از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

 


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩۱/٧/۳٠ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 
گاهی پروانه ها نیز اشتباه عاشق می شوند!

به جای شمع!!!!

گرد چراغ های بی احساس خیابان!!!


که برای هر عابری!

نور افشانی می کنندمی میرند...!!!

†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۱/٧/٢٤ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

1369   70    71    72    73    74    75    76
  77    78    79    80    81    82    83    84
  85    86    87    88    89    90    91    92
    93    94    95    96    97    98    99   1400
این تقویم زندگی منه
درست پاییز 69 بود که من زمینی شدم
پاییز 76 بود که من شکوفه شدم و پا به کلاس اول ابتدایی گزاشتم
دوستی داشتم که دقیقا میشه گفت از بدو تولدم با هم دوست بودیم
وقتی به حرف افتادیم بد از اسم مامان بابا اسم همو یاد گرفتیم
اختلاف سنیمون به ی ماه نمیرسه اما چون اون شیش ماه اول سال به دنیا اومده بود و من شیش ماه دوم سال

اون ی سال زود تر از من باید می رفت مدرسه
شاید باورتون نشه به خاطر این که با من هم کلاس شه یک سال دیر تر رفت مدرسه
تو سن 7 سالگی جنگ با پدر و مادر یعنی فاجعه
منم راضی به این کار نبودم اما هر کاری کردم نتونستم متقاعدش کنم
دختری بود یک دنده و لج باز
اون منو خیلی دوست داشت
من دوستش نداشتم که هیچ ازش بدمم میومد
مامانم اینا هم دوست نداشتن من با اون دوست باشم اما سر رابطه فامیلی دوری که با هم داشتیم تو رو درواسی گیر کردن و کوتاه اومدن
ما از دوجنس مختلف بودیم
من ی بچه تیتیش مامانی مرتب و منظم وبا ادب بودم اون ی بچه ی نا به هنجار جیغ جیغو که با نظم بی گانه بود
با اینکه خونه ی ما ته کوچه بود و خونه ی اونا سر کوچه وقتی تو خونشون گریه می کرد صدای جیغاش تا خونه ی ما میومدهمیشه هر روز از صبح تا شب باهم بودیم
تا سال 80 ما فقط موقع خوابیدن از هم دور بودیم
سال 80 که به مقطع راهنمایی رفتیم مدرسه ی من شرط معدل بود اون جون معدلش بالا نبود نتونست اونجا ثبت نام کنه
با اینکه مدرسه هامون از هم جدا شد اما اون هر روز به خونه یما میومد و من تو درسایی که ضعیف بود کمکش می کردم درسامون که تموم می شد تا شب با هم بازی می کردیم بیش تر می رفتیم پارک نیاوران
خیلی این پارک نزدیک خونمون نبود اما ما اونجا را خیلی دوست داشتیم
اون زیاد الاقه ای به درس نداشت ی روز که با هم رفته بودیم شهر بازی(یادش بخیر نزدیک خونمون ی شهر بازی بود اسمش مینی سیتی بود متاسفانه الان تبدیل شده به ایستگاه تاکسی رانی وی بخشیش هم مترو قراره بشه مترو...)
تو چرخ وفلک که نشسته بودیم گفت: تو دوست داری بزرگ شدی چیکاره بشی؟
گفتم: مهندس
گفت: مهندس چی؟
گفتم: زیاد برام فرقی نمی کنه همه مهندسیو ها را دوست دارم (البته اون موقع شناخت دقیقی هم رو رشته های مهندسی نداشتم) توچی؟
گفت: من اصلا درس مرس دوست ندارم! من دوست دارم 18 سالگی ازدواج کنم 21 سالگی هم ی بچه داشته باشم چیه مامانای ما 40 سال با ما اختلاف سنی دارن اصلا خوب مارا درک نمی کنن
دقیقا همونم شد!!!
18سالگی ازدواج کرد الانم ی دختر کوچولوی ناز تیتیش مامانی داره که من عاشقشم...منم کم کم دارم مهندس می شم...
با اینکه ما از دو جنس مخالف بودیمو همیشه با هم بودیم نه من مثل اون شدم نه اون مثل من!!! الان 21سال از دوستی ما میگذره
دیگه ارزوهامون برامون خاطره شده و جاشا داده به ارزوهای دیگه...
نمیدونم این عاقلانه هست یااحمقانه!!!
اما از لان دارم برای سال 13400 خودمواماده می کنم دقیقا 9سال دیگه
تو هر سال واسه ی خودم ی هدف قراردادم و اونا تو اسمونم خودم کردم ی ستاره
ستاره ها به من کمک می کنن در راستای تحقق بزرگترین اتفاق زندگیم توی سال1400
الان 9تا مونده سال دیگه 8تا سال دیگش 7تا... شدن شمارش معکوس برای رسیدن به موفقیت من
من خیلی سخت کوش و پر تلاشم وقتی دلم ی چی بخواد تا بدستش نیارم اروم نمیشم
شاید الان بخندید و بگید تا اون موقع کی مرده کی زنده... ولی من در زندگی اصلی دارم که بهش پایبندم: این که دوست اون که می گه : بهت گفتم نه اونی که می گه: میخواستم بگم!!!
این راز موفقیت من
الان می گم که اون موقع بگم : گفتم
شاید اون موقع دونستن این راز برای شروع برای هم سن و سالای خودم یکم دیر شده باشه!!!
پس می گم که بگم: گفتم


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٧/٢٤ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 

امشب اسمان اینجا دلش گرفته است

بهانه می گیرد!

دلتنگ چیست و کیست را نمی دانم

انگار دلش می خواهد گریه کند!

شاید اشک مرهمی باشد بر دلتنگیش...

من جه مرحم کنم بر دلتنگی خویش؟؟؟


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٧/۱٩ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

برگ درخت چنار - پاییز --- عکس با کیفیت از برگ درخت چنار در فصل زیبای پاییز

 

هیچ فکر نمی کردم روزی دلم برای درختان چنار کوچه ی مان تنگ شود

اما شد!

هیچ فکر نمی کردم روزی دلم بخواهد یکی از انها را در اغوش بگیرم سر بر روی تنه اش بگزارم پلک بر هم نهم و سر شار از احساسی که نمیدانم چه بناممش

بگویم: حالت چطور است؟!!!

اما خواست!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٧/۱٩ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

چقدر سوختن و ساختن به هم نزدیکند. هر اندازه که از سوختن فاصله می گیری فرسنگ ها از ساختن عقب می افتی.چگونه می توان بی سوز ساخت؟

معمار خوبی نبودم ، هرچند کتاب های زیادی خواندم اما دانایی که همیشه معرفت و بینش نمی آورد. باید مرد عمل بود وگرنه به سخن کار بر نیاید.

خودسازی پلکان ترقی و عروج است و من تا به حال دست و پا شکسته از این پله بالا رفته ام ، چه بسا به امید بالارفتن به پایین آمده باشم!

مدتی است در مرداب راکد رکود گرفتار شده ام ،دریغا که دست و پایی هم نمی زنم مگر آشنایی گوشه ی چشمی به ما کند.

مدتی است آشنایان غریب گشته اند و غریبه ها غریب تر.

مدتی است نمازهایم به جای قربت ، غربت نصیبم می کنند.

ای تنهایی کجایی؟ تا مرا یاد تنهاترین تنها بیندازی.

تنهایی چقدر نعمت بزرگی است و مگر بنده ی عاصی ، شکر کدام یک از نعمت ها را به جای می آورد تا چه رسد به قدر شناختن تنهایی.

ای کاش مرا هم غاری بود تا بدان پناه می بردم ، هیچ نبود جز آب و نور و مُهر، آنگاه سر بر آستان مِهرش می نهادم و به اندازه ی تمام این فاصله ها برایش قصه ی غربت می خواندم.

او تنها شنونده ی حرف های تکراری من است و از تکرار هرگز خسته نمی شود.

اشک چه ابزار خوبی است ، برای اینکه هدف دارد و در راه هدف می کوشد. نمی دانم چشم ها چرا اینقدر قریبند؟ چشم ها هیچ وقت دروغ نمی گویند؛ حتی به صاحب خویش . البته اگر چشم ها را نبندیم.

چقدر زیباست وقتی تنها باشی و تنها به حضورش باریابی

ای کاش مرا هم غاری بود تا بدان پناه می بردم ، هیچ نبود جز آب و نور و مُهر. آنگاه با صدای بلند واقعه می خواندم و زار زار اشک می ریختم ، آنگاه که فریاد می زدم «و کنتم ازواجا ثلاثه»

چقدر سخت است که از اصحاب شمال باشی و واقعه بخوانی.

چقدر سخت است که از اصحاب شمال باشی و به اصحاب یمین راضی نشوی و دلت «والسابقون السابقون» بخواهد گرچه در رکود نمی توان سبقت گرفت.

هیچ در این مدت سراغی از ما گرفتی؟ تو که دیگر باید مرا خوب شناخته باشی . هیچ پرسیدی مشتاق مناجات های علی کجا رفت؟ دیگر مرا «مولای یا مولای» نمی خواند؟

هیچ دلت تنگ نشد برای شنیدن ظلمت نفس های شب جمعه؟

هیچ دلتنگ سمات های غریب جمعه نشدی؟تو که خوب آدرس داری ، تو دیگر چرا؟!؟!؟


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩۱/٧/۱۱ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

اونا تنها دوستای صمیمی دانشگاهمبودند

این ترم هر کدومشون تئی ی دانشگاه دیگه مهمهن شدند

رفتندناراحت

و ندانستند من در خواندن درس چقدر تنها شدم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٧/۸ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 
 
 

†ɢα'§ : گالری
۱۳٩۱/٧/٢ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩۱/٧/٢ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

یک روز از پاییز گذشته

دیگر نمی شود با واژه ی پیشاپیش به استقبالش روی

این روزها واژه ها هم تاریخ انقضا دارند!

باید پساپس گونه و پاراپار قدم برداشت!

پساپس و پاراپار سلام می کنم به فصلی که مرا با خود به دنیا اورد

سلام بر پنجره ی احساس یک زندگی

سلام پاییز

شادترین فصل زندگی من!

با امدنت به زندگی سلامی دوباره خواهم کرد...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٧/٢ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

چند وقت پیش در جمع دوستان:

یکی گفت ما نسل بوسه های خیابانی هستیمتعجب

نسل خوابیدن با اس ام استعجب

نسل درد و دل با غریبه های مجازیتعجب

نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتیتعجب

نسل کادوهای یواشکیتعجب

نسل ترس از رقص نور ماشین پلیستعجب

نسل سوخته...هیپنوتیزم

یادمان باشد هنگامی که از این دنیا رفتیم بین عذاب هایمان مدام بگوییم یادش بخیر دنیای ما هم همین طوری بود مثل جهنم...هیپنوتیزم

همه ماتمون برده بود اخه این رفیق ما مال این حرفا نبود....

به قول ی عزیزی داشت خارج از کپنش حرف می زد شاید حرفاش در مورد هم سن  و سالای خودمون صادق بود اما نه در مورد جمع دوستانه ما نه!حتی خودش هم خیلی ساده تر از این حرفا بود...

با تعجب گفتم: تو که اهل این حرفا نبودی؟!سوال

گفت: سختی روزگار زیر و رو شدم!

دوستی دیگر گفت:یعنی با غریبه های مجازی اس ام اس کوروش و شریعتی ردوبدل کردی پلیس گرفتت روزگارتو جهنم کرد زیرو رو شدی؟؟؟نیشخندخندهنیشخند

گفت: نه ولی حقیقت شاید شاید در مورد ما صادق نباشه ولی هم سن و سالای خودمون که تو جامعه باهاش درگیرن نباید از واقعیت چشم پوشی کرد...

دوستی دیگر گفت:

یک نفر هست که از پنجره ها نرم و اهسته مرا می خواند

گرمی لهجه ی بارانی او تا ابد توی دلم می ماند

یک نفر هست که در پرده شب

طرح لبخند سپیدش پیداست

مثل لحظات خوش کودکی ام

پر ز عطر نفس شب بوهاست

یک نفر هست که چون چلچله ها

روز و شب شیفته ی پرواز است

توی چشمش چمنی از احساس

توی دستش سبد اواز است

یک نفر هست که یادش هر روز

چون گلی توی دلم می روید

اسمان باد کبوتر باران

قصه اش را به زمین می گوید

یک نفر هست که از راه دراز

باز پیوسته مرا می خواند

همه یک صدا گفتند: ما از این نسلیم...!!!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٧/٢ ٩:٥۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ارزو می کنم زنده از دنیا روم مثل شهدا!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٧/٢ ٩:٤۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§