از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

بچه همسایمون امتحان داشت اومد پیشم با هاش ریاضی کار کنم

گوشیش هی زنگ می خورد جواب نمی داد!

بهش می گم چرا جواب نمیدی؟

میگه هیچی بابا دوستمه از اهنگ پیشوازم خوشش میاد زنگ میزنه اهنگ گوش کنه با من کاری نداره...تعجب


†ɢα'§ : fun
۱۳٩٢/٢/۳۱ ٧:٠۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هرکه عیب دگران پیش تو اورد و شمرد

بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٢/٢/۳۱ ٥:٠٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/٢/۳۱ ٥:٠٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

با زبان با هم خداحافظی می کردیم . با دل سلام...

با زبان خوشبختی یکدیگر را کنار دیگری ارزو می کردیم و با دل خوشبختی را در کنار هم...

سخت است دل کندن از کسی که او همه ی دلت شده و رفتن بدون ان دیگری که برای هم ارزو می کردیم...

و تنها سفر کردن...

سخت است با خلوت خویشتن هم سفر گشتن ویاد عشقی که گاه به عشق بودنش شک می کنی...

مگر نه این است که سر انجام عاشق و معشوق یکی می شوند...؟؟؟

شک این معادله را به نا معادله مبدل می کند...

سر انجام عاشق و معشوق جدا می شوند...

کی گفته عشق یعنی وصال؟

شاید معنایش فراق باشد...

کسی چه می داند!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/۳۱ ٢:٢٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

یکی از فانتزیای هم وطن های عزیزم :

گرفتن عکس یادگاری با میدان ازادی

 


†ɢα'§ : fun
۱۳٩٢/٢/۳۱ ٢:۱٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

از فانتزیای یکی از دوستان تو یاهو :

هر وقت نیست :appear online to evry one

هر وقت هست :appear permanetly offline to evry one


†ɢα'§ : fun
۱۳٩٢/٢/۳۱ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 چقدر دلم خنده می خواهد...

انگار لب هایم فراموش کرده اند می توانند انعطاف هم داشته باشند...

 

[عکس: patugh-ir-81.jpg]

 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/۳٠ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ستاره پنجم بسیار عجیب بود. ستاره‌ای بود از همه کوچکتر. در آنجا فقط برای یک فانوس و یک فانوس‌افروز جا بود. شازده کوچولو نمی‌توانست سر دربیاورد که در نقطه‌ای از آسمان، در سیاره‌ای که نه خانه‌ای در آن بود و نه ساکنی، فانوس و فانوس‌افروز به چه کار می‌آمد. معهذا، در دل گفت:
- شاید این مرد احمق باشد، ولی هر چه هست از پادشاه و خودپسند و کارفرما و میخواره احمق‌تر نیست. کار او لااقل معنایی دارد. وقتی فانوسش را روشن می‌کند مثل این است که ستاره‌ای دیگر یا گلی به وجود می‌آورد. و وقتی فانوسش را خاموش می‌کند مثل این است که آن گل یا آن ستاره را خواب می‌کند. همین خود سرگرمی زیبایی است، و به راستی که مفید هم هست، چون زیبا است.
شازده کوچولو همینکه وارد آن سیاره شد به احترام فانوس‌افروز سلام کرد:
- روز به خیر، آقا، چرا فانوست را خاموش کردی؟
فانوس‌افروز در جواب گفت: دستور است آقا. روز به خیر.
- دستور چیست؟
- دستور این است که فانوسم را خاموش کنم. شب به خیر.
و باز فانوس را روشن کرد.
- پس چرا باز روشن کردی؟
فانوس‌افروز جواب داد: دستور است.
شازده کوچولو گفت: من نمی‌فهمم.
فانوس‌افروز گفت: فهمیدن ندارد. دستور دستور است. روز به خیر!
و باز فانوسش را خاموش کرد.
سپس عرق پیشانی خود را با دستمالی که خالهای چهارگوش قرمز داشت، خشک کرد:
- من اینجا شغل بسیار بدی دارم. این کار سابقا معقول بود چون صبحها فانوس را خاموش می‌کردم و شبها روشن. در باقی مدت روز مجال استراحت داشتم و در باقی مدت شب مجال خوابیدن...
- و از آن وقت به بعد دستور عوض شده است؟
فانوس‌افروز گفت: دستور عوض نشده و غصه من هم از همین است. سیاره سال‌به‌سال بر سرعت گردش خود افزوده و دستور هم تغییر نکرده است.
شازده کوچولو گفت: پس چه؟
- هیچ. حالا که سیاره در هر دقیقه یک‌بار به دور خود می‌گردد، من دیگر یک‌ ثانیه هم وقت استراحت ندارم. هر دقیقه یک‌بار فانوس را روشن و خاموش می‌کنم!


من شغل بسیار بدی دارم
- خیلی عجیب است! یعنی در سیاره تو روز یک دقیقه طول می‌کشد؟
فانوس‌افروز گفت:
- هیچ عجیب نیست. حالا یک ماه است که ما داریم با هم صحبت می‌کنیم.
- یک ماه؟
- بلی،‌ سی‌دقیقه، یعنی سی‌روز! شب به خیر.
و دوباره فانوسش را روشن کرد.
شازده کوچولو به فانوس‌افروز نگاه کرد و از او که تا به این اندازه به دستور وفادار بود، خوشش آمد. به یاد غروبهایی افتاد که خودش سابقا با حرکت دادن صندلیش تماشا می‌کرد. خواست تا کمکی به دوستش بکند:
- گوش کن... من راهی بلدم که تو هر وقت بخواهی می‌توانی استراحت کنی...
فانوس‌افروز گفت: البته که می‌خواهم.
چون آدم می‌تواند در آن واحد هم وفادار باشد و هم تنبل.
شازده کوچولو ادامه داد:
- ستاره تو آنقدر کوچک است که تو با سه قدم بلند می‌توانی دور آن را بگردی. پس کافی است قدری آهسته راه بروی تا همیشه در آفتاب بمانی. هر وقت می‌خواهی استراحت کنی، راه برو... آن وقت تا دلت بخواهد روز دراز خواهد شد.
فانوس‌افروز گفت: این دردی از من دوا نمی‌کند. آنچه من در زندگی دوست دارم، خوابیدن است.
شازده کوچولو گفت: حیف! این هم که نشد.
فانوس‌افروز گفت: بلی که نشد. روز به خیر.
و فانوس خود را خاموش کرد.
وقتی شازده کوچولو به سفر خود ادامه می‌داد، در دل گفت که شاید این مرد مورد تحقیر و تمسخر آنهای دیگر یعنی پادشاه و خودپسند و میخواره و کارفرما قرار بگیرد،‌ با این‌حال، او تنها کسی است که به نظر من مضحک نمی‌آید. شاید علتش این است که او به چیزی غیر از خود مشغول است.
و آهی از حسرت کشید و باز با خود گفت:
- این مرد تنها کسی است که من می‌توانستم به دوستی خود برگزینم، ولی حیف که ستاره‌اش به راستی بسیار کوچک است و دو نفر در آن جا نمی‌گیرند.
چیزی که شازده کوچولو جرات نداشت پیش خود اقرار کند، این بود که حسرت این سیاره فرخنده را می‌خورد، بخصوص از آن جهت که در بیست‌وچهار ساعت، هزار و چهارصدوچهل غروب خورشید داشت.


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/۳٠ ۳:۳٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

این بازی شباهت زیادی به بازی اسپیدز آمریکایی دارد ، اما تفاوت آن استفاده از ژوکر است . این بازی از خانواده حکم است.

شرح مختصر بازی

در این بازی ژوکر رنگی بالاترین برگ و ژوکر سیاه برگ سر بعد از آن به شمار می رود . در این بازی حکم همیشه پیک است . هر فرد در ابتدای بازی تعداد دستی را که می تواند بگیرد اعلام می کند (حد اقل 2 دست ) . سپس بازی می کنیم . در پایان هر تیمی که کمتر از مجموع تعهد افرادش دست گرفته بود با ضریب ده منفی می خورد. کسب کردن دست تعهد شده 10 امتیاز برای هر دست ، و برای دست های اضافی گرفته شده 1 امتیاز برای هر دست حساب می شود . بازی تا 501 یا 1001 ادامه دارد .


†ɢα'§ : بازی به سبک شازده

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/۳٠ ٢:٤۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در سیاره دوم خودپسندی منزل داشت.
خودپسند همینکه شازده کوچولو را دید، از دور فریاد برآورد:
- به! به! این هم ستایشگری که به دیدن من می‌آید!
چون برای خودپسندان، مردم دیگر همه ستایشگرند.
شازده کوچولو گفت:
- سلام آقا، شما چه کلاه عجیبی دارید!
خودپسند در جواب گفت:
- این کلاه برای سلام دادن است، سلام دادن به کسانی که برای من دست می‌زنند. بدبختانه هیچوقت کسی از اینجا عبور نمی‌کند.
شازده کوچولو که نفهمید، گفت:
- بله؟
خودپسند به او توصیه کرد که:
- دست بزن!
شازده کوچولو دست زد. خودپسند با فروتنی کلاه از سر برداشت و سلام داد.
شازده کوچولو در دل با خود گفت:
- این دیدار از دیدار پادشاه جالب‌تر است.
و دوباره شروع به دست‌زدن کرد. خودپسند نیز با بلندکردن کلاه خود سلام دادن را از سر گرفت.

پس از پنج دقیقه تمرین،‌ شازده کوچولو از یکنواختی بازی خسته شد و پرسید:
- چه باید کرد که کلاه از سرت بیافتد؟
ولی خودپسند حرف او را نشنید. خودپسندان بجز وصف خود هرگز چیزی نمی‌شنوند.
آخر، از شازده کوچولو پرسید:
- راستی، من به نظر تو خیلی تعریف دارم؟
شازده کوچولو پرسید:
- تعریف یعنی چه؟
خودپسند گفت:
- تعریف یعنی تو بپذیری که من زیباترین، خوش‌پوش‌ترین،‌ پولدارترین و باهوش‌ترین ساکن این سیاره هستم.
- ولی تو که در این سیاره تنها هستی!
- باشد، به هر حال تو دلخوشم کن و از من تعریف کن!
شازده کوچولو کمی شانه بالا انداخت و گفت:
- من از تو تعریف می‌کنم، ولی این به چه درد تو می‌خورد؟
و شازده کوچولو از آنجا رفت.
در بین راه با خود گفت: "راستی که این آدم‌بزرگها خیلی عجیبند!"

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/۳٠ ۱:٠٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

سلام یادتونه چند روز پیش ی پست گزاشتم با عنوان بیا چاییت سرد شد....؟

گفتم رفتم ییلاف ... ؟

گفتم شاید دوست داشته باشید ببینید کجاست!

به همین خاطر چند تا عکس از اونجا براتون گزاشتم :

20130517879.jpg

 

20130517886.jpg

 

20130517882.jpg

 

20130517880.jpg

†ɢα'§ : دست نوشت, گالری

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢٩ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

سخته وقتی من هستم تو هستی اما قسمت نیست...


†ɢα'§ : دست نوشت, گالری
۱۳٩٢/٢/٢٩ ۸:٢٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خیلی زود راحش را پیدا کردم که آن گل را بهتر بشناسم. در سیاره شازده کوچولو همیشه گلهای خیلی ساده‌ای بودند که تنها یک صف گلبرگ داشته، جایی را نمی‌گرفته و مزاحم کسی نبوده‌اند. این گلها صبح لای علفها سبز می‌شده و شب‌هنگام می‌پژمرده‌اند. اما گل او یک روز از دانه‌ای روییده بود که معلوم نشد از کجا آورده بودند، و شازده کوچولو از آن نهال لطیف که به هیچیک از نهال‌های دیگر شبیه نبود، با دلسوزی تمام مواظبت کرده بود. بعید نبود که آن نهال نوع جدیدی از بائوباب باشد. اما نهال زود از رشد و نمو بازماند و کم‌کم یک غنچه داد. شازده کوچولو که خود شاهد سربرزدن غنچه بزرگی بود، خوب احساس می‌کرد که چیزی معجزه‌آسا از آن بیرون خواهد آمد. لیکن کار خودآرایی گل در حجره سبزرنگش به این زودیها تمام نمی‌شد. رنگهای خود را به دقت انتخاب می‌کرد، به کندی لباس می‌پوشید و گلبرگهایش را یک‌یک به خود می‌بست. نمی‌خواست مثل شقایق با برگهای شل و افتاده بشکفد، نمی‌خواست جز در اوج جمال جلوه کند. وای... که چه گل عشوه‌گری بود! باری، آرایش اسرارآمیز او روزها و روزها طول کشیده بود، تا آخر یک روز صبح، درست به هنگام دمیدن خورشید، خودنمایی کرده بود.
و تازه با آن همه دقت که در کار آرایش خود به خرج داده بود، خمیازه‌ای کشیده و گفته بود:
- آه! من هنوز خواب آلوده‌ام... از شما عذر می‌خواهم... گیسوانم چقدر آشفته است...

آن وقت شازده کوچولو نتوانسته بود از تعجب و تحسین خودداری کند:
- تو چه زیبایی!
گل به نرمی گفته بود:
- مگر نیستم؟! آخر من هم با خورشید در یک دم شکفته‌ام...
شازده کوچولو پی‌برده بود که این گل آنقدرها هم فروتن نیست، ولی خیلی تاثر انگیز است!
گل به سخن خود افزوده بود:
- گویا هنگام صرف صبحانه است. لطفا فکری هم به حال من بکنید...
و شازده کوچولو با خجلت تمام رفته، یک آب‌پاش آب خنک پیدا کرده و به گل داده بود.

بدین گونه، گل خیلی زود با خودپسندی آلوده به بدگمانی خود او را آزرده بود. مثلا یک روز ضمن صحبت از چهار خار خود به شازده کوچولو گفته بود:
- نکند ببرهای تیزچنگال بیایند!

شازده کوچولو اعتراض کرده و گفته بود:
- در سیاره من ببر وجود ندارد، و تازه ببر هم علف نمی‌خورد.
گل به نرمی جواب داده بود:
- من که علف نیستم.
- ببخشید...
- من از ببر هیچ نمی‌ترسم. ولی از نسیم وحشت می‌کنم. شما تجیر ندارید؟
شازده کوچولو در دل گفته بود:
- وحشت از نسیم یعنی چه... مگر نسیم به گیاهان چه می‌کند؟ این گل چه مرموز است!

- شب مرا زیر حباب بلورین بگذارید. در خانه شما هوا خیلی سرد است. اینجا موقعیت خوبی ندارد. آنجا که من بودم...
ولی گل حرف خودش را خورده بود. آخر او از اول به صورت دانه آمده و مجال نیافته بود که دنیاهای دیگری را بشناسد. شرمسار از اینکه برای بافتن دروغی به این آشکاری مشتش باز شده است، دوسه بار سرفه کرده بود تا شازده کوچولو را متوجه تفصیرش کند:
- پس تجیر چه شد؟
- داشتم می‌رفتم تجیر بیاورم ولی شما مرا به حرف گرفتید!
آن وقت گل برای آنکه باز هم او را ملامت کرده باشد،‌ بر شدت سرفه خود افزوده بود.

بدین ترتیب شازده کوچولو با وجود صفایی که در عشق خود داشت، زود به گلش بدگمان شده بود. طفلک حرفهای سرسری او را جدی گرفته و پاک بیچاره شده بود.
یک روز که با من درد دل می‌کرد گفت: "من نمی‌بایست به حرفهای او گوش بدهم. هرگز نباید به حرف گلها گوش داد. فقط باید نگاهش کرد و بوییدشان. گل من سیاره مرا معطر می‌کرد، اما من نمی‌دانستم چگونه از او لذت ببرم. آن داستان ببر تیز چنگال که آنقدر آزرده خاطرم کرده بود، می‌بایست مرا به رقت آورده باشد..."
بار دیگر با من درد دل کرد که:
- من آن وقتها هیچ نمی‌توانستم بفهمم... می‌بایست در باره او از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر می‌کرد و به دلم روشنی می‌بخشید. من هرگز نمی‌بایست از او بگریزم! می‌بایست از ورای حیله‌گری‌های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه‌اش ببرم. وه، که چه ضد و نقیضند این گلها! ولی من بسیار خام‌تر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢٩ ۳:٢۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

قلباینم اموزش نقاشی گوسفند بنا بر فرمایش دوست خوبم دنیا جوونقلب


†ɢα'§ : نقاشی به سبک شازده

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢۸ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تو کوچمون دوتا پلاک 19 داریم...

یکی ما یکی یکی دیگه!

از بس مهمونامون اشتباهی رفتن در خونه اون یکی پلاک 19 زنگ زدن

امروز که از جلو خونه هه رد شدم دیدم طرف شماره یک پلاک رو رنگ کرده کرده 9 قهقهه


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢۸ ٥:۱۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

عقل یگانه روش کشف حقیقت است .


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٢/٢/٢۸ ٤:٤٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/٢/٢۸ ٤:٢۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

آه ای شازده کوچولو،‌ من همینطور کم‌کم به زندگی محدود و غم‌انگیز تو پی‌بردم. تو مدتها بجز لطف غروبهای خورشید تفریحی نداشته‌ای. من این نکته تازه را صبح روز چهارم فهمیدم، وقتی به من گفتی:
- من غروب خورشید را بسیار دوست دارم. برویم غروب آفتاب را تماشا کنیم...
- ولی باید منتظر شد.
- منتظر چه؟
- منتظر غروب خورشید.
تو اول به ظاهر بسیار تعجب کردی، بعد به خودت خندیدی و به من گفتی:
- من همیشه خیال می‌کنم در خانه خودم هستم.

در واقع وقتی در ایالات متحد آمریکا ظهر است، همه می‌دانند که در فرانسه آفتاب غروب می‌کند. کافی است در یک دقیقه به فرانسه رسید تا غروب خورشید را تماشا کرد. متاسفانه فرانسه بسیار دور است، ولی در سیاره تو که به این کوچکی است، کافی بود تو صندلیت را چند قدم جلوتر بکشی تا هر چند بار که دلت می‌خواست، غروب را تماشا کنی...
- من یک روز چهل‌وسه‌بار غروب خورشید را دیدم!
و کمی بعد باز گفتی:
- تو که می‌دانی... آدم وقتی زیاد دلش گرفته باشد، غروب خورشید را دوست می‌دارد...
- پس تو آن روز که چهل‌وسه‌بار غروب خورشید را تماشا کردی، زیاد دلت گرفته بود؟
ولی شازده کوچولو جواب نداد.

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢۸ ٢:٢٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 گفتیم چه شد یاد شهیدان!؟ گفتند...

  یک کوچه به نامشان نکردیم مگر!؟

این هم سندش


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/٢/٢۸ ٢:۱٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دلقک زنگ میزنن به خط مبایل می گن ببخشید منزل فلانیه؟؟؟ دلقک

 


†ɢα'§ : fun
۱۳٩٢/٢/٢۸ ۱:٥٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من به همین شیوه مطلب دومی را که بسیار مهم بود فهمیدم، و آن اینکه ستاره وطن شازده کوچولو از یک خانه معمولی کمی بزرگتر است!
این موضوع چندان مایه تعجب من نشد، چون خوب می‌دانستم که غیر از سیارات بزرگی مانند زمین، مشتری، مریخ و زهره که به هر یک از آنها نامی داده‌اند، صدها ستاره دیگر نیز هستند، و این ستاره‌ها گاهی آنقدر کوچکند که بزحمت می‌توان آنها را حتی با تلسکوپ دید. وقتی ستاره‌شناسی یکی از آنها را کشف می‌کند به جای اسم شماره‌ای به آن می‌دهد، مثلا آن را "ستاره ٣٢۵١" می‌نامد.


من دلایل محکمی بر این نظریه خود دارم که سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده، ستاره "ب ۶١٢" است، و این سیاره را فقط یک‌بار یک ستاره‌شناس ترک در ١٩٠٩ با تلسکوپ دیده است.
او در آن زمان، انجمن بین‌المللی نجوم، سر و صدای زیادی در باره کشف خود براه انداخته بود. ولی به سبب سرووضع و طرز لباسش هیچکس حرف او را باور نکرده بود. آدم بزرگها همین طورند.


خوشبختانه از آنجا که مقدر بود ستاره "ب ۶١٢" شهرت پیدا کند، فرمانروای مستبدی در ترکیه پوشیدن لباس اروپائیان را، با وضع مجازات اعدام برای متخلفین، به ملت خود تحمیل کرد. ستاره‌شناس ترک دوباره کشف خود را در ١٩٢٠ در لباس برازنده‌ای اعلام کرد. این بار همه با او همداستان شدند.



من اگر این جزئیات را در باره ستاره "ب ۶١٢" برای شما نقل کردم و اگر شماره آن را به شما گفتم، برای آدم‌بزرگها است. آدم‌بزرگها ارقام را دوست دارند. وقتی با ایشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنید، هیچوقت به شما نمی‌گویند که مثلا آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می‌کند؟ بلکه از شما می‌پرسند: "چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟" و تنها در آن وقت است که خیال می‌کنند او را می‌شناسند. اگر شما به آدم‌بزرگها بگویید: "من خانه زیبایی دیدم، پشت‌بامش کبوتران..." نمی‌توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. باید به ایشان گفت: "یک خانه صدهزار فرانکی دیدم!" آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به‌به! چه خانه قشنگی!
همین طور اگر شما به ایشان بگویید: "دلیل اینکه شازده کوچولو وجود داشت، این است که او بچه شیرین‌زبانی بود و می‌خندید و گوسفند می‌خواست و هر کس گوسفند بخواهد، دلیل بر این است که وجود دارد." شانه بالا می‌اندازند و شما را بچه می‌پندارند! ولی اگر به ایشان بگوئید: "سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده ب ۶١٢ است" باور خواهند کرد و شما را از شر سوالهای خود راحت خواهند گذاشت. آدم‌بزرگها همین‌طورند. نباید از ایشان رنجید. بچه‌ها باید نسبت به آدم‌بزرگها خیلی گذشت داشته باشند.
ولی البته ما که معنی زندگی را درک می‌کنیم، به اعداد می‌خندیم. دلم می‌خواست این داستان را مثل قصه پریان شروع کنم. دلم می‌خواست بگویم:
"یکی بود یکی نبود. یک وقتی شازده کوچولویی بود که در سیاره‌ای به زحمت یک خرده از خودش بزرگتر خانه داشت، و نیازمند بود به اینکه دوستی داشته باشد..." برای آنها که معنی زندگی را درک می‌کنند، این طور قصه‌گفتن بیشتر بوی راستی می‌داد.
زیرا من نمی‌خواهم کتابم را سرسری بخوانند. من از نقل این خاطرات احساس غم و اندوه بسیار می‌کنم. اکنون شش سال است که دوست من با گوسفندش رفته است. من اگر در اینجا سعی می‌کنم بتوانم او را توصیف کنم، برای این است که فراموشش نکنم. جای تاسف است که دوست فراموش بشود. همه مردم رفیق نداشته‌اند. من هم می‌توانم مثل آدم‌بزرگها بشوم که جز به ارقام، به هیچ چیز علاقه ندارند. و باز برای همین است که یک جعبه رنگ با چند مداد خریده‌ام. بسیار سخت است که آدم به سن و سال من باز تن به کار نقاشی بدهد، آن هم وقتی که در شش سالگی فقط شکل مار بوآی بسته و مار بوآی باز کشیده باشد! البته من سعی می‌کنم شکل‌هایی از او بکشم که هر چه ممکن است بیشتر شبیه بشود، ولی زیاد مطمئن نیستم که از عهده برآیم. یک شکل شبیه می‌شود و یکی نمی‌شود. در قد و بالای او کمی اشتباه دارم. یک جا شازده کوچولو خیلی بلند بالاست و جای دیگر کوتاه قد درآمده است. در رنگ لباسش هم شک دارم. ناچار حدسهایی چنین و چنان می‌زنم و می‌گویم باز این بهتر از هیچ است. بالاخره در بعضی از خصوصیات مهمتر او نیز اشتباه دارم، ولی باید این یک را به من بخشود. دوست من هرگز توضیحاتی نمی‌داد. شاید مرا مثل خودش خیال می‌کرد، ولی من بدبختانه نمی‌توانم گوسفند را از پشت جعبه ببینم. شاید من هم یک‌خورده مثل آدم‌بزرگها هستم. لابد پیر شده‌ام.

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢۸ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

گوشیم زنگ خورد :

من : سلام خوبی؟

اون : ببخشید الان نمی تونم صحبت کنم 10 دقیقه بعد با شما تماس می گیرم!!!


†ɢα'§ : fun
۱۳٩٢/٢/٢۸ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

گوشیم زنگ خورد :

من : بله بفرمایید؟

اون : سلام ببخشید مزاحم شدم گوشی اقای فلانیه؟؟؟!!!

من : نخیر اشتباه گرفتبد.

بعد 5 دقیقه اس ام اس داده : کاشکی خودش بودی...!!!


†ɢα'§ : fun
۱۳٩٢/٢/٢۸ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هوراامروز رفتم ییلاقهورا

ییلاق کجاستسوال ی جای خیلی قشنگ و خوش اب و هواست...

هوا ها ! اول ی روز قشنگ افتابی بودعینک بعد یهو تو افتاب بارون گرفت

بعد بارون بند اومد و هوا نیمه ابری شد

سرد شد

یهو مه شد

دوباره هوا صاف شد تعجب

افتاب شد  دوباره ابر شد 

نم نم بارون یهو تبدیل شد به رگبار تگرگ دوباره تگرگ بارون شد ...

از روی این کوه  می شد اب و هوای اون کوهو ببینی این کوه بارون بود اون کوه افتابتعجب

یهو هوا باد و مه شد از وسط دره باد ابرا را به سرعت به طرف بالا هدایت میکرد یکی نمیدونست فکر می کرد کف دره اتیش سوزی شده و مه ها دودنتعجب

خیال باطلمن تو بالکن میون افتاب و بارون تو ارزوی رنگین کمون...خیال باطل

بقیه هم داشتن تو الاچیق چایی جنگلی از همینا که عکسشو گزاشتم اون بالا می خوردن هی صدا میزدن شازده بدو بیا چاییت سر شد...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٧ ٦:٠٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

مدتها طول کشید تا فهمیدم که او از کجا آمده است. شازده کوچولو که از من زیاد چیز می‌پرسید، خودش مثل اینکه هیچوقت پرسشهای مرا نمی‌شنید. فقط از کلماتی که جسته گریخته از دهانش می‌پرید، کم‌کم همه چیز بر من آشکار شد. باری همینکه او اول بار هواپیمای مرا دید (من اینجا شکل هواپیمای خود را نمی‌کشم، چون کشیدن آن برای من بسیار دشوار است) پرسید:
- این دیگر چه جور چیزی است؟
- این چیز نیست، هواپیما است. پرواز می‌کند. هواپیمای من است.



و از اینکه به او گفتم پرواز می‌کنم به خود بالیدم. آن وقت او داد زد:


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢٧ ۱:٥٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

غصه هایت را با قاف بنویس تا هیچگاه باورشان نکنی...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٦ ٩:۱٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من مثل آدمهای برق‌زده از جا جستم. خوب چشمهایم را مالیدم و به دقت نگاه کردم. چشمم به آدمک خارق‌العاده‌ای افتاد که با وقار تمام مرا تماشا می‌کرد. اینک بهترین تصویری که من بعدها توانستم از او بکشم. اما تصویر من حتما به زیبایی اصل نیست. تقصیر هم ندارم. چون آدم‌بزرگها مرا در شش سالگی از کار نقاشی دلسرد کرده بودند و من بجز کشیدن شکل مار بوآی باز و مار بوآی بسته نقاشی دیگری نیاموخته بودم.


 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢٦ ۸:٠٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

میگن امشب شب ارزوهاست یعنی اگه شب دیگه ای ارزو کنی ارزوت براورده نمیشه؟!

انقدر بدم میاد ادما خودشونا محدود می کنند به این ظرفای زمان و مکان...

من که برام هر ثانیه از زندگیم لحظه ارزوهاست....

میگی نه ؟

خب شما صبر کن سال به سال وقتش برسه اونوقت ارزو کن!

اینم از حس و حال امشب من :


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٦ ٤:۳۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دادم به تو رسید و به دادم نرسیدی....

 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٦ ٤:٢٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ردیفمشخصهنام درسمحل امتحانصندلیساعت امتحانتاریخ امتحاننام استاد
1 906 تربیت بدنی1     00:00 / /  
2 1240 آز فیزیک1     00:00 / /  
3 809 اندیشه اسلامی2     14:00 04/03/92  
4 416 کارآفرینی     14:00 04/03/92  
5 814 وصایای حضرت امام (ره)     16:30 04/03/92  
6 705 تئوری احتمالات و کاریرد آن     08:00 05/03/92  
7 1137 محاسبات عددی     10:45 05/03/92  
8 746 استاتیک و مقاومت مصالح     10:45 13/03/92  
9 727 اصول بازاریابی     08:00 18/03/92  
10 1036 معادلات دیفرانسیل     10:45 19/03/92  
11 30 آشنایی با قرآن کریم     14:00 22/03/92  

گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٦ ٢:٢٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شازده کوچولو
Littleprince.JPG

†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢٦ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز داشتم وبلاگ روزهای زندگی من رو می خوندم ی تیکش خیلی به دلم نشست گفتم واسه شما هم بخونم :

نبودن هایت انقدر زیاد شده اند که هر رهگزری را شبیه تو می بینم

نمی دانم!

غریبه ها تو شده اند

یا تو غریبه....

---------------------------------------------------------------------

با من غریبگی نکن      با من که درگیر توام

چشماتا از من برندار       من مات تصویر توام...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٥ ٩:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خوب که فکر می کنم
می بینم گاهی یک شکلات ِ مغزدار
بیشتر میچسبد
تـــــا
عاشقانه های این عاشق های تو خالی !

 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٥ ٢:۳۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

برای بعضی از ادما محبت مثل فیلم خارجی بدونه زیر نویس میمونه...

نمی فهمنش!!!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٥ ٢:٢٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

اولین قهرمان یک پسر

اولین عشق یک دختر


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٥ ۱:۱٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خدایا پستی و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند .


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/٢/٢٥ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

جاذبه در حد امکان، دافعه در حد ضرورت
طلوع طلاییه دیگر طلایی نخواهد شد و سه راهی شهادتش همیشه داغدار شهادت توست و خاک پاکش هم چنان تابوت پیکرت و فضایش هنوز آکنده از ندای یا زهرایت.
ای بی‌مزار! ای که نامت تا ابد در طلاییه در اهتزاز خواهد ماند، به ما بگو چه رازی میان تو و مادرت زهرا (سلام‌الله علیها) است که چنان با یادش می‌زیستی و به نامش نفس می‌کشیدی و مشتاقانه پهلو سپر تیر کردی و خونت جاری شد و ملائک از تو به شگفت آمدند و تو بی‌قبر ماندی و بی‌نشان. هنگام شهادت روزه بودی و زیاد روزه می‌گرفتی. از میان خاطرات رفیقانت خیلی چیزها نصیبم شد. از اخلاق و تواضعت در برابر مردم گرفته تا اخلاص و خلوصت در برابر خدا. نماز شبت و به دل کوه زدن‌هایت، و خادم مسجد بودنت که صبح‌ها زودتر از همه به مسجد می‌رفتی و درب مسجد را به سوی مردم می‌گشودی و شب‌ها دور از چشم همه به نظافت آن می‌پرداختی. هنوز مسجد محل، صدای اذانت را در مناره‌ها به یادگار دارد و تصویر زیبایت بر کاشی‌های مسجد یاد تو را در دلها زنده نگه می‌دارد.
فرازی از نوشته شهید: همیشه سعی کنید جاذبه ما بیشتر از دافعه ما باشد. به قول شهید بهشتی جاذبه در حد امکان و دافعه در حد ضرورت. اختلاف سلیقه‌ها باعث جدایی شما نگردد و همیشه سعی کنید در کارهای خود پیرو ولایت فقیه باشید.


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٢/٢/٢٥ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : ریاضی به سبک شازده
۱۳٩٢/٢/٢٥ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دوستم مریم میگه :

کم باش!

اصلاهم نگران گم شدنت نباش

اونیکه اگه کم باشی گمت میکنه همونیه که اگه زیادباشی حیفت میکنه ...

سعی کن متفاوت باشی فقط خوب باش این روزها خوب بودن به اندازه کافی متفاوته!!!


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٢/٢/٢٤ ٧:٢۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : دست نوشت

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/٢/٢٤ ٢:٤٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ابلهابلهابله

ی استاد داریم هنگام تدریس :

وقتی به نکات مهمی که قرار تو امتحان بیاد میرسه میگه اینا تو اون کاغذ کوچولو ها که با خودتون سر امتحان میارید ریز بنویسید...چشمک

تعجبتعجبتعجب


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٤ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/٢/٢٤ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دوشنبه ها ساعت 7 صبح کلاس محاسبات عددی دارم

دانشجو ها میان در و داغون

گیج و ملنگن از بی خوابی...

خمیازه می کشنخمیازه

خمیازه ها دهنشون 3 متر باز و بسته میشه...

امروز یکیشون اومد رفت ته کلاس دستتشو گزاشته بود رو پیشونیش خسته و خواب الود...

استاد گفت : چته تو چرا اینجوریی؟ انگار تحت فشاری؟ ناراحتی؟ حالت خوب نیست برو بیرون اینجا کار خرابی نکنی؟چشمک بد میشه ها ...

اینا که گفت : دانشجو ها اینجوری شدن

قهقههقهقههقهقهه

--------------------------------------------------------------------------------------

چکش : دانشجوهای خلاق کار خرابی را = شاشیدن میدونن!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢۳ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/٢/٢۳ ۳:٤۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز ظاهرا روز خوبی بود !

دوتا امتحانمو عالی دادم جفتشو 20 میشم نیشخند با اینکه ترم 4 دانشگام به رسم دوران دبستان دبیرستان نه ها دبستان ! هنوز 20 می گیرم و ذوق مرگ میشم از بیستی که گرفتمچشمک

اما از درون داغون بودم یکی که خیلی دوسش داشتم بد جوری حالمو گرفتناراحت...

فردا امتحان معادلات... دارم

حوصله درس خوندن ندارم...

اخ گفتم حوصله!

بچه بودم مسخره ترین حرفی که از ادم بزرگا میشنیدم همین جمله ی حوصله ندارم بود

به هیچ زبانی واسه خودم نمیتونستم ترجمش کنم...

اما الان که قاطی ادم بزرگا بر خوردم معنیشا دقیقا می فهمم! یعنی الان دوست دارم هر کاری انجام بدم جز اون کاری که باید!!!(فکر کنم الانم نتونستم درست معنیش کنمچشمک)

ای داد بی داد ! امان از دست روزگار....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٢ ٩:٥٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/٢/٢٢ ٩:٠٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در نهان به انانی دل می بندیم که دوستمان ندارند

و در اشکارا از انانی که دوستمان دارند غافلیم

شاید این است دلیل تنهایی ما...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٢/٢/٢٢ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ی جایی ی ایستگاهی  هست که جلوش ی عالمه از این ماشینا که این پایین عکسشو گزاشتم وایستاده...

دانشجو ها یکان یکان و دوگان دوگان گاهی هم چند گان چند گان با لب خندان شادو  شنگول مثل منگول و حبه ئ انگور میان سوارش میشن....

راننده هم ی اهنگ از همونا که تو دیسکو ریسکو ها میزارن میزاره و مسافراشم در همون حالت نشسته بدون اینکه مزاحم نفر بغلی بشن درجا واسه دل خودشونا ی وقت فکر بد نکنید قر میدن و قرمیدن تا رابطه قر و کمر و فنر برقرار شه ! اونا هم به مقصد میرسن...

شما هم دوست دارید چهره های خندونشونا ببینید؟

باشه اینم ی عکس از نمای داخل ...

نخند  اقا مگه من با شما شوخی دارم ؟عصبانی

دارم جدی حرف می زنم...

همینجور که مشاهده کردید گله ای و فله ای میرن university

اونجا هم از صفر تا صد همه خوشحال و شاد و خندانند و قدر یکدیگر را می دانند

اونایی که واحد های بیشتری افتادن و 8 ترم دانشگاشون شده 80 ترم و جای 3 ترم مشروطی 30 ترم مشروط شدن و هیچ وقتم از دانشگاه اخراج نشدن انگار قرار مادام العمر اونجا بمونن شاد و خندان ترند و قدر یکدیگر را بیش تر می دانند....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢۱ ٩:٢۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هوراهوراچشمهوراهورا

روی هر یک از دو انگشت سبابه خود یک انگشتانه فلزی بگذارید.

سپس دو انگشت را در یک امتداد و روبروی هم قرار داده، آنها را از فاصله 30 سانتی متری به چشمان خود نزدیک کنید.

در فاصله ای معین، یک جسم فلزی بین دو انگشت خود در هوا مشاهده خواهید کرد که شبیه به یک توپ فلزی است.

مژههیپنوتیزممژههیپنوتیزممژههیپنوتیزم

 


†ɢα'§ : بازی به سبک شازده
۱۳٩٢/٢/٢٠ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

مشکل فرصتیست تا چیزی مسی درون وجودت را به طلای ناب تبدیل کنی.


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٢/٢/۱۸ ۸:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

از خدا جز خدا را نباید خواست.


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٢/٢/۱۸ ۸:٠٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دل ها به یاد خدا ارام می گیرد.


†ɢα'§ : عشق فقط خدا
۱۳٩٢/٢/۱۸ ٧:۳٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

قطعا بدترین جنبندگان نزد خداوند

کرها و لال هایی هستند که نمی اندیشند.


†ɢα'§ : عشق فقط خدا
۱۳٩٢/٢/۱۸ ٧:۳۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ایا خدا برای بنده اش کافی نیست؟


†ɢα'§ : عشق فقط خدا
۱۳٩٢/٢/۱۸ ٧:٢٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بسا چیزی را ناخوش داشته باشید که به سود شماست وبسا چیزی را دوست داشته باشید که به زیان شماست. و خدا می داند و شما نمیدانید.


†ɢα'§ : عشق فقط خدا
۱۳٩٢/٢/۱۸ ٧:٢٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

زندگانی دنیا چیزی جز متاع فریبنده نیست.


†ɢα'§ : عشق فقط خدا
۱۳٩٢/٢/۱۸ ٧:۱٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بندگی نکردم برایت و خدایی کردی برایم...


†ɢα'§ : عشق فقط خدا
۱۳٩٢/٢/۱۸ ٧:۱٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

از رحمت خدا نا امید نباشید که جز کافر هیچکس از رحمت خدا نا امید نیست.


†ɢα'§ : عشق فقط خدا
۱۳٩٢/٢/۱۸ ٧:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

زنده بودن را به بیداری بگزرانیم که سال ها به اجبار خواهیم خفت.


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٢/٢/۱۸ ٦:٤٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

97981_B068J7fO.jpg

 


†ɢα'§ : ریاضی به سبک شازده
۱۳٩٢/٢/۱۸ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دیاگرام ازاد رسم ی مدل ساده از ی سازه ی پیچیده است

که تو استاتیک همه سوالا با رسم این دیگرام حل میشه

اما هیشکی نمیتونه رسمش کنه!

نه که رسم نشه ! رسم شدنش کار هر کسی نیست ! بلدی میخواد...

مشکلات زندگی ما هم درست مثل همین می مونه

با رسم ی دیاگرام ساده قابل حله

حالا اینکه بلد نیستی دیاگرام رسم کنی ...

باید ببینی مشکل از کجاست؟


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/۱٧ ۸:٤٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()