از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

این غصه که ما میخوریم...

مال ی نفر نیست...!

زیادی کشیدن واسمون!!!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شب امتحان بود و من دوستم داشتیم به افزایش علم همدیگه کمک می کردیم که زنگ در صداش درومد و بابام با کلی خرید و  ی نون سنگک اومد تو...

دوستم تا چشمش به نون سنگک خورد سلام نکرده گفت :

بهترین سرنوشت برای ی کنجد این هست که

روی نون سنگک داغ و برشته قرار بگیره...

بابام : :)

من : o_0

دوستم ^_^


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۱٠/٢٧ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

رفتیم برای دوستم تبلت بخریم:

فروشنده : سیمکارت باید پانچ بشه این تبلت سیمکارت میکرو میخوره ...

دوستم : ماهی چندتا میخوره ؟!

من : :|

فروشنده : 0_o

دوستم : -)

تصویری از سازنده تبلت در دسترس نیست!


†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/۱٠/٢٧ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

به اخمت خستگی در میرود

لبخند لازم نیست...

کنار سینی چاى تو اصلا

قند لازم نیست...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۱٠/٢٢ ٩:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هیچکس را بیشتر از کوپنش تحویل نگیرید!!!

بیچاره جو گیر میشه فکر می کنه اوراق بهاداره...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۱٠/۱۸ ٤:٠٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

لا جل و لاحاف و پتو زیر کرسی خوابیده بودیم.

این‌ور صدا سوت و زوزه سماور.اون‌ور بخار شیشه رو پنجره شده بود کانّه گریه‌.

رو کرسی انار. تو کرسی شلغم. قرآن و مفاتیح و حافظ وسط طاخچه. بغل رادیو پیچی.

مامانم قالی می‌بافت. من خیالات. آقام دلایل علمی- فقهی.

میون این سه تا بافتنی فقط اولی پول شد.

آقام گفت پاشین بریم شهر. تا ما باسواد بشیم. درس بوخونیم. با ادب بشیم.

صوپ شال و کلاه کردیم. بار و بنه عقب نیسان. راه افتاد.

یه ساعت و خورده‌ای بعد رسید شهر. خوردیم به بن‌بست.

ما رو پیاده کرد. تو بن‌بست. خونه جدید. زندگی. ته بن‌بست. 


†ɢα'§ : داستانک

ℭoη†iηuê
۱۳٩۳/۱٠/۱۸ ۳:٢۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

از دید میوه ها همه ما ادم ها چاقو کشیم!!!


†ɢα'§ : کاریکَلِماتور
۱۳٩۳/۱٠/٩ ۳:٥٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

اینا که بد قولی می کنن...

نمی ترسن ی روز حرفشون از اعتبار بیفته؟؟؟


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۱٠/٩ ۱:٤٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

مشکل اصلی تو این کشور عدم اگاهی نیست

بلکه عدم تمایل به داشتن اگاهیه


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۱٠/۳ ۱:۳٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

فقط چند سال قبل تر

روزی روزگاری که window  فقط به معنی یه دریچه تو دیوار بود.

application روی کاغذ نوشته میشد

 دورانی که keyboard  نوعی  پیانو بود و mouse  فقط یک حیوان.

 سالها پیش به هنگامی که file وسیله مهمی در ادارات بود
 و hard drive یک سفر غیر راحت جاده ای

وقتی که cut با چاقو انجام میشد و paste  توسط چسب.

زمانه ای که web خانه عنکبوت بود و  *virus*  فقط نوعی میکروب

 موقعی که apple  و blackberry فقط میوه به حساب میومدن ،


و اون زمان ما وقت بسیار زیادی برای بودن با خانواده داشتیم !!!

 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۱٠/۳ ۱:٢٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

متاسفانه با پیشرفت سریع تکنولوژی

و تبدیل ناگهانی سبک زندگی سنتی به مدرنیته

جامعه کنونی در فقر عاطفى به سر میبرد .

مسولین رسیدگی کنند لطفا!!!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۱٠/۳ ۱:٢۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

و چای . . . دغدغه عاشقانه خوبی ست

برای با تو نشستن بهانه خوبی ست

حیاطِ آب زده ، تخت چوبی و من و تو . . .

چقدر بوسه !!!

چه عصری !!!

چه خانه خوبیست . . .

 

  · 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۱٠/۳ ۱:۱۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

پائیزم رفت و مارا با تنهائیمون تنها گذاشت

لب طاقچه یادگاری چند تا خرمالو گذاشت

هوا افتابی بود و حرفی واسه گفتن نداشت

کلاغه رو تیرچه برقم واسه غارغار حال  نداشت

کنج ایوون پیش گلدون میزنه نم نم بارون

زیر بارون تو زمستون گم شده خاطره هامون

باز زمستون زیر کرسی

خوابه خرسی

تو که حتا ماهی یکبار حالی از ما نمی پرسی...

من موندم و دلواپسی

شاخه گلای اطلسی

تو مثل خرمالویی شاید همه بگن گسی

اما واسه پائیز ما و دل تنگ ما بسی

 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۱٠/۳ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

صبح که چه عرض کنم لنگ ظهر بعد از ی خواب خرسی چشاما که باز کردم دیدم پائیز رفته و زمستونم که میدونه من از مهمون ناخونده چقدر بدم میاد خجالت زده پشت در واستاده منتظر ی تعارف که سلام کنه بیاد تو...

جمله اخر مامان که داشت با تلفن حرف میزد :

شازده خوابه بیدار شد میگم بهت زنگ بزنه...

تلفنش که تموم شد از همون جا داد زد :

شازده هنوز بیدار نشدی فلانی گفت ی زنگ بهش بزنی...

ما هم که هنوز در حال خمیازه کشیدن و کش و قوس دادن خودمون بودیم یهو گوشیمون زنگ خورد یکی از بچه های دانشگاه بود ...

به این فکر می کردم جواب بدم ندم دیدم ولکن نیست صداما صاف کردم نفهمه خوابم این یکی از سخت ترین کاری دنیاست که دیگه ما توش استاد شدیم...

گفتم جانم بگو : سلام و احوال پرسی با اینکه اولین باری بود که بهم زنگ میزد انقدر گرم سلام و علیک کردم یهوم پشت تلفن برگشت گفت چقدر تو خوبی انگار چند ساله منو میشناسی کاش اینجا بودی بغلت می کردم ماچت می کردم...

خندم گرفته بود از حرفاش گفتم در خدمتیم ...

گفت امروز کلاس حسابداری تشکیل نمیشه ؟

نابغه انقدر جویای علم بود که تو بین التعطیلین رفته بود دانشگاه...

غافل از اینکه من اصلا نمیدونستم امروز چند شنبه هست فقط میدونستم این هفته نباید برم دانشگاه ...

با توجه به اینکه ساعت دوازده و نیم بود گفتم : خب کلاس حسابداری ساعت 8 صبح بود تا الان وقتی کسی نیومده یعنی تشکیل نمیشه...

این حسش که هنوز امید داشت تشکیل بشه تو حلقم :)

بقیشم جالب بود  منتها حسش نیست تایپ کنم...

خلاصه کلی شاد کرد مارا ....

زمستونم از اینکه من سرم به این گرم شد باهاش کاری نداشتم خوشحال بود.


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۱٠/۱ ۳:٤۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دو قلوها هم سحر خیز شدن و ما همچنان تا لنگ ظهر خوابیم!

------------------------------------------------------

پ.ن : ارایه های ادبی :

سحر خیز شدن : کنایه از مزدوج شدن

لنگ ظهر : کنایه از تجرد


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۱٠/۱ ۳:۳٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§