎های زیادی از قرآن، فهمید گمشده خود را در جملات نورانی آن یافته است. در حالی‎ که 20 سال سن داشت، به مرکز اسلامی نیویورک مراجعه و اعلام کرد که می‎خواهد مسلمان شود. همان جا هم شهادتین را بر زبان جاری کرد و آنان هم نام هشام عزیز را برای وی انتخاب کردند.

رم، سفارت جمهوری اسلامی ایران، 1980
ادواردو شبکه‎های تلویزیونی ایتالیا را بالا پایین می‎کرد که برنامه‎ای به چشمش جالب آمد؛ مناظره‎ای بین نمایندگانی از ایران، عراق، آمریکا و ایتالیا که در آن محمدحسن قدیری ابیانه - رایزن مطبوعاتی سفارت ایران در ایتالیا- سخنش را با نام خداوند قویتر از ناو‌های آمریکا شروع کرده بود. تا انتهای مناظره را با دقت و علاقه تماشا کرد. خیلی خوشحال بود که در تلویزیون ایتالیا سخنی از خدای قدرتمند شنیده است. چند روز بعد با موتورگازی دربان منزل‎شان به سفارت ایران در رم رفت. چون یکشنبه بود و روز تعطیل، با در بسته سفارت مواجه شد اما آن‎قدر اصرار کرد که عاقبت قدیری ابیانه شخصا به استقبالش رفت و از همین‎جا باب آشنایی بیشتر او با ایران و انقلاب اسلامی فراهم شد.
دکتر قدیری ابیانه در این باره می گوید: یک هفته بعد از پخش مناظره ادواردو آمد منزل ما، با یک موتورسیکلت گازی دست دوم، بدون این‎که خودش را معرفی کند؛ به نگهبان در منزل ما که ایتالیایی بود، گفته بود می‎خواهم آقای "قدیری " را ببینم. در آن زمان من خیلی مشغله داشتم. برای همین گفتم به او بگویید فردا به سفارت بیاید تا با هم صحبت کنیم. ولی چون ممکن بود در آن‎جا او را بشناسند، نمی‎خواست به آن‎جا بیاید. بنابراین پیغام داد به قدیری بگویید خداوند هر در بسته‎ای را می‎گشاید و من به محض گرفتن این پیغام گفتم، او را به داخل راهنمایی کنید. به استقبالش رفتم. او جوان قدبلندی بود. خواستم خودش را معرفی کند. گفت من ادواردو آنیلی هستم. من بدون آن‎که انتظار جواب مثبتی داشته باشم، پرسیدم شما با آن خانواده معروف آنیلی نسبتی دارید؟ گفت بلی، من پسرش هستم. گفتم تو اگر واقعا پسر آنیلی هستی پس چرا با این موتور دست دوم آمده‎ای؟ گفت این مال نگهبان‎مان است و من با این آمده‎ام تا شناخته نشوم. من مصاحبه شما را دیدم و مسلمان هستم. گفتم چه زمان مسلمان شدی؟ گفت چهار سال قبل. شرح مسلمان شدنش را گفت. می‎خواست که با هم دوست باشیم. از آن به بعد هر وقت که به شهر رم می‎آمد - منزلش در شهر تورینو بود - به من هم سر می‎زد. بعد از چند جلسه که با هم بودیم، شیعه شد. وقتی برایش راجع به تشیع توضیح دادم، خوشش آمد. بعد از شیعه شدن و ذکر شهادتین در نزد آقای فخرالدین حجازی، نام او را "مهدی " گذاشتیم.

تهران، جماران، بیت امام خمینی (ره)،6 فروردین 1360
ادواردو که به‎شدت به انقلاب اسلامی ایران علاقه‎مند شده، در اولین سفرش فرصت پیدا می‎کند تا به اتفاق فخرالدین حجازی به دیدار امام خمینی برود. در همین دیدار است که حضرت امام (رحمت‎الله علیه) در حضور آیت‌الله خامنه‎ای، حاج سیداحمد آقا و آیت‎الله ‌هاشمی رفسنجانی پیشانی ادواردو را می‌بوسند.

زمین چمن دانشگاه تهران، صف اول نماز جمعه، 7 فروردین 1360
ادواردو پس از دیدار با امام، این بار به نماز جمعه تهران می‎رود تا در صف اول به امامت آیت‎الله خامنه‎ای نماز بخواند. تصاویری از آن نماز که بعد‌ها با تلاش بسیار از آرشیو بیرون کشیده شد، خیلی کمک کرد که اثبات کند ادواردو مسلمان و شیعه بوده است.


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ٤:٢٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دلقک

 گوشه ی پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ می زدیم، می شد انیمیشن

دلقک


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

      فرشتهفرشتهفرشته

یکی از سر گرمی دوران کودکیم این بود که مورچه ها را مینداختم تو اب شیطانبعد با ی برگ نجاتشون می دادمتعجب

کلی هم احساس غرور می کردم که  جون ی مورچه را نجات دادم...خیال باطل

               


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ابتدا کامپیوتر را Restart کرده و چندین بار کلید Delete را فشار داده تا به محیط Setup بروید.
سپس گزینه Integrated Peripherals را انتخاب کنید و در صفحه باز شده گزینه Keyboard Power on را انتخاب کنید که شامل گزینه های زیر می باشد که به ترتیب آنها را توضیح می دهیم:


†ɢα'§ : کامپیوتر به سبک شازده

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

عینکدوست اون هست که بگه : بهت گفتم !!!

نه اونی که بگه : می خواستم بگم!!!عینک


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ٤:٥٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هوراهوراهوراهوراهورا

سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ

دلقکدلقکدلقکدلقکدلقکدلقک

 


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دلقکهورادلقکهورادلقک

زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون.

هورادلقکهورادلقکهورا


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢٦ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دلقکدلقکدلقک

برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

هوراهوراهورا


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢٦ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

قلبقلبقلبمراد برقی عاشق محبوبه بود، وقتی سریال مراد برقی شروع میشد پرنده تو خیابونها پر نمی‌زد.

قلبقلبقلب       -------------------------------------------------

البته این یکی انگار بر می گرده به دوره شاه عباس چشمکنیشخندچون خودمم یادم نیست !!!تعجب

مامان و بابا تقلب رسوندنشیطان


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢٦ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ادم هایی که هیچ وقت خدا وقت نداریدتعجب...

برای اونایی که دوسشون دارید وقت بزاریدابرو...

چون اگر شما وقت نزارید هستند بسیار کسانی که به جای شما وقت بگزارندتعجب...

اون وقت تا به خودتون بیاییداز خود راضی...

ی سالی ی ماهی ی روزی که شما وقت داریدلبخند...

می بینید چقدر تنهاییدناراحت...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

چشمک قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانال ها رو عوض کنهچشمک


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ۸:۱٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 عینکصفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بودعینک


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ٧:٤٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شما یادتون نمی آد، دبستان که بودیم، هر چی می پرسیدن و می موندیم توش، می گفتیم ما تا سر اینجا خوندیمچشمک


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ٧:۳۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دوران کودکی یادش بخیر مامان و بابا می خواستن بخوابند !من نمی خواستمتعجب

به من می گفتن حالا که نمی خوای بخوابی چشماتو ببند خواب نره تو چشمات ی وقت خوابت بگیره...!!!

منم از ترس اینکه خوابم نبره چشمامو می بستم چشمک

سه سوت خوابم می بردخنده...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
لبخند


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ٤:۱۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

چشمکلبخندبچه که بودیم وقتی می بردنمون پارک، می رفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه می کردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون می شد، دیگه عمرا پیاده می شدیم لبخندچشمک


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ۸:۳۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دیگر از اینجا ماندن خسته شدم!

نیرویی در ان سوی زمین دارد مرا به خود جذب می کند!

سر دو راهی ماندن و رفتن بودم.... صدایی گفت:


†ɢα'§ : دست نوشت

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/٢٠ ۳:۳۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

عینکچیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال می دادعینک


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ۳:٥٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

اون موقع هافرشته مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیمفرشته


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ۳:٢۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

لبخندقدیما:  جنازه از ویدئو راحت تر جا به جا می شد!لبخند


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ۸:۳۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

عینککاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد.عینک


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ٧:٥۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تعجبدوستی من با تومثل وصله های قرمز هست روی شلوار ابیتعجب

امان از دست این دوستی های وصله دار...

 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۱٠/۱٥ ٩:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بی ادعا رفتید، بی ادعا برگشتید،

آسمان با حسرت به تماشایتان ایستاده بود وقتی عزم سفر کرده بودید و کوله بارتان را می بستید...


†ɢα'§ : به یاد شهدا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

چه مؤلفه‌هایی باعث قدرت نرم در انقلاب اسلامی شد که توانست بدون هجمه نظامی و حتی ادعای هجمه فرهنگی، بنیان به ظاهر مستحکم غرب را دچار خدشه کند؟
گرداب- انقلاب اسلامی ایران، طرح نویی بود که بسیاری از معادلات استکباری حاکم بر عالم را دچار دگرگونی ساخت. طرفداران نظریه‌های مطرح جهانی را هم در بسیاری موارد دچار تناقض فلسفی کرد و حرکت عمومی جهان را از افتادن در سبیل انحطاط به راهی روشن رهنمون ساخت. اساسا این انقلاب اسلامی بود که با طرح چالش جدید، جریان استکبار را وارد فاز بی هویتی و انفعال ساخت و ضرباهنگ پر شتاب آنان را منفی کرد.

انقلاب اسلامی ما مدلی به جهان عرضه کرد که در عین تکثر در محتوا، از وحدت در پایه‌ها برخوردار بود و به خاطر ترکیب در روش‌ها، بساطت و ثبات در مفاهیم خود را از دست نداده بود.

در عین حال اساسا با تصلب و خشک مغزی معارض بود و با نسیان اصول و برخورد مداهنه آمیز با آنان نیز سر ستیز داشت.

انقلاب اسلامی با این رویکرد پایه‌های اومانیسم، لیبرالیسم و کاپیتالیسم را به چالش کشید. صاحبان این منش‌های منحرف، سالیان مدیدی بود که با حاکم ساختن تک صدایی بین‌المللی تصور پدیدار شدن معارض برای خود را نیز به فراموشی سپرده بودند.

این در حالی بود که آنان در عین حال با تجهیز خود به انواع و اقسام وسایل و تجهیزات و اسلحه‌های نظامی، امنیتی و سیاسی، معارض اصلی خود را در این حوزه‌ها شناسایی کرده و اساسا به وجود آمدن معارضی در حوزه اندیشه و تفکر برای خود را محال می‌شمردند.

انقلاب عظیم اسلامی اما نه بنیه‌ای در به راه‌اندازی جنگ سخت و معارضه رویاروی نظامی با استکبار جهانی داشت و نه اساسا هدفی در این زمینه برای خود ترسیم ساخته بود، اما نفس شکل گیری انقلابی بر پایه اندیشه دگراندیشانه با اندیشه حاکم جهانی بود که به سرعت توانست ساز و کارهای متصلب غربی را به معارضه طلبد. دشمن انقلاب اسلامی هم که به خوبی از سطح فیزیکی توان انقلاب اسلامی با خبر بود می‌دانست که انقلاب تضادی در سطح مفهوم با او دارد و تعارض، نظامی نیست.

اما سخن آن است کهچه مؤلفه‌هایی باعث این قدرت نرم در انقلاب اسلامی شد که توانست بدون هجمه نظامی و حتی ادعای هجمه فرهنگی، بنیان به ظاهر مستحکم غرب را دچار خدشه کند؟

چه عناصری در انقلاب اسلامی نهان شده بود که به محض پدیداری این پدیده، رعشه و ترس بر اندام لیبرالیسم افتاد و قبل از آنکه تهاجم فرهنگی انقلاب به غرب برسد، آنان این احساس ترس را در لایه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی خود لمس کردند؟

چه راهبردهای الهام آفرینی در ذات حرکت امت اسلامی وجود داشت که به سرعت ارتش‌های ضد فرهنگ نظامی و غیر نظامی اروپا و آمریکا را بسیج ساخت تا با هماهنگی و در بالاترین سطح قدرت، به زعم خود دمار از روزگار این انقلاب نوپا در آورده و پایه‌های آن را خشک کنند؟

و بالاخره این سوال مطرح است که در نهان انقلاب اسلامی چه ساختاری تعبیه شده بود که با پالایش درونی علاوه بر آنکه تهاجمات نظامی، سیاسی، فرهنگی، امنیتی، اقتصادی، اجتماعی و ... غرب را سد و سعی کرده تا اندک گزندی به پایه‌های انقلاب وارد نیاید، به علاوه هر حمله را به فرصتی برای نوسازی و نوزایی درونی خود تبدیل کرده و در مقابل دشمن را در سطحی که اساسا تصور نمی‌شده زمین‌گیر ساخته است؟

برای پاسخ به این سوال حداقل به چهار عنصر اصلی می‌توان اشاره کرد که این قابلیت‌ها در آنها متمرکز است تا به محض برخورداری یک جمعیت از آن، تاثیرات شگرف پیرامونی در اطراف آن پدید آید.


†ɢα'§ : سایبری به سبک شازده

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ۸:٢٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تا از رفتن گفتی

بهار به خودش لرزید , پاییز شد

می خواستم از دلتنگی اشک بریزم

اما وقتی اسمان بغضش را روی شانه ی من گشود

صبور ایستادم و رفتنت را به تما شا نشستم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

...دیروز از هر چه بود گذشتیم،امروز از هر چه بودیم

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز ...!!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود...


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خیلی گشته بودیم،نه پلاکی،نه کارتی،چیزی همراهش نبود.لباس فرم سپاه تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.خوب که دقت کردم،دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده خاک و گل را پاک کردم.دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم.روی عقیق نوشته بود:((به یاد شهدای گمنام)).


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ٩:٤۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در خطبه قاصعه علی علیه السلام هشدار می دهند و می فرمایند: خداوند سبحان گذشتگان را از رحمت خود دور نکرد مگر به خاطر ترک امر به معروف و نهی از منکر؛ یعنی افراد سفیه را که بی خردانه مرتکب گناه می شدند برای نافرمانی هایشان از رحمت خود دور ساخت و خردمندان و صاحبان اندیشه راهم به جهت ترک نهی از منکر دچار عذاب و لعن کرد.


†ɢα'§ : امر به معروف و نهی از منکر

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ٩:٢٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

1) کنجکاوی را دنبال کنید
“من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم “
چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟
پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

۲) پشتکار گرانبها است
“من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم”
تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .
با پشتکار می توانید به مقصد برسید.

۳) تمرکز بر حال
“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند ، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد “
پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام میدهید.
انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است


†ɢα'§ : ریاضی به سبک شازده

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ٢:۱٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

گاهی حرفی برای گفتن نیست!

گاهی حرف هست اما قابل گفتن نیست!


†ɢα'§ : دست نوشت

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/۸ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تو این عزای بی کسی
با این همه دلواپسی

حق حق گریم و ببین
نمونده دیگر نفسی

خزر خزر اشکایه من
جاری گونه هام شده

این کوله بار غصه هام
سنگینی شونه هام شده

برس به داد عشق من
برس که خیلی خستمه

عاشقی و مهربونی
رسم دل شکستمه

برس به داد عشق من
برس که خیلی خستمه

عاشقی و مهربونی
رسم دل شکستمه

 


†ɢα'§ : محمد صالح علا
۱۳٩٠/۱٠/٧ ۸:۱٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دلخوشی هایم جوانه زد , سبز شد و درخشید!

خشک شد , به رنگ زرد و نارنجی و قرمز درامد! ولی باز هم می درخشید!

نسیم وزید 

 ان ها را در اغوش گرفت و با خود برد به نا کجا ابادی که من نمی شناختمش... 

و باز من ماندم و تو!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۱٠/٧ ٧:٥٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

سلام ای کبوتر هوای انتظار من

سلام ای تمامی امید و ارزوی من

سلام بر تو ای همه صفای تو هوای من

هوای دیدن تو هم فقط شده خیال من


†ɢα'§ : دست نوشت

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/٦ ٧:٥٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز دقیقا یک ساعتو سی و هفت دقیقه شاهد گفت و گوی سه تا دختر نا شنوا بودم!

دنیای عجیبو جالبی دارندتعجب

یک ساعتو سی و هفت دقیقه گفت و گویی بی صدا!

یک ساعتو سی و هفت دقیقه سکوت پر از حرف!

یک ساعتو سی و هفت دقیقه...

ان ها حرف های یکدیگر را می دیدن!

و جالب تر از همه این بود که هیچ صدایی نمی توانست مانع شود تا ان ها صدای یکدیگر را نشنوند و هیچ کس قادر به شنیدن این یک ساعتو سی و هفت دقیقه نبود!!!

 


†ɢα'§ : دست نوشت

ℭoη†iηuê
۱۳٩٠/۱٠/٥ ٦:٢۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

همیشه با اشک هایم با تو اشتی می کنم

تو مثل قطره های نور چشمانم را که نه دلم را می شویی

با تو ام که از حادثه سر شاری و از سکوت لبریز...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۱٠/۳ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§