از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

پولدارى؛
منش است و ربطى به میزان دارایى ندارد

گدایى؛
صفت است ربطى به بى پولى ندارد...

دانایى؛
فهم و شعور است و ربطى به مدرک تحصیلى ندارد

نادانى؛
یاوه گویى است و ربطى به زیاده گویى ندارد...

دشمن؛
نمایشى از کمبودها و ضعف هاى خویش است و ربطى به بدسرشتى و بدخواهى طرف مقابل ندارد

یار؛
همدلى است و ربطى به همراهى و پر کردن کمبود ندارد...

وقتى گرسنه اى،یه لقمه نون خوشبختیه ..وقتى تشنه اى،یه قطره آب خوشبختیه ..وقتى خوابت میاد،یه چرت کوچیک خوشبختیه ...

خوشبختى یه مشتى از لحظاته ... یه مشت از نقطه هاى ریز،که وقتى کنار هم قرار مى گیرن،یه خط رو میسازن به اسم زندگى ...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٧/٢۸ ۱:۱٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تولدم مبارک!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٧/٢٥ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ساعت هایی که گوشیمو کوک میکنم
6:00
6:05
6:10
6:15
.
.
.
8:00
اونوقت زمانی که بیدار میشم
10:56


†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/٧/٢۳ ۱:٤۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

انقدر این بیماری سوسولیا را مسخره کردم تا عاقبت خودم دچارش شدم ناراحت

امروز با ی جماعتی تو دانشگاه قرار داشتم ولی انقدر حالم بد بود کلاس خودمو نتونستم برم ناراحت الان اونا فکر میکنن من پیچوندمشون... اخ اخ اخ...ناراحت

امروز فقط دوست داشتم بخوابم که خودمم نفهمم چمه...

هی مامان و بابا گفتن بیا بریم دکتر ... هی من مقاومت میکردم که نههههه خوبم...تا بعد از ظهر که دیگه خودم گفتم نظرتون چیه بریم دکتر...نیشخند

دکتره دکتر بودا... نمیدونید چه نسخه ای برام پیچید...

از جنس بالشت و پتو و موکت و فرش و هوای گرم و هوای سرد و شالگردن و ابمیوه و چای و سوپ و اش و گوشت پرنده و چرنده و سوابق انواع بیماری در فک و فامیل شروع کرد تا رسید به قرص و شربت و اسپری و امپول...

به امپول که رسید من اینجوری شدمهیپنوتیزم... ی نگاه ملتمسانه به مامان کردم...

انقدر از این اخلاقش خوشم میاد نگاش میکنم بدون اینکه حرف بزنم میفهمه چمه...گفت : این امپول نمیزنه ی دارو جایگزین بدین لطفا...

دکتر : o_0 ی جوری گفت گفتی دانشجویییییی؟؟؟ که من خجالت بکشم...

من : اوهوم...خجالت

دکتر: ببین ادم اگه بخواد ی خونه بسازه نیاز به چی داره ؟ مصالح : شن و ماسه و اب... حالا ما اگه شن و ماسه را هی با هم مخلوط کنیم تا اب نباشه هیچ فایده ای نداره ...مجموع این هاست که مارا به هدفمون میرسونه...سه تا امپول روزی ی دونه لبخند

یعنی تا حالا هیچ وقت اینطوری قانع نشده بودم...

حاضرم بمیرم ولی امپول نزنم گریه

از ی طرف حال و حوصله جنگیدن با مامان و بابا را ندارم...

خدایا کمک.


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٧/٢٢ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

نه دلتنگم...

نه دلگیرم...

نه غمگینم...

نه افسرده...

فقط انگار تو تنهاییم...ی حسی تو دلم مرده...

نه وابسته...

نه دلبسته...

نه از این روزگار خسته ...

ی حس عاشقی دارم... در این پائیز خجسته...

به عاشقی گرفتارم...

شده این حال و احوالم...

فقط خواستم بدونی که... خدایا دوستت دارم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٧/۱٩ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در خلوتی شبانه مات تقویم بودم...

اعداد تقویم در گوشم زمزمه میکرد...

23 سال و 11 ماه و بیست روز ...

23 سال و 11 ماه و بیست و یک روز...

23 سال و 11 ماه و بیست و دو روز ...

23 سال و 11 ماه و بیست و سه روز..

23 سال و 11 ماه و بیست و چهار روز...

و من میشنیدم صدای شمارش معکوسی را که از گذر واپسین روز های 23 سالگیم خبر میداد...

الان نمیدونم باید غمگین باشم یا خوشحال از جمع و تفریق عدد 24  از حساب عمرم ؟؟؟...

ی دوست داشتم دکترای تفکیک واقعیت از حقیقت داشت چشمک

الان اگه اینجا بود می گفت : واقعیت این هست که تو الان داری ی سال بزرگ میشی اما حقیقت این هست که ی قدم داری به مرگ نزدیک میشی...نیشخند


†ɢα'§ : دست نوشت

ℭoη†iηuê
۱۳٩۳/٧/۱٩ ٩:٤۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

میگفت : که اینروزا آدم آه هاشو تو تنهائی بکشه بهتره,

جلوی آینه آه میکشی آینه کدر میشه چه برسه به آدمای بیحوصله ی الان,

چائیتون سرد نشه...

 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٧/۱٩ ٩:۳٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛

ﭼﻮﻥ ﻣﻔﯿﺪﯼ!!!

ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛

ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻔﯿﺪ ﻧﺒﺎﺷﯽ!!!

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ ..

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ، ﺩﻟﺒﺴﺘﻪﺍﻡ..

ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﯿﺰی ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ..

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﺎﮐﺘﻮسﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ خانه ام ، ﺩﻟﺒﺴﺘﻪام...

ﻣﻦ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪﺍﻡ ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ ...

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎﯼ شاملوی ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ، ﺩﻟﺒﺴﺘﻪام ...

ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ،

ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ...

به کسی که دوستش داری دلبسته باش نه وابسته.....


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٧/۱٩ ٩:٢۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

شب ها...

بهترین زمان نوشتن برای دلت است...

بهترین زمان زندگی کردن برای خودت است...

بر خلاف روز ها ...

که اجبار یا اختیار باعث می شود

صدایت نوای دیگری باشد

حتی زندگی کردنت...

 

هوای بارانی، عاشقانه، غمگین و دو نفره


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٧/۱٧ ٢:٢۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

به مامانم میگم گشنمه...

میگه عزیزم نون هست...تخم مرغ هست...روغن هم هست....

برو هرچی دوست داری و دلت میخواد درست کن بخور!!!

به نظر شما الان پیتزا درست کنم یا قرمه سبزی؟؟؟


†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/٧/۱٧ ٢:٠٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هی پا به پا نکن که بگویم سفر بخیر

مجبور نیستی که بمانی...

ولی نرو...

( مهدی فرجی )

 

عکس عاشقانه برای وبلاگ, عکس های عاشقانه 93, عکس های متحرک عاشقانه 2014,تصاویر متحرک عاشقانه ,عکس های عاشقانه ,عکس های متحرک


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٧/۱٧ ۱:٢۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

از تمام خنده های دنیا سیب گفتنش به ما رسید.


†ɢα'§ : کاریکَلِماتور
۱۳٩۳/٧/۱٢ ٩:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

یجا خوندم به دلم نشست میگم شاید به دل شما هم بشینه :

به نظرم حال و هوای این فصل خاطره هاشُ تحریک کرده و کمبود پیاده روی های بعد از ظهر پائیزی حالشو وخیم کرده, تشخیص شما چیه آقای دکتر؟


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٧/۱٢ ۸:٥٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

نه که عمیق میخوابیم زمان از دستمون خارج میشه...
چشامونا که وا می کنیم دستمون میچرخه دور و بر بالشتمون دنبال گوشیمون  که ساعت و تاریخ و روز و ماه بیاد دستمون...
امروز دقیقا جفتمون تو این مرحله بودم که یهو مهدیه تو وایبر پیام داد :

دیگه بهت پی ام نمیدم ...بردار بابا این عکسا... ادم همش فکر میکنه داره با ی برادر بسیجی صحبت میکنه !!!
همش فکر میکنم میخواد بهم حمله شه بریزن اینجا بیان منو دستگیر کنن...
گفتم : خب بسیجی که هستم...
هنوز حرفم تموم نشده بود گفت : هویجم نیستی چه برسه به بسیج... ول کن بابا ترا خدا این حرفا را...
گفتم : من با این عکس حال میکنم ... گزاشتم جلو چشم باشه که ی وقت فراموششون نکنم ...عزیزم این عکس بار معنوی داره...
باز هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت :
باز مثل اون یارو تزریقاتیه ( ی بنده خدایی که جفتمون میشناختیمش خیلی ادم شریفی هم هستن منتها چون عقل دوستمون تو چششون قرار داره در توصیف کمی اغراق ؟ اقراغ ؟ اغراغ ؟ اقراق ؟ (o_0 ) میکنه...) عکس بادمجون یا گوجه بزاری بهتر از اینه...
خندم گرفته بود... هم از حرفاش و هم از اینکه منا بسته بود به رگبار نمیزاشت حرف بزنم...
گفتم : حالا اگه با توله سگ عکس مینداخت میزاشت تو پروفایلش خیلی ادم فرهیخته ای بود ...؟؟؟
بی توجه به سوال من گفت :
عکس شهید همت بزار...
عکس شهید چمران بزار ...
عکس رهبرا بزار ...
عکس اسم اماما که به نستعلیق نوشته شده بزار ...
اونا هم مذهبیه و هم بار معنوی داره...
دیگه داشت عصبانیم می کرد که گفتم : تو چرا واسه نظر شخصی من ارزش قائل نیستی ؟؟؟ اونوقت دم از ازادی بیان میزنی ...من ازاد نیستم ؟ البته تو اولین نفری نیستی که نظر مخالفتو راجب این عکس میگی خیلی های دیگه هم گفتن ولی من اینا دوست دارم و باهاش حال می کنم.
برای اولین بار صبر کرد من حرفم تموم شه بعد حرف زد :
ناراحت شد و از اینکه اونا با بقیه جمع بستم ...دست به جدا سازی زد ... گفت : اینکه سیاهه ما توش حالی نمیبینیم ولی خب تو حال کن باهاش...
یعنی کشته مرده ی این جمله ی اخرشم که تحت تاثیر اون قانون احترام متقابل که بیست و چند سال پیش تو مجلس شورای شهر دوستیمون تصویب شد.
واسه اینکه از اون فضا درش بیارم گفتم :
راستی یکی از تفریحات سالمی که ما داریم میدونی چیه ؟
 گفت ها ؟
همین که تا لنگ ظهر میخوابیم ...
خوبه صبح زود بیدار میشدیم میرفتیم پارک گیر رفیق ناباب میفتادیم سیگاری میشدیم...
ظهر خیز شدیم و کامروا شدیم اگه سحر خیز میشدیم تا الان معتاد می شدیم...
می خندید... من با حرفایی که بهش زده بودم به ی تبسم هم راضی بودم و خوشحال بودم از اینکه اون بیشتر از حد ی تبسم ساده می خندید...
گفتم نخند بابا باور کن راست میگم من دوستانی دارم که ارزو دارن بتونن 2 ساعت راحت و بدون دغدغه و تو ارامش بخوابن ولی نمیتونن !!!
ولی من و تو می تونیم ساعت ها این کارا به راحتی انجام بدیم...
اون : لبخند ...
ساعت : یازده و چهل و پنج دقیقه
صبح بخیر

†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٧/۸ ۳:٠٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دوست داشتم الان پیشم بود اون جوجو قرمز توپولیشا میزدم به سقف میچسبید چراقاش روشن خاموش میشد ذوق می کرد ...

بعد اون 90 درجه سرشا بالا می کرد و با دست جوجوشو نشون میداد میگفت : اونو اونو (یعنی اونا میخواد )

بعد من میخندیدم که بیا با هاش بای بای کن بگو جوجو بیا میاد پیشت...

بعد اون تو همون حالت 90 درجه سر به هوا ی جور با جوجوش بای بای میکرد انگار داره شیر فلکه می بنده چشمک و میگفت : جوجو ...بی بی (یعنی جو جو بیا )

بعد جوجوش محکم میخورد تو سرش و اون بی خیال قانون جاذبه از اینکه جوجوش به حرفش گوش کرده خوشحال بود و میخندید...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٧/۳ ٥:۳٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز ی ایمیل دریافت کردم  با عنوان خاطره ای از توریستی که به اسپانیا سفر کرده بود :

او میگفت در یکی از شهرهای اسپانیا وارد قهوه خانه ای شدم و برای خود و همراهم قهوه سفارش دادم.

در حالی که منتظر سفارشمان بودیم در کمال تعجب دیدم که بعضی از مشتریان جلوی پیشخوان آمده و در حالی که خودشان تنها بودند سفارش دو چای و یا دو قهوه میدادند و میگفتند یکی برای خودم و یکی برای دیوار.
از نوع سفارش در حیرت ماندم و متوجه شدم که بعد از اینگونه سفارش پیشخدمت یک برگ کوچک که روی آن چای و یا قهوه نوشته شده است را به دیوار پشت سرمان چسباند و جالب اینکه دیوار پشت سرمان پر از این برگه ها بود.
به این فکر افتادم که این کار یعنی چه و دلیل این کار چیست. در افکار خود غوطه ور بودم که فرد فقیری وارد قهوه خانه شد و سفارش یک قهوه داد اما با این جمله : ببخشید بی زحمت یک قهوه از حساب دیوار. و پیشخدمت یکی از کاغذها را که روی آن نوشته بود قهوه را از روی دیوار برداشت و پاره کرد و یک قهوه به آن مرد فقیر داد بدون آنکه از آن مرد پولی بگیرد.
به امید اینکه اینگونه فرهنگ های زیبا در کشور ما هم ایجاد گردد.

بعد  با خودم فکر کردم اگه ی همچین جایی تو ایران ما بود فقیر ها که هیچ پولدار ها هم سفارشاتشان را با دیوار حساب می کردن...
 چشمک

†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٧/۱ ٧:۳۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§