از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

ﻳﻪ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻣﻠﺖ ﮐﺎﺭﺷﻮﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﺪ

ﺭﻭﻱ ﮐﻴﺒﻮﺭﺩ ﻭ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭ ﻭ ﮐﻴﺲ

ﮐﺎﻭﺭ ﻣﻴﮑﺸﻴﺪﻥ ﺩﺭ ﺣﺪ ﺭﻭ ﻣﺒﻠﻲ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻲ...


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩۳/۳/۳۱ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

همش ی نصفه روز وقت داشتم ...

هی جزوه را ورق زدم  از اول به اخر از اخر به اول سر در نمیاوردم چی به چیه تا سه بامداد . دیگه کلافه شدم سه خوابیدم به امید اینکه 5 صبح بیدار شم درس بخونم . 5 بیدار شدم اما بازم خوابم میومد ساعتا گزاشتم رو پنج ونیم .پنج و نیم بیدار شدم باز خوابم میومد ساعتا گزاشتم رو 6 . ساعت 6 بیدار شدم رفتم صورتمو شستم که خوابم نبره دوس داشتم درس بخونم اما باز نشد ساعتا گزاشتم رو شیش و نیم . شیش و نیمم بلند شدم باز دیدم حسش نیست ساعتا گزاشتم رو هفت و نیم . هفت و نیم بیدار شدم باز خوابم میومد ساعتا گزاشتم رو هشت و چهلو پنج ...

بعد هر دفعه که بیدار میشدم می گفتم مامان چایی می خوام مامان اب پرتقال می خوام مامان شیر کاکائو میخوام ...

سه ساعت دیگه تا امتحان نمونده بود دیگه هشت و چهل و پنج که شد استرس امتحان گرفتم گفتم اینجوری فایده نداره پاشم برم دانشگاه اونجا دیگه نمیتونم بخوابم شاید بشه دوزار درس خوند بچه ها هم هستن سوال داشتم ازشون می پرسم

چشاما باز کردم دیدم مامانم رو صندلی نشسته داره همینجوری منو نگاه می کنه رو میزم ی عالمه نوشیدنیو خوراکیه ...

سلام کردم گفتم نخوابیدی... ؟ پیش خودم فکر کردم ی اتفاقی افتاده ...

گفت : سلام - نه نشستم ببینم این بازیای شما کی تموم میشه ... ی رب دیگه بخواب کو تا ساعت ده ...

من : o-0

حالا چرا این همه خوراکی اوردی میدونی که من صبح عادت ندارم از خواب پا میشم چیزی بخورم ...

گفت : خودت سفارش دادی تو خواب ...

من که اصلا چیزی یادم نمیومد ...

خلاصه رفتم دانشگاه :

بعد تبادل اطلاعات با بچه ها تازه شصتم خبر دار شد جزوه چقدر ناقصه همه مثالام یا نصفشو ننوشته بودم یا ی بخشیش اشتباهی بود ...

خیلی ادم دقیقی هستم نمیدونم چرا جزوم اونجوری بود ...شاید چون اون روز سه تا کلاس پشت سر هم داشتم و اون اخرین کلاسم بود خسته بودم ... نمیدونم خلاصه اینکه جزوه ما شده بود سوژه خنده ی بچه ها ...

سر جلسه : هرکیا دیدم تقلب داشت ... بچه های ارشد که دیگه ترکونده بودن فکر کن یکیشون 20 صفحه جزوه را در ابعاد ورق اچار تو پیرهنش گزاشته بود با خودش اورده بود باز به عقل بچه های خودمون لااقل میرن کپی کوچولو می گیرن ...

6 تا سوال بود دوتاشا بلد بودم  اما اون دوتا بارمش زیاد بود یکی 3 نمره داشت یکی 4 نمره میان ترمم دو و نیم شده بودم سر جمع میشه نه و نیم .

یعنی استاد9/5   10 میده؟؟؟...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/٢٩ ۸:٥٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دیروز مدیریت و کنترل پروژه داشتم فقط همین قدر میدونم که پاس میشه ...

امروز ارزیابی کار و زمان داشتم شانس اوردیم که استاد سر امتحان نیومد ...

فقط اون میتونست بفهمه بچه ها سر امتحان دارن چه غلطی می کنن...که خدارا شکر بخیر گذشت ....

ماشین حسابمم از دست امتحانا امروز صداش درومد هی میگفت : butry is lowing

فردا را بگو امتحان تحقیق در عملیات 2 دارم 20 الی 30 صفحه جزوه ...

اعتراف میکنم تا همین الان که دارم اینجا این پستا می نویسم لاشم باز نکردم  :(

باز امشب تا صبح باید بیدار بمونم :((


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/٢۸ ٤:۳٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز فکر کنم شبیه ادم مشکوکا بودم

اصلا مرسوم نیست نگهبان جلو در جیب دانشجو را بگرده فقط وظیفش این کارت ورود به جلسه را چک کنه این مارا گشت ی تک تک تو جیبمون بود چون عادت به صبحانه خوردن ندارم همیشه ی شکلاتی بیسکوییتی تو جیبمه سر امتحان گشنم میشه خو...

این مراقبه فکر کرد موبایل دارم تو جیبم سرخوش از اینکه مچمو گرفته هی میگفت گوشیتا تحویل باید بدی من نمیزارم بری هی بهش میگم گوشی نیست که شکالاته هی از اون اصرار و از من انکار نکه کارت و جامدادیم دستم بود حسش نبود دست کنم تو جیب شلوارم اینم رفت گندشونا صدا زد یارو اومد منم نا مردی نکردم قبل از اینکه اون حرفی بزنه شکلاتما از جیبم دراوردم خودمو مظلوم کردم به یارو گفتم اقا این میخواد بزور شکلاتاما ازم بگیره ... فکر میکنه موبایله... یارو خندش گرفت ... گفت بیا برو ...

سر امتحان هی ساعتمو نگاه می کردم ی وقت وقت کم نیارم ... مراقبه فکر کرد رو ساعدم تقلب نوشتم دارم هی از روش نگاه می کنم ... با پرخاش اومده بالا سر من استینتا بزن بالا  ببینم  منم ی نگاه عاقل اندر چی بهش کردم تا ارنج استیناما ور زدم گفتم اگه بازم شک داری پاچه شلوارما هم میتونم تا زانو ور بزنما...

خلاصه اینم از شانس سگ ماست این همه  ادم داشتن تقلب می کردن همه فقط به من ی نفر که تقلب نمیکردم گیر میدادن...

خدا شکر این امتحانم خوب  بود و به خیر گذشت ...

هنوز تو فکر گندیم که سر امتحان کنترل موجودی زدم :(


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/٢٤ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

سوال اول (2 نمره ):  ANP

من و بچه ها : ^_^

سوال دوم(3نمره): نرخ سازگاری بود

من و بچه ها : ^_^

سوال سوم ( 4 نمره) : انتروپی بود

من و بچه ها : ^_^

سوال چهارم (5 نمره ) : تاپسیس بود

من و بچه ها دیگه داشتیم ذوق مرگ می شدیم از خوشحالی که مراقبه داد کشید وقتتون تموم شد برگه هاتونا(الان اگه یکی از دوستام پیشم بود میگفت برگه ها تونو نه برگه هاتونا(ی همچین دوستای دقیقی دارم منچشمک) ) بدید...

من و بچه ها : 0_O ما تازه سوال چهاریم حد اقل نیم ساعت دیگه وقت می خوایم ... نمیدیم که...

گفت : یا میدید یا من میرم ...

یکی : برو خونتون...

رفت با بزرگترش اومد تحدیدمون کرد ندید کل کلاستونا صورت جلسه می کنم ...

خلاصه بزور گرفتن ازمون ...

استادمون گفت پروژه هاتونا با برگه هاتون تحویل بدید به مراقب ...

نکبت تحویل نگرفت که هیچ ی جمله هم ضمیمش کرد مگه من کلفت استادم ...؟؟؟

موجودی بود بی نهایت عصبی و بی ادب ...

بعد ما به سرعت نور این ماجرا را انتشار دادیم...  ی همچین موجوداتی هستیم ما...

ادامش هنوز اتفاق نیفتاده که بنویسم...

حالا باید صبر کرد دید چی میشه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/٢٤ ٩:۳٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

سر کلاس سرم پایین بود داشتم جزوه مینوشتم

تو ذهنم یاد ی نکته ی خنده دار افتادم که با جمله اخر استاد هممچین بی ربط نبود...استاد که داشت جزوه می گفت مکث کرد ... سرما اوردم بالا ببینم داره چیکار میکنه...یهو با هم چشم تو چشم شدیم هم زمان لبخند اون نکته هم اومد رو لبم...

استاد : از اول تکرار می کنم جمله ی قبلی رو... بعضی ها جا موندن روشون نمیشه بگن...

انگار بچه مات و مبهوتش شدن که یعنی از کجا فهمیده ...جهت رفع ابهام ادامه داد : سرش پایین داره جزوه می نویسه ... یهو سرشا میاره بالا ی لبخند ژکوند میزنه...

منکه به خودم نگرفتم ... یعنی با من بود...؟؟؟!!!

 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/٢٤ ٩:٢۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من خودم یه سرى اهداف کوتاه مدت دارم یه سرى اهداف بلند مدت

براى کوتاه مدتا وقت ندارم

براى بلند مدتا حوصله،

اینه که زیاد چایى میخورم



†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/۳/٢٠ ۸:۱۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز جایی خواندم :

"هست " را اگر قدر ندانی می شود "بود"

و چه تلخ است اگر هست کسی بود شود...

یاد هست های خودم افتادم ...که نابود شد...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/٢٠ ٧:٥٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من قبل امتحان : ^_^

من موقع امتحان : @_@

یعنی رسما هیچ حرفی برای گفتن نداشتم با اینکه جزوه را خوب خونده بودم...

اینم از حال روز بعد امتحان :


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/٢٠ ٧:٤٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 امتحان دارم...کنکور دارم...تنها چیزی که ندارم حس و حال درس خواندن...

دیگر دست را یارای نوشتن نیست...

دیروقتیست  که یادداشت کوچکی برای یاداوری نکته ای ویا حتی برای نوشتن یک ادرس یا شماره تلفن یا هرچیز دیگر که بتوان نوشته خواندش نداشته ام...

انگار زمان را جایی جا گزاشته ام ... همینطور منییتی که حکم حاکم داشت...

حال بدور از عقل و سرگردان ...اسیر بازی روزگار گشته ام...

دل سپرده ام به هرچه بادا باد...دل سپرده ام به باد...

شاید راه فراری باشد از دست ثانیه های هدر رفته  و خاطرات به گور رفته ی این روزهای خویش ...

بهانه...

دارم بهانه میگیرم...به یاد بهانه های روزهای کودکی ام...

 کاش این بهانه هم مثل ان بهانه ها با گرفتن یک بستنی قیفی و چهارتا ابنبات چوبی و یک الوچه یا لواشک حل می شد...به همان خوشمزگی...ولی جنس این بهانه فرق دارد....نمی توان ان را از جایی خرید...

صدایش که میگفت : بین فرار و قرار همیشه باید قرار را به فرار ترجیح داد ...توی ذهنم جا مونده بود...

بعد من جوری نگاهش میکردم که انگار بهم فوش داده...

اون : چرا فکر میکنی شروع دوباره فوشه؟؟؟

من : میدونم ولی شدنی نیست...

اونوقت بود که تو دسته بندی های مخصوص خودش منو تو گروه فاسقین قرار میداد!!! و می گفت : میدونی چیه ؟

من :  کیه ؟... اونم عصبانی از جواب بی ربط من می گفت  :علم درونت رسوب کرده...

من : یعنی با استامنافین حل میشه...؟؟؟

بگذزیم ...

دیگر تداعی هیچ صدایی جواب گوی بهانه گرفتن ها ی من نیست....

نه حوصله درس خواندم دارم نه کسی سر درمیاره از کارم ...

کنجی نشسته ام و در خلوت خویش روی تکه کاغدی مچاله عکس انتظار میکشم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/۱۸ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

سنگ فرش

زیر پای هیچکس

ذره ای فرو نمی رود

سنگ فرش

راه رسمی زمان ماست

عصر

عصر مردم بدون رد پاست


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۳/۱٤ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

گهگاه تنفسی به اوقات بده

رنگی به همین اینه ی مات بده

من میدانم سرت شلوغ است ولی

گاهی به خودت وقت ملاقات بده


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۳/۱٤ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

گفت : بی احساسی !!!

گفتم : در حدی نیستی که بخوام احساست کنم...

چه برسه بخوام احساسمو خرجت کنم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/۱٤ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بی تو منم و دقایقی پژمرده

نه زنده حساب می شوم نه مرده

تلخ است اوقات

تلخ و خالی مثله

فردای قرار های بر هم خورده


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۳/۱٤ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

یارانه ها را که بخشیدیم...

سبد کالا را هم که نگرفتیم ...

اقای روحانی ...

مدیونی اگه پول خواستی و به ما نگی...!!!


†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/۳/۱٤ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

گفت : قدیمی ها ی چیزی میدونستن اینا میگفتنااا...

حالا اینکه چی میگفتن بماند...

ولی اصلا حواسش به این نبود که خیلی وقت هست که خودشم جزعی از قدیمی ها شده بود ...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/۸ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ردیفمشخصهنام درسمحل امتحانصندلیساعت امتحانتاریخ امتحاننام استاد
1 490 کاراموزی     00:00 / /  
2 346 برنامه ریزی و کنترل تولید وموجودیهای 1 راهرو طبقه دوم 407 10:45 20/03/93  
3 321 تجزیه و تحلیل تصمیم گیری 303 581 10:45 22/03/93  
4 406 اقتصاد عمومی 1 204 262 08:00 24/03/93  
5 314 مدیریت و کنترل پروژه راهرو طبقه اول 24 10:45 27/03/93  
6 436 ارزیابی کارو زمان 207 360 10:45 28/03/93  
7 412 تحقیق در عملیات 2 207 354 10:45 29/03/93  
8 799 آشنایی با دفاع مقدس 201 142 16:30 03/04/93  

†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/۳ ٢:۳٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

مورد داشتیم از رو تبلت فرمولا را اشتباه اشتباه برای بچه ها میگه ....

بعد بهش میگیم اینا که خیلی سخته قاطی پاتی میشه چجوری حفظ کنیم؟؟؟

میگه نیاز به حفظ کردن نیست منطق پشتشا یاد بگیری لازم نیست حفظ کنید...

یکی هم پیدا نشد بگه منطقت تو حلقم ...

توکه استادی منطقشو فولی هنوز از رو نمیتونی بخونی ...

حالا اونا به کنار همیشه درگیر شیوه نمره دادنش بودم هرجوری دو دوتا چهارتا می کردم جمع دو با دو میشد هر عددی غیر از چهار تا امروز سر کلاس گفت :

ترم پیش بالاترین نمره این درس 9 بود که من بهش دادم 17 تعجب بعد نمره بقیه را همینجوری نسبت به اون دادم....تعجب

کلا با شنیدن این همه سولات و شبهات ذهنم بر طرف شد....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۳/۳ ۱:٤۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§