از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/۳٠ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﺍﻭﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﺻﻞ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﻡ به او ، ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ یک ﻗﺮﺹ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺸﯿﺪﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺁﺧﺮ ﺷﺒﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ !


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/٢۸ ٦:۳٥ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

 آن بخش از یک سیستم را که می توان با چکش خرد کرد، سخت افزار

و آن قست را که فقط می توان به آن فحش داد، نرم افزار می گویند. :)) 


†ɢα'§ : کامپیوتر به سبک شازده, fun
۱۳٩٢/۳/٢٤ ۱:۱٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شیطانشیطانشیطان

تازگیا به این نتیجه رسیدم که به جای حمل تقلب که ی عالمه استرس هم به همراه داره باید خیلی شیک و درس نخونده رفت سر جلسه امتحان و هی استادا صدا کرد...

شیطانشیطانشیطان


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٢۳ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بر کف دستم دانه ای که نباشد

تو هم پر میکشی گنجشکک....


†ɢα'§ : دست نوشت, گالری
۱۳٩٢/۳/٢۳ ٢:٠٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

سطر اول : او می اید

سطر دوم : او می رود

دو سطر بیشتر نیست !

بیهوده انرا

هزارو یک شب می کنیم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٢۳ ٩:٠٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

به تو که می رسند فعل ها

میشوند ماضی بعید

درست مثل برگشتنت

خیلی

خیلی

بعید


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٢۳ ۸:٥٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : love, گالری
۱۳٩٢/۳/٢۳ ٧:٥٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

این روز ها انقدر دروغ شنیده ام که دیگر حتی اگر راست هم بگویند دیگر باور نخواهم کرد!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٢٢ ٩:۳۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری, love
۱۳٩٢/۳/٢٢ ٧:٢٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری, love
۱۳٩٢/۳/٢٢ ٧:٢٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٢٢ ۳:٢٧ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

خوش بحال واژه ها که درد را نمی فهمند...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٢٢ ۳:۱٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

عشق یعنی اشک توبه در قنوت

خواندنش با نام غفار الذنوب

عشق یعنی چشمها هم در رکوع

شرمگین از نام ستار العیوب

عشق یعنی سر سجود و دل سجود

ذکر یا رب یا رب از عمق وجود . . .


†ɢα'§ : عشق فقط خدا, امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/٢۱ ۱:٠۱ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()

قلببا من قدم بزن حالا که با منیقلب

قلبحالاکه بغضی ام حالا که سهممیقلب

استرسبا من قدم بزن می لرزه دست وپاماسترس

سوالبی تو کجا برم بی تو کجا بیامسوال

قلبدست منو بگیر کنار من بشینقلب

قلبقلبقلبمن عاشق توام حال منو ببینقلبقلبقلب

نگراناز دلهره نگو از خستگی پرماوه

چشمبی تو میشینمو روزا رو میشمورمچشم

مژههر جا بری میام دلگرمو بی قرارمژه

عینکبی من سفر نرو تنهام دیگه نزارعینک

قلبتو با منی هنوز عطر تو بامنهقلب

لبخندلبخندلبخندفردا داره به ما لبخند میزنهلبخندلبخندلبخند

دلقکهورا♫♫♫هورادلقک

ناراحتبی تو برای من فردا پراز غمهناراحت

ناراحتبی تو هوا خسه دنیا جهنمهناراحت

خنثیدست منو بگیر تو اوج اضطراباسترس

ماچبازم منو ببـــــــــر با بوسه ای به خوابماچ

قلببا من قدم بزن تو این پیاده روقلب

قلبمن عاشقت شدم از پیش من نروقلب

قلبهر جا بری میام دلگرمو بی قرارقلب

قلببی من سفر نرو تنهام دیگه نزارقلب

قلبتو با منی هنوز عطر تو بامنهقلب

لبخندلبخندلبخندفردا داره به ما لبخند میزنهلبخندلبخندلبخند


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٢/۳/۱٩ ۸:٥٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

قبل امتحان دوستم دیدم  نرم و نازک چستو چابک با ی بغل تقلب ...

گفت : نگرانم...

گفتم : توکه کل کتاب به صورت فشرده همرات دیگه نگران چی هستی؟

سکوت کرد و چیزی نگفت ...خنثی

با هم رفتیم سر جلسه امتحان

بعد امتحان دیدمش گفتم چطور دادی؟

گفت خراب کردم -هیچی بلد نبودم -افتادم...

گفتم اون همه تقلب همرات بود!

گفت مشکل منم همینه نمیدونم چرا هر وقت تقلب می کنم هیچیش تو امتحان نمیاد...

منو بگی : تعجب

 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٩ ٢:٤٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هزار دلیل برای رفتن هم که وجود داشته باشد او ان یک دلیل ماندن را انتخاب می کند

قلباگر وافعا دوستت داشته باشدقلب


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٩ ۱:٤۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/۱۸ ٤:٢٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خوش به حالش ببین چه ارامشی داره چقدر دوست داشتم الان جای اون بودم.


†ɢα'§ : دست نوشت, گالری
۱۳٩٢/۳/۱۸ ٤:٠٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/۱۸ ٩:٤٦ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/۱۸ ٩:٤۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

        


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٧ ۱:۳٥ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/۱٧ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/۱٧ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/۱٧ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/۱٧ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

از خداوند نیرو خواستم ضعیفم آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم.

از او سلامتی خواستم که کارهای بزرگ انجام دهم ناتوانم آفرید که کارهای
بهتری انجام دهم.
از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم فقرم بخشید که عاقل باشم.
از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم شکستم بخشید که بدانم
پیوسته نیازمند اویم.
از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت ببرمآنچه خواستم به من نداد.
آنچه بدان امید داشتم به من بخشید و دعاهای نگفته ام مستجاب شدند و آنها
این بودند :
من هستم در میان انسانها و غرق در نعمات پروردگار...

خدا جون دستت مرسیـ...


†ɢα'§ : عشق فقط خدا, امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٦ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ |- -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/۱٦ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

اگه کسیو نداشتی که بهش فکر کنی به اسمان فکر کن

چون در اسمان کسی هست که به تو فکر می کنه


†ɢα'§ : دست نوشت, عشق فقط خدا
۱۳٩٢/۳/۱٥ ۸:۱٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

یه روز یه دانشجویی واسه خوردن غذا میره سلف دانشگاه ولی مستقیم میره سر میز اساتید و روبه روی استاد دانشگاه میشینه و شروع میکنه به غذا خوردن

استاد تا این صحنه رو میبینه عصبانی میشه و میگه: گاوها با پرنده ها تو یه جا غذا نمیخورن

دانشجو خیلی خونسرد میگه: بله درسته واسه همین منم پرواز میکنم و میرم یه جا دیگه میشینم!
استاد که شدیدا از دست دانشجوی حاضر جواب عصبانی میشه ...تصمیم میگیره موقع امتحان بزنه دهن دانشجورو سرویس کنه!
سر امتحان استاد بعد اینکه ورقه دانشجورو تصحیح میکنه متوجه میشه دانشجو میتونه به راحتی درسو پاس کنه

واسه همین بش میگه: یه سوال میپرسم اگه جواب منطقی بدی نمره تو میدم

و سوال اینه : تو یه کیسه پول و تو یه کیسه دیگه عقل و شعور وجود داره تو کدومو انتخاب میکنی؟

دانشجو کیسه پر پول!

استاد: ولی من عقل و شعور و انتخاب میکردم که خیلی مهمتر از پوله!

دانشجو: بله دقیقا! چون هر کسی چیزیو ورمیداره که نداره !
استاد که دیگه خونش به جوش اومده بود پای برگه دانشجو مینویسه" گاو" و برگه رو میده به دانشجو

دانشجو بدون اینکه به برگه نگاه کنه از کلاس میره بیررون ولی چند لحظه بعد میاد تو و به استادش میگه : خیلی ببخشید شما پای برگه من اسمتون رو نوشتین ولی نمره منو یادتون رفت بنویسی

-----------------------------------------------------------------------------------

جدا از طنز ی نکته اخلاقی داره اونم اینه که ....

نمیگم شما بگید همه چیا حاظر اماده می خواید؟؟؟


†ɢα'§ : fun
۱۳٩٢/۳/۱٥ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دیشب قبل از خواب لپ تابم رو خاموش نکردم و صب قبل از بیدار شدن داشتم خواب میدیدم خدا باهام قهر کرده ؛ وقتی بیدار شدم دیدم، دو زانو نشسته پشت لپ تابم و خیره شده به بکگراندش ؛ یه لبخند تلخی هم گوشه لباش بود.


†ɢα'§ : عشق فقط خدا, امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٥ ٩:٠٠ ‎ق.ظ |- -| نظرات ()

سلام.امیرخان هستم.کافه چی میزهای دو نفره ای که شما تک نفره سر میزتون مینشینید.اولین پست بنده تقدیر و تشکر از حسن اعتماد مدیر وبلاگه.امیدوارم از مطالب بنده استفاده ببرید.

بسم الله الرحمن الرحیم.


†ɢα'§ : امیر خان نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٥ ٦:۳٦ ‎ق.ظ |- -| نظرات ()

کتاب بیوتن رضا امیر خانی بهتون پیشنهاد می کنم حتما بخونید...

به قول نویسنده خواندنش صلوات دارد ها....

چند جمله از کتاب :

شب          خانه           همسر

هرسه را برای ارامش شما قرار داده ایم .

شب است

من درخانه ام

کنار همسرم

و این هرسه مرا ارام نمی کند....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/۱٢ ٩:٢٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

براى انسان، مامورانى است که پى در پى، از پیش رو، و از پشت سرش او را از فرمان خدا ( حوادث غیر حتمى) حفظ مى‏کنند;

(اما) خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملتى) را تغییر نمى‏دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند!

و هنگامى که خدا اراده سوئى به قومى (بخاطر اعمالشان) کند، هیچ چیز مانع آن نخواهد شد; و جز خدا، سرپرستى نخواهند داشت!


†ɢα'§ : عشق فقط خدا
۱۳٩٢/۳/۱٢ ٩:۱۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 سپیده سر زده برخیز توکل کن خدا با ماست

دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست

نگاه کن آن خروسی را که پشت پنجره پیداست

که آواز قشنگش در میان دستهای ماست


†ɢα'§ : محمد صالح علا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/۱٢ ۱:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

حسین پناهی دژکوه عزیزمان در یک تمدن روستایی در سال 1335 به دنیا آمد و در سال 1383 با یک تمدن جهانی از دنیا رفت . حسین پناهی عزیزمان فرهنگ روستایی را با شعر فرا مدرن آشتی داد و حماسه های مردم ولایات  را با زبانی جهانی دراماتایز کرد.  او در میان همین چند سال همه نسیم های سرگردان را گرد هم آورد.نسیم هایی که بیهوده در خریطه ی انسانی ما پرسه میزنند. نسیم های عاطل و باطل را را شبانی کرد و به سمت جغرافیای زیبا شناسی ایران فرستاد.امروز اگر بازی های بزرگش را با شگرد کودکانه میبینیم و حظ می کنیم ، امروز اگر شعر و صدای طنازش را می شنویم و حالی به حالی می شویم ، امروز اگر ...دلم می سوزد ، در آخرین دیدار قرار شد در یک تله تئاتر دو نفره به وجه منولوگ(تک گویی) در کنار هم باشیم ودر کنار هم جهان تنهایی مان را وارد اجرا کنیم ...پرسیدم : حسین جان بیا با دفتر من قرارداد بنویس بگو از تلویزیون برایت چه مبلغ بگیرم ؟ گفت : محمد جان من پول نمی خوام تو به جای پول برای من یک موبایل بخر ...آن وقت من گریه کردم و لای گریه هایم به او گفتم چشم .

 

†ɢα'§ : محمد صالح علا

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/۱۱ ٧:٤٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

محبوب من آقایی کن منو به غلامی ببر

یه پول سیاه بفروشمو دوباره مفتی بخر

ارزون ترین جنس حراجی میشم

دور تو میگردم و حاجی میشم

عشق به من گفت که دلدار باش

جنس حراج سر بازار باش

آه بکش ناله و فریاد کن

دربدر روی خریدار باش

محبوب من

 
صفا همون جاست که تو باشی و من

شورش عقل است به صحرای تن

محبوب من

مروه همان لحظه ی دیدار ماست

آینه بازی دم عاشق شدن


†ɢα'§ : محمد صالح علا
۱۳٩٢/۳/۱۱ ٧:٤٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بازی بی دل به صورت 3 یا 4 نفره انجام میشه به این صورت که این بازی 26 امتیاز منفی داره.
بی بی پیک 13 امتیاز منفی و هر دل یک امتیاز منفی
.
در حالت 4 نفره مثل بازی حکم ورق ها رو پخش میکنیم
.
هرکی خواست جلوی کس دیگه میشینه اینجا چیزی به نام یار وجود نداره و هرکی فقط خودشه
.
توی ورق پخش کردن هم هرکی خواست انجام میده
.


†ɢα'§ : بازی به سبک شازده

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/۱۱ ٤:٠۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دلقکدلقکدلقک

شیطانموقع امتحانات حتی الکی نگاه کردن به دیوار سفیدم جذابیت خاص خودشو داره...شیطان

زبانزبانزبان


†ɢα'§ : fun
۱۳٩٢/۳/۱٠ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

اون اونجا...

من اینجا...

تلفن خونه زنگ خورد. گوشی را برداشتم :

با اینکه شماره میفته ولی من هیچ وقت نگاه نمی کنم همیشه دوست دارم خودم از رو صدای طرف تشخیص بدم کیه و سور پرایز شم !

من : بله بفرمایید؟

اون : سلام

من : صداشا که شنیدم قند تو دلم اب شد و اشک تو چشم جمع...

بعد ی سلام احوال پرسی کوتاه و گرم

گفتیم و خندیدیم گفتیم و خندیدیم...

می گفتم و می خندیدم با کسی که دلگیر بودم ازش!

اخه صبح به گوشم رسیده بود طرف دلش برا خنده هام تنگ شده...!!!

باهاش خندیدم و خندوندمش و اون می خندید و من می خندیدم در حالی که دلگیر بودم ازش

تایمر تلفن : 46-47-48-49-50-51-52-... همینجور بالا می رفت...

من می گفتم و اون می خندید اون می گفت من می خندیدم...

خسته شدم دیگه تازه اونم با کسی که دلگیر بودم ازش! یهو به سرم زد با ی شوخی تمومش کنم بهش گفتم: دست و دلباز شدی!

گفت : چطور مگه؟

گفتم : پول تلفنت زیاد نشه؟

گفت : اخ اخ اخ اصلا حواسم نبود فکر کردم تو زنگ زدی!!!

بهتره با ی خداحافظی همدیگرا خوشحال کنیم...

دوتایی با هم گفتیم : خداحافظ.

---------------------------------------------------------------------------

خیلی دوست داشتم اینجاش می گفتم : گفتیم خداحافظ و تقی گوشیا گزاشتیم زمین تا تلفن قطع شه! اما الان که دیگه همه تلفنا دیجیتالی شده نمیشه همچین کاری کرد و حتما باید دکمه ی on/offرا فشار داد تا قطع شه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٩ ٩:٥٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خوشبختی ما در سه جمله است :

تجربه از دیروز

استفاده از امروز

امید به فردا

ولی ما با سه جمله ی دیگر زندگیمان را تباه می کنیم :

حسرت دیروز

اتلاف امروز

ترس از فردا


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٩ ۳:٠٢ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ای کاش می شد فهمید در دل اسمان چه می گزرد

که امشب با ناله ای بغض الود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد...

 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٧ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()



†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٧ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٧ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٧ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٦ ۸:٠٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٦ ۸:٠۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٦ ٦:۳۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

حالا مسلما شش سال از آن ماجرا می‌گذرد... من این داستان را هنوز برای کسی تعریف نکرده‌ام. رفقایی که مرا دوباره دیدند، خوشحال شدند از اینکه باز زنده‌ام دیدند. من غمگین بودم،‌ ولی به ایشان می‌گفتم از خستگی است...
حالا قدری تسکین پیدا کرده‌ام... یعنی نه به طور کامل. ولی می‌دانم که او به سیاره خود برگشته است. زیرا در طلوع صبح دیگر جسم او را ندیدم. جسم او چندان سنگین هم نبود... و من دوست دارم شبها به ستاره‌ها گوش بدهم. این درست مثل آن است که پانصد میلیون زنگوله... 
آهسته مثل درختی که ببرندش بر زمین افتاد.
ولی اینک اتفاق فوق‌العاده‌ای در پیش است: با پوزه‌بندی که من برای شازده کوچولو کشیده‌ام، فراموش کرده‌ام تسمه چرمین آن را نیز بکشم! او حتما نتوانسته است پوزه‌بند را به دهان گوسفندش ببندد. من ناچار از خود می‌پرسم: "در سیاره او چه اتفاقی افتاده است؟... بعید نیست که گوسفند گل را خورده باشد..."
گاه با خود می‌گویم: "حتما نخورده است، چون شازده کوچولو هر شب گلش را در زیر حباب بلورین می‌گذارد و از گوسفندش هم خوب مواظبت می‌کند..." آن وقت خوشحال می‌شوم و همه ستاره‌ها آهسته می‌خندند.
گاه نیز می‌گویم: "بالاخره یک بار هم شده غفلت خواهد شد. و همین کافی است! او یک شب فراموش کرده است حباب بلورین را روی گلش بگذارد، و یا گوسفند شب‌هنگام بیصدا از جعبه‌اش بیرون آمده است..." آن وقت زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!...
و در همین جا است که راز بزرگی نهفته است. برای شما که شازده کوچولو را دوست می‌دارید و برای من هم، هیچ چیز در دنیا مثل این مهم نیست که بفهمیم در جایی که نمی‌دانیم کجا است، گوسفندی که نمی‌شناسیم گل سرخی را خورده یا نخورده است...
به آسمان نگاه کنید و از خود بپرسید: آیا گوسفند گل را خورده یا نخورده است؟ خواهید دید که موضوع چقدر فرق می‌کند...
و هیچ آدم‌بزرگی هرگز نخواهد فهمید که این مسئله، این همه اهمیت دارد!


این منظره برای من زیباترین و غم‌انگیزترین منظره جهان است. این همان منظره صفحه قبل است ولی من آن را بار دیگر کشیدم تا خوب به شما نشان بدهم، همینجا است که شازده کوچولو بر زمین ظاهر شد و سپس ناپدید گردید.
به دقت به این منظره نگاه کنید تا اگر روزی به آفریقا به صحرا سفر کردید، یقین پیدا کنید که آن را باز خواهید شناخت. و اگر گذارتان از آنجا افتاد، تقاضا دارم شتاب نکنید و لحظه‌ای چند درست در زیر آن ستاره بمانید. آن وقت اگر کودکی به طرف شما آمد، اگر می‌خندید، اگر موهایش طلایی بود،‌ اگر به سوالها جواب نمی‌داد، حدس بزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من چنین غمگین بمانم: زود به من بنویسید که او بازگشته است...


†ɢα'§ : شازده کوچولو
۱۳٩٢/۳/٦ ٢:۱٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٦ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٦ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

به خط فاصله ها می گفت خط تیره و خوب می دانست فاصله ها با ادم ها چه می کنند.


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٦ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هرگز نگزارید تنهایی شما را به اغوش کسی بسپارد که می دانید به او تعلق ندارید .


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٥ ٩:٥۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

معلمی را می ستایم که به من اندیشیدن یاد بدهد

نه اندیشه هارا...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٥ ٩:٢٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در کنار چاه، خرابه یک دیوار سنگی کهنه برجا بود. وقتی عصر روز بعد از کار خود برگشتم، از دور شازده کوچولوی خود را دیدم که آن بالا نشسته و پاهایش را آویزان کرده بود. شنیدم که حرف می‌زد و می‌گفت:
- پس تو یادت نمی‌آید؟ درست همینجا نبود!
بی‌شک صدای دیگری به او جواب می‌داد، چون شازده کوچولو باز گفت:
- چرا، چرا، روزش که همان روز است، ولی جایش درست اینجا نیست...
من به راه رفتن به طرف دیوار ادامه دادم ولی باز نه کسی را می‌دیدم و نه صدایی می‌شنیدم. در آن حال شازده کوچولو باز گفت:
- البته! ببین ردپای من در شن از کجا شروع شده است، همانجا منتظر من باش. امشب آنجا خواهم بود. 
حالا برو دیگه!... من می‌خواهم بیایم پایین!
من به بیست‌متری دیوار رسیده بودم و باز چیزی نمی‌دیدم.
شازده کوچولو پس از مدتی سکوت باز گفت:
- زهر خوب داری؟ مطمئنی که زیاد عذابم نخواهی داد؟
من با قلبی فشرده از اندوه ایستادم ولی باز چیزی نمی‌فهمیدم. او گفت:
- حالا برو دیگر! ... من می‌خواهم بیایم پایین!
آن وقت من هم چشم به پای دیوار دوختم و یکه خوردم. آنجا مار زردرنگ وحشتناکی، از آنها که آدم را در سی‌ثانیه به آن دنیا می‌فرستد، رو به شازده کوچولو سرکشیده بود. من در آن حال که در جیب خود می‌گشتم تا هفت‌تیرم را در بیاورم، قدم تند کردم. ولی مار از صدای پای من، همچون فواره‌ای که فرو نشیند، آهسته به روی شنها لغزید و با صدای خفیفی شبیه به صدای فلز در لای سنگها فرو خزید.
من به موقع به پای دیوار رسیدم و شازده کوچولو را که رنگش مثل برف سفید شده بود، در آغوش گرفتم:
- این چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها صحبت می‌کنی!
شال‌گردن زرد همیشگیش را باز کردم، به پیشانیش آب زدم و قدری هم به او نوشاندم. حالا دیگر جرات نداشتم چیزی از او بپرسم. او نگاهی متین به من کرد و بازوانش را به دور گردنم حلقه زد. حس می‌کردم که قلبش مانند قلب پرنده تیرخورده در حال مرگ می‌تپد. به من گفت:
- خوشحالم از اینکه کسری لوازم ماشینت را جور کرده‌ای و حالا می‌توانی به خانه‌ات برگردی...
- تو از کجا می‌دانی؟
از قضا آمده بودم به او خبر بدهم که با همه ناامیدی در کار خود موفق شده‌ام!
او به سوال من جواب نداد ولی به گفته افزود:
- من هم امروز به خانه خود برمی‌گردم...
سپس به لحنی افسرده اضافه کرد:
- اما آنجا بسیار دورتر است. و رفتن به آنجا بسیار مشکل‌تر...
خوب حس کردم که اتفاق ناگواری در پیش است. من او را مانند طفل کوچکی در بازوان خود می‌فشردم و با این وصف به نظرم می‌آمد که او با سر در گردابی فرو می‌رود، بی‌آنکه من بتوانم کاری برای نگاهداشتنش بکنم...
نگاه نافذش به نقطه دوری دوخته شده بود:
- من گوسفند تو را دارم، و صندوق گوسفند را هم دارم و پوزه‌بند را نیز...
و تبسمی از اندوه کرد.
من مدت زیادی صبر کردم. احساس می‌کردم که کم‌کم دارد گرم می‌شود.
- آدمک کوچولو، ترسیده بودی؟...
البته که ترسیده بود، ولی آهسته خندید:
- امشب بیشتر خواهم ترسید...
باز از احساس پیش‌آمدن ضایعه‌ای جبران‌ناپذیر بدنم یخ کرد و فهمیدم که تاب محروم شدن از آن خنده‌های شیرین را برای همیشه ندارم. آن خنده‌ها برای من همچون چشمه‌ای در بیابان بود.
- آدمک کوچولو، باز دلم می‌خواهد خنده تو را بشنوم...
ولی او به من گفت: امشب درست یک‌سال خواهد شد. ستاره من درست در بالای همان نقطه‌ای خواهد بود که سال قبل افتادم...
- کوچولوی من، آیا داستان مار و میعادگاه و ستاره خوابی پریشان نیست؟
ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:
- آنچه اصل است به چشم نمی‌آید...
البته...
- همینطور برای گل. تو اگر گلی را دوست بداری که در ستاره‌ای باشد، چه شیرین است که شب‌هنگام به آسمان نگاه کنی. همه ستاره‌ها به گل نشسته‌اند.
- البته...
- همینطور برای آب. آن آبی که تو برای نوشیدن به من دادی، به سبب آن چرخ و آن طناب مانند نغمه موسیقی بود... یادت می‌آید... چه خوب بود.
- البته...
- تو شب هنگام به ستاره‌ها نگاه خواهی کرد. ستاره من کوچکتر از آن است که من بتوانم جای آن را به تو نشان بدهم. و این طوری بهتر است. چون ستاره من برای تو یکی از آن ستاره‌ها خواهد بود. آن وقت تو دوست خواهی داشت که به همه ستاره‌ها نگاه کنی. همه آنها دوست تو خواهند بود. از این گذشته من می‌خواهم هدیه‌ای به تو بدهم...
و باز خندید.
آه، کوچولوی من، کوچولوی عزیزم، من دوست دارم این خنده را بشنوم!
- هدیه من درست همین خواهد بود... چنانکه برای آب بود...
- مقصودت چیست؟
- آدمها همه ستاره‌هایی دارند که با هم یکی نیستند. برای آنها که به سفر می‌روند ستاره‌ها راهنما هستند. برای کسان دیگر چیزی بجز چراغهای کوچک نیستند. برای آنها که دانشمندند، معما هستند. برای کارفرمای من طلا بودند. اما همه این ستاره‌ها ساکتند. در عوض، تو ستاره‌هایی خواهی داشت که هیچکس ندارد...
- منظورت چیست؟
- وقتی شب به آسمان نگاه می‌کنی، چون من در یکی از آن ستاره‌ها ساکنم، و چون در یکی از آن ستاره‌ها خواهم خندید، آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستاره‌ها دارند می‌خندند. تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند!
و باز خندید.
- و وقتی تسکین پیدا کردی (چون انسان همیشه تسکین‌پذیر است) از آشنایی با من خوشحال خواهی بود. تو همیشه دوست من خواهی بود و دلت خواهد خواست که با من بخندی. و گاهی پنجره خود را برای تفریح خواهی گشود... و دوستان تو از اینکه تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی، بسیار تعجب خواهند کرد. آن وقت تو به ایشان خواهی گفت: "بلی، من از دیدن ستاره‌ها همیشه خنده‌ام می‌گیرد!" و ایشان تو را دیوانه خواهند پنداشت. و خواهی دید که من تو را بدجوری دست‌انداخته‌ام!...
و باز خندید.
- این درست مثل آن خواهد بود که من به جای ستاره یک مشت زنگوله کوچک به تو داده باشم که بلدند بخندند.
و باز خندید. سپس لحن صحبتش باز جدی شد:
- امشب... می‌فهمی؟... امشب نیا.
- من تو را تنها نخواهم گذاشت.
- امشب به ظاهر حالم بد خواهد شد. اندکی شبیه به حال کسی که می‌خواهد بمیرد. همینطورها است دیگر! تو لازم نیست بیایی و این حال را ببینی. لازم به زحمت تو نیست...
- من تو را ترک نخواهم کرد.
ولی او نگران بود:
- می‌گویم نیا... و بیشتر هم برای آن مار می‌گویم. تو را نباید مار بگزد. مارها بدجنسند. ممکن است بیخودی آدم را بگزند...
- من تو را رها نخواهم کرد.
ولی مثل اینکه فکری او را تسکین داد:
- گرچه برای دفعه دوم دیگر زهر ندارند...
آن شب من ندیدم که او راه بیفتد. بیصدا دررفته بود. وقتی توانستم به او برسم، با تصمیم و با قدمهای سریع راه می‌رفت. به من فقط گفت:
- آه، تو هم که آمدی!
و دست مرا در دست گرفت، ولی باز ناراحت شد:
- بد کردی آمدی. ناراحت خواهی شد. من به ظاهر خواهم مرد ولی این راست نیست...
من ساکت بودم.
- می‌فهمی! آنجا خیلی دور است. من نمی‌توانم این جسم را با خود به آنجا بکشم. خیلی سنگین است.
من ساکت بودم.
- ولی این جسم مانند قشر کهنه‌ای خواهد بود که به دورش بیندازند. قشر کهنه که غصه ندارد.
من ساکت بودم.


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/٥ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

از خرابی هواپیمای من در صحرا هشت‌ روز می‌گذشت و من به قصه قرص‌فروش با نوشیدن آخرین قطره آب ذخیره خود گوش داده بودم. آهی کشیدم و به شازده کوچولو گفتم:
- خاطرات تو چه زیبا است، ولی افسوس که من هنوز هواپیمای خود را تعمیر نکرده‌ام و آب آشامیدنی هم ندارم، و چه سعادتی بود اگر من هم می‌توانستم خرامان خرامان به سوی چشمه‌ای بروم.
او به من گفت: دوستم روباه...
گفتم: ول کن، طفلک ساده‌دل من! صحبت بر سر روباه نیست!
- چرا؟
- برای اینکه داریم از تشنگی می‌میریم...
او استدلال مرا نفهمید و در جواب گفت:
- چه خوب است که آدم حتی در دم مرگ فراموش نکند که دوستی داشته است. من بسیار خوشحالم از اینکه دوستی چون روباه داشته‌ام...
در دل گفتم: این آدمک متوجه خطر نیست. هرگز نه گرسنگی می‌کشد و نه تشنگی، و با کمی نور آفتاب می‌سازد...
ولی او نگاهی خیره به من کرد و جواب فکر مرا داد:
- من هم تشنه‌ام... بیا تا چاهی پیدا کنیم...
من حرکتی کردم به نشانه خستگی، یعنی چه رنج باطلی است در پهنه بیابان به دنبال چاه نامعلوم گشتن! با این حال براه افتادیم.
وقتی ساعتها ساکت و خاموش راه رفتیم، شب فرا رسید و ستارگان درخشیدن گرفتند. من چون از فرط تشنگی کمی تب داشتم، ستاره‌ها را مثل اینکه در خواب و رویا باشم، می‌دیدم. گفته‌های شازده کوچولو در خاطرم می‌رقصیدند.
از او پرسیدم: پس تو هم تشنه‌ای؟
ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:
- آب ممکن است برای قلب هم خوب باشد...
من از جواب او چیزی نفهمیدم و خاموش ماندم... خوب می‌دانستم که نباید چیزی از او بپرسم.
او خسته بود و نشست. من نیز پهلوی او نشستم. پس از مدتی سکوت باز گفت:
- زیبایی ستارگان به خاطر گلی است که دیده نمی‌شود...
من در جواب گفتم:‌ "البته!" و بی آنکه حرف دیگری بزنم به چین و شکن شنهای بیابان در پرتو مهتاب نگاه کردم.
او باز گفت: بیابان زیباست.
و راست می‌گفت. من همیشه بیابان را دوست داشته‌ام. آدم روی یک تپه شنی می‌نشیند، چیزی نمی‌بیند و چیزی نمی‌شنود، و با این وصف چیزی در سکوت و خاموشی می‌درخشد...
شازده کوچولو گفت: چیزی که بیابان را زیبا می‌کند چاه آبی است که در گوشه‌ای از آن پنهان است...
من ناگاه متعجب شدم از اینکه به راز این درخشیدن‌های اسرارآمیز شن پی‌برده‌ام. وقتی پسر بچه کوچکی بودم در خانه کهنه‌سازی منزل داشتم و به افسانه شایع بود که گنجی در آن پنهان است. البته هرگز کسی نتوانست آن گنج را پیدا کند و شاید هیچکس هم در صدد پیداکردن آن برنیامد، ولی آن گنج تمام اهل خانه را شاد و ذوق‌زده کرده بود. خانه من رازی در دل خود پنهان داشت...
به شازده کوچولو گفتم: آری، خواه خانه باشد یا ستاره یا بیابان، فرق نمی‌کند، آنچه آنها را زیبا کرده است به چشم نمی‌آید!
او گفت: خوشحالم از اینکه تو با روباه من هم‌عقیده هستی.
چون شازده کوچولو به خواب می‌رفت او را بغل گرفتم و باز به راه افتادم. نگران بودم. به نظرم چنین می‌آمد که حامل گنجینه‌ای آسیب‌پذیرم. حتی احساس می‌کردم که در روی زمین آسیب‌پذیرتر از بار من هیچ باری نبوده است. در پرتو مهتاب، به آن پیشانی پریده‌رنگ، به آن چشمان بهم‌رفته و به آن حلقه‌های گیسو که با وزش نسیم می‌لرزیدند، نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: آنچه به ظاهر می‌بینم قشری بیش نیست. اصل به چشم نمی‌آید...
و چون بر لبان نیمه‌بازش نیم‌لبخندی شیرین نشسته بود، باز با خود گفتم: "آنچه در وجود این شاهزاده کوچولوی خواب‌رفته مرا تا به این اندازه منقلب می‌کند،‌ وفای او نسبت به گلی است و این، تصویر همان گل است که در وجود او، حتی در خواب، همچون شعله چراغ می‌درخشد..." و آنگاه حدس زدم که او آسیب‌پذیرتر از آن است که می‌پنداشتم. باید از چراغها خوب مواظبت کرد. یک وزش باد می‌تواند آنها را خاموش کند...
و همچنان که می‌رفتم، به هنگام دمیدن خورشید چاه را یافتم.


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/٤ ٩:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٤ ٦:٢۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٤ ٦:٢٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٤ ٦:۱٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٤ ٦:۱٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٢/۳/٤ ٦:٠٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٤ ٥:٥۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٤ ٥:٥٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

اون : اشغال نکن خطرناکه...سبز

اون یکی : نه نمیشه باید بگی غلط کردم...شیطان

اون : نکن سبز خب غلط کردم...

اون یکی : شیطان دیگه حتی گوهم بوخوری فایده نداره...

 


†ɢα'§ : دست نوشت

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/٤ ٥:٢٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شازده کوچولو گفت: سلام!
سوزنبان راه‌آهن گفت: سلام!
شازده کوچولو پرسید: تو اینجا چه می‌کنی؟
سوزنبان گفت: من مسافران را دسته‌دسته تقسیم می‌کنم و قطارهای حامل هر دسته را گاهی به راست می‌فرستم و گاهی به چپ.
در همین دم یک قطار تندرو با چراغهای روشن که همچون رعد می‌غرید، اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد.
شازده کوچولو گفت: اینها خیلی عجله دارند. پی چه می‌گردند؟
سوزنبان گفت: راننده قطار هم نمی‌داند.
و باز قطار تندرو دیگری در جهت مخالف غرید.
شازده کوچولو پرسید: مگر آنها به این زودی برگشتند؟...
سوزنبان گفت: همانها نیستند. این یک قطار تعویضی است.
- مگر از جایی که بودند راضی نبودند؟
سوزنبان گفت: آدم هیچوقت از جایی که هست، راضی نیست.
قطار تندرو و روشن دیگری غرش‌کنان آمد.
شازده کوچولو پرسید: اینها مسافران اول را تعقیب می‌کنند؟
سوزنبان گفت: اینها هیچ چیز را تعقیب نمی‌کنند. اینها در قطار یا می‌خوابند یا خمیازه می‌کشند. فقط بچه‌ها هستند که بینی خود را به شیشه‌ها می‌فشارند.
شازده کوچولو گفت: فقط بچه‌ها می‌دانند که به دنبال چه می‌گردند. آنها وقت خود را صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و همان برای ایشان عزیز خواهد شد، و اگر آن را از ایشان بگیرند،‌ گریه خواهند کرد...

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/۳ ۳:٤٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٢ ٩:٢٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری
۱۳٩٢/۳/٢ ٩:٢٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

داشتم با خودم فکر می کردم ادم اگه بدونه و بمیره بهتره یا ندونه و بمیره؟

به خودم گفتم کسی که قرار باشه بره جهنم چه فرقی می کنه عاقل باشه یا جاهل؟

انگار داشتم بلند بلند فکر می کردم ! اخه یهو یکی پرید وسط  فکرم گفت :

مرگ ندونستنشه که مرگه اگه همه میدونستن کی میمیرن که دیگه اسمش مرگ نمیشد میشد ی اتفاق از پیش تعیین شده...

ولی منظور من از دونستن و ندونستن زمان مرگ نبود...

با خودم گفتم این چی میگه این وسط...

اصلا از کجا پیداش شد پا برهنه دویید وسط افکار ما...

اینجا بود که دیگه رشته ی افکارم پاره شد ...

منم تلاشی برای چسبوندنش نکردم

همیشه هم خوب نیست ادم به نتیجه برسه

بعضی چیزا را باید مجهول رها کرد.


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٢ ٢:٠۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شازده کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوههایی که او به عمر خود دیده بود، همان سه آتشفشانی بودند که تا زانوی او می‌رسیدند، و او از آتشفشان خاموشش به جای چهارپایه استفاده می‌کرد. با خود گفت: "لابد از کوه به این بلندی تمام سیاره و تمام آدمهای آن را خواهم دید...". ولی وقتی به بالای کوه رسید بجز سنگهای سوزنی نوک‌تیز چیزی ندید. بیهوا سلام کرد.
انعکاس صدا جواب داد: سلام... سلام... سلام
شازده کوچولو پرسید: شما که هستید؟
انعکاس جواب داد: شما که هستید... که هستید... که هستید...
شازده کوچولو گفت: با من دوست شوید! من تنها هستم.
انعکاس جواب داد: تنها هستم... تنها هستم... تنها هستم...
آن وقت شازده کوچولو با خود اندیشید که: "چه سیاره عجیبی! یکپارچه خشکی و تیزی و شوری است! آدمها نیز نیروی تخیل ندارند و هر چه می‌شنوند، همان را تکرار می‌کنند... من در خانه خود گلی داشتم. اول‌بار همیشه او حرف می‌زد..."

 


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/٢ ۳:٢٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شما یادتون نمیاد بچه بودیم چقدر ازین ستاره ها درست می کردیم...

نمیدونم شما هم درست می کردید یا نه؟

ولی من که خیلی دوسشون داشتم....

گریه من دوستای اون زمانو میخوام...گریه

اهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

کجایید تا بازم با هم ستاره درست کنیم بریزیم تو شیشه شبا بزاریم بالا سرمون ...

که به خیال خودمون ستاره های اسمونو چیدیم...

و روزها صبح که از خواب بیدار شدیم به جای شستن دست و صورت

شمردن ستاره اولین کارمون باشه ...

که ی وقت نکنه ما خواب بودیم ازشون کم شده باشه...

کجایی دغدغه های دوران کودکی که اینجا ی ادم بزرگ دلتنگه...

 


†ɢα'§ : دست نوشت, یاد قدیما
۱۳٩٢/۳/۱ ٧:٤٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

با اینکه چند سال از انقلاب گذشته بود و دیگه حتی تو روستا ها هم مدرسه ها تفکیک جنسیتی شده بود اما تو تهران تو شهرک ما و تو محله ی سوهانک هنوز دوتا دبستان بود که تفکیک جنسیتی نشده بود! یعنی دختر پسر قاطی بود!

جمعیت مدرسه 5تا پایه رو هم 100 نفر بود

تازه معلم (خانم)و مدیر(خانم) و ناظم (اقا) و فراش ( بابای مدرسه ) را هم حساب کردم

هر کسیم بچشو اونجا ثبت نام نمی کرد خانواده ها ی خاصی بودن !

هممون یا یکی ی دونه بودیم یا تک فرزند...

یونیفرم : واسه دخترا شلوار لی با مانتو سورمه ای مقنعه سفید و واسه پسرا شلوار لی با پیرهن سفید ولی ما (این مایی که میگم یعنی کل دانش اموزای مدرسه ) هرچی عشقمون می کشید می پوشیدیم ...

زنگ ورزش پسرا دوست داشتن گل کوچیک بازی کنن دخترا وسطی و لیلی و...

بیش تر وسطی دوست داشتیم بعد برای اینکه با هم دعوامون نشه مربی ورزش می گفت ی هفته دخترو پسر گل کوچیک بزنیم هفته ی دیگه وسطی...!

خلاصه اینجوری شد که پای ما به فوتبال باز شد...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/۱ ٢:۳٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بنابراین سیاره هفتم زمین شد.
زمین سیاره گمنامی نیست. در آنجا صدویازده پادشاه (البته پادشاهان سیاه‌پوست فراموش نشوند) و هفت‌هزار جغرافی‌دان و نهصد‌هزار کارفرما و هفت‌میلیون‌ونیم مست و سیصدویازده‌میلیون خودپسند، یعنی جمعا نزدیک به دو میلیارد "آدم‌بزرگ" وجود دارد.
برای آنکه مقیاسی از اندازه‌های زمین به شما بدهم، می‌گویم که پیش از اختراع برق می‌بایست در هر شش قاره لشکری بزرگ مرکب از چهارصدوشصت‌ودوهزاروپانصدویازده فانوس‌افروز نگاه داشت.
تماشای این صحنه از کمی دورتر از تاثیر بسیار جالبی می‌کرد. حرکات این لشکر مانند حرکات رقاصان "اپرا" منظم می‌بود. ابتدا نوبت به فانوس‌افروزان زلاندجدید و استرالیا می‌رسید. سپس همینکه ایشان چراغهای خود را روشن می‌کردند،‌ می‌رفتند بخوابند. آن وقت، فانوس‌افروزان چین و سیبری به نوبه خود به رقص در می‌آمدند. بعد، ایشان نیز در پشت صحنه ناپدید می‌شدند. آنگاه نوبت به فانوس‌افروزان روسیه و هند می‌رسید. سپس فانوس‌افروزان آفریقا و اروپا می‌آمدند. پس از آن، فانوس‌افروزان آمریکای جنوبی، و از آن پس فانوس‌افروزان آمریکای شمالی پیدا می‌شدند. و هرگز در ترتیب ورودشان به صحنه اشتباهی روی نمی‌داد. چه منظره باشکوهی می‌بود!
تنها افروزنده یگانه فانوس قطب شمال و همکارش افروزنده یگانه فانوس قطب جنوب عمری به بیکاری و مهملی بسر می‌بردند: چون سالی دوبار کار داشتند.


†ɢα'§ : شازده کوچولو

ℭoη†iηuê
۱۳٩٢/۳/۱ ٦:٠٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§