از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

سر کلاس اصول حسابداری استاد که پشت جا استادی نشسته بود فرمود کتاب اصول حسابداری یک انتشارات پیام نورا بگیرید از روی اون هم درس میدیم هم تمرین حل می کنیم...

گفتم : ببخشید استاد اسم نویسنده را میشه بگید...

استاد کتاب باز شده جلوشا بست و ی نگاه رو جلدش کرد و دوباره باز کرد گفت جواد مقدم

ما هم ی گوشه یاد داشت کردیم رفتیم خونه ...

تو اینترنت هر بانک کتابیا سرچ می کنم این کتابه میاد ولی مال عبدالکریم مقدم هست و یکی دیگه اصلا جواد مقدمی در کار نبود...

جلسه بعد بهش میگم استاد این کتابی که گفتید مال عبدالکریم مقدم نبود با ی نویسنده همکار دیگه ؟؟؟...

گفت چرا ...

گفتم خب شما چرا گفتی جواد مقدم ...

هنوز حرفم تموم نشده بود گفت : جواد مقدم هم این وسط ی نقشایی داشت...

من فکر کردم منظورش نویسنده همکار بود که اسم نویسنده همکارم جواد مقدم نبود !

گفتم : نه استاد هیچ نقشی نداشت...

بعد اومده شناسه کتابا باز کرده جلو من ....

میگه چرا ... ببین ... ایشون ناظر کیفی بود...

من : 0-o


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۸/۳٠ ۳:۳۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بعد کلی تلاش برای طراحی ی لبخند رو لباش

ی لبخند تلخی زد و گفت :

من دیگه برای تو مامان بشو نیستم....

ناراحت


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۸/٢۸ ٦:٤٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ﯾﻪ ﻫﻤﮑﺎﺭﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﺮﺑﺮﺝ ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﺗﺎ 15 ﺭﻭﺯﻣﺎﻩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ

ﻭﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﻭ ﻏﺬﺍ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ،

ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻟﯽ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻧﺸﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ
ﻭﺿﻊ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﯼ ؟

ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﮐﺪﻭﻡ ﻭﺿﻊ !

ﮔﻔﺘﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺷﺮﺍﻓﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﮔﺪﺍﯾﯽ !!…

ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭﮔﻔﺖ:ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﮐﺸﯿﺪﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺩﺭﺑﺴﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻋﺎﻟﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﻏﺬﺍﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻟﺘﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﺮﯾﺪﯼ
ﺗﺎﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺶ ﮐﻨﯽ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺍﺻﻼ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﺗﺎﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ ﺍﺻﻼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ؟ﺑﺎ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺭﻩ … ﻧﻪ … ﻧﻤﯽ
ﺩﻭﻧﻢ !!…
ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺁﻣﯿﺰ !!…

ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ …

ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺗﮑﻪ ﮐﯿﮏ ﺧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻌﺎﺭﻓﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﻪ
ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ،

ﺍﻭﭘﺮﺳﯿﺪ :ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﺎ ﮐﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ، ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ !

ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ....

سنجاق شده از وبلاگ : http://tinkerbel.persianblog.ir


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩۳/۸/٢۳ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

مهم نیست چقدر میمانی!

یک روز!...یک ماه!...یک سال!...

مهم کیفیت ماندن است.

بعضی ها در یک روز تمام دنیا را به تو هدیه می دهند.

گاهی بعضی ها یک عمر کنارت هستند اما جز درد هیچ چیز برایت ندارند

خوره می شوند و می افتند به جانت و تا ته روحت را می خراشند.

بعضی ها ناب هستند و به تو لحظه های ناب تری هدیه می دهند

این بعضی ها مهم نیست چقدر بمانند.

هر چه قدر هم که زود بروند

یادشان حس خوب بودنشان

تا همیشه هست

این آدم ها و این لحظه ها را دیوانه وار دوست دارم....

 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۸/٢٢ ٩:٢٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بزرگترین تراژدی زندگی انسان این است :

داشته ها را قدر نمیداند

اما میخواهد نداشته ها را بدست اورد


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۸/٢٢ ٩:۱٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز، به همراه مادرش برای خرید به مغازه ای رفته بود.

چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ده دلار بود.

دلش آن گردنبند را می خواست، پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن را برایش بخرد. مادرش گفت: خب! این گردنبند قشنگیه اما قیمتش زیاده ولی بهت می گم که چه کار می شود کرد! من این گردن بند رو برات می خرم ولی شرط داره و اون اینه که وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها رو که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و تو با انجام اون کارها، میتونی پول گردنبندت رو بپردازی !!!جینی قبول کرد.

اون هرروز با جدیت کارهایی را که به او محول شده بود، انجام می داد. به زودی جینی همه ی کارها را انجام داد و توانست بهای گردنبندش را بپردازد.

وای که چه قدر آن گردنبند را دوست می داشت. همه جا آن را به گردنش می انداخت ، کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می کرد توی حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است به خاطر بدلی بودنش، رنگش خراب شود...


†ɢα'§ : داستانک

ℭoη†iηuê
۱۳٩۳/۸/۱٧ ٩:۳۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ﮐﺎﺵ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺩﯾﺪﺍﺭ،

ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ...

ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻓﻘﻂ ﻏﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ !

ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻧﺪﮎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯼ،

ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺗﮑﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ...

ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺬﺍﺭ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ تو ﺑﺮﻭﺩ،

ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮕﻪ که ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﺗﺮ ﻭ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ پیشت ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...

 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۸/۱٧ ٩:۱٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

عمری خودمونا کشتیم شیرین ترین علف دنیا باشیم

غافل از اینکه طرف اصلا بز نبود!!!

گاو بود به خوردن مقوا عادت داشت...


†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/۸/۱٧ ۸:٥۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز از یکی که باهاش ی عالم خاطره های خوب داشتم ی پیام پاییزی دریافت کردم :

مهر را بر سر ابان بگذار

مهربان میگردد

من تو را با همه ی مهر به ابان دادم

مهربان باش که پاییز بهارت گردد

چقدر حال ادما خوب میکنه پیامک های دور از انتظار پاییزی مخصوصا اگه از طرف ادم هایی باشه که دوسشون داری...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۸/٩ ۳:٥٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دیدن دست نوشته های قدیمی همیشه حس خوبی به ادم میده

حتا اگه اون دست نوشته برگه پاسخ نامه امتحان اقتصاد عمومی ترم پیشت باشه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۸/٧ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت.

 



†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۸/٦ ٧:۱٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﻮﻳﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﺎﺩﺭﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﻳﺪﻥ ﺑﺎﺷﺪ.

ﺍﻭﻧﺒﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺩﻳﺮﻱ ﺍﻗﺎﻣﺖ ﮔﺰﻳﻨﺪ . ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﻣﻜﺎﻧﻬﺎﻱ ﻋﻤﻮﻣﻲ ﻭﺗﺠﺎﺭﻱ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﻝﭘﺮﺳﺘﻴﻬﺎ, ﺩﻝ ﺑﺴﺘﮕﻴﻬﺎ, ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﻴﻬﺎ ﻭ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻭﺭﺯﻳﻬﺎ ﺩﻭﺭﻱﮔﺰﻳﻨﺪ .

ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺷﺪﻧﻲ ﺍﺳﺖ , ﺯﻳﺮﺍ ﻣﻦ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺁﻥﺷﺪﻩ ﺍﻡ . ﭘﺲ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ .

ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﻡﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻴﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻢ . ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺳﺨﻦﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ .

ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻲ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺮﺷﺪﻱ ﺻﻮﻓﻲ ﻣﻨﺶﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ :


†ɢα'§ : داستانک

ℭoη†iηuê
۱۳٩۳/۸/٢ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

زندگی ات را محدود به بودن و نبودن آدمها نکن..

روی پاهای خودت بایست تا تنهایی ات را بیهوده نیابی و هیچکس را بهترینه زندگی ات خطاب نکن...

یادت باشد :

آدمها بهترین که خطاب شوند خیالاتی میشوند...

هوا برشان میدارد و تورا به هر جهت که بخواهند میبرند...

زندگی ات را که مشروط به دیگران کنی جایی برای کشف خودت باقی نمی گذاری...

آدمها که مهم تلقی شوند تغییرت میدهند . آنوقت تو میمانی و یک دوگانگی شخصیت

یادت باشد :

کسی بهترینه زندگی ات میشود که خودش بخواهد...

مبادا عروسک خیمه شب بازی آلت دست دیگران شوی...

مگذار زندگی ات محتاج تأیید گرفتن از دیگران باشد...

با دهن کجی به تنهایی درونی ات،،حفظ ظاهر کن...

از ترس بی کسی به آغوشهای پیش پا افتاده پناه نبر...

هر تازه وارد ، رنجی تازه است.

یادت باشد : تازه واردها هم از ترس تنهایی به آغوش تو پناه می آورند...

دست تنهایی ات را به سمت هیچکس دراز نکن...

تا منت هیچ خاطره ی اشتباهی بر سر بی کسی ات نباشد

جهان از چشم تو نخواهد افتاد

مادامی که از چشمهای خودت نیفتاده باشی ...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۸/٢ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خالدحسینی تو رمان بادبادک باز مینویسه:

در دنیا فقط یک گناه هست و آن دزدی ست !

ﻣﺮﺩ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﻍ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﺮﺩ :
ﭘﺴﺮﻡ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ...

ﭘﺴﺮ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺳﺖ ﮐﺞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ...

ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ :

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻧﮑﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﻧﺎﺣﻖ ﻧﮕﻮ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺣﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﺑﯽ ﺣﯿﺎﯾﯽ ﻧﮑﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺷﺮﺍﻓﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﭘﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ...


†ɢα'§ : داستانک
۱۳٩۳/۸/٢ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...

ﭼﻪ ﺗﻨﻬﺎ،ﭼﻪ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ...

ﺍﻣﺎ با ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ...

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺭﻭﺣﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ، ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ...

ﺑﯽ ﺻﺪﺍ،ﺑﯽ ﻫﯿﺎﻫو...ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ...

ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺁﮊﺍﻧﺲ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺭﺳﯿﺪﯾﻦ!

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﺎﻗﯽ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ؟

ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﻮﯼ ؟!

ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ : ﺣﻮﺍﺳﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟!

ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ...ﺷﻨﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ...ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ...ﺩﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ...

ﻭ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ...

ﺁﻫﻨﮓ ﺑﺎﺭ ﺩﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ...

ﻫﻮﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ...ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺷﺪ...

ﭼﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﺷﺪ...

ﻏﺬﺍ ﯾﺦ ﮐﺮﺩ ...

ﺩﺭ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪ ...

ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻗﻔﻞ ﻧﮑﺮﺩیم...

ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﮐﯽ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ...

ﻭ ﮐﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ ...

ﻭ ﮐﯽ ﻋﻮﺽ ﺷﺪیم...

ﮐﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ ...

ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻧﺨﻨﺪﯾﺪﯾﻢ ...

ﻭ ﺩﻝ ﻧﺒﺴﺘﯿﻢ ...

ﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯾﻢ ... ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪ ...

ﻭ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﮐﯽ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ؟!

" ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ با ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۸/٢ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻮﯼ...

ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ...

ﺧﻮﺩﺕ...

ﻏﻤﺖ...

ﻣﺸﮑﻠﺖ...

ﻏﺼﻪ ﺍﺕ...

ﻫﻮﺍﯼ ﺷﻬﺮﺕ...

ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﺖ...

ﺣﺘﯽ ﺩﺷﻤﻨﺖ...

ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ...

ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﺠﻤﻞ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺗﻮﯾﻮﺗﺎ ﻟﻨﺪﮐﺮﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟

ﻓﻼﻥ ﺑﻨﺰ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻣﺪﻝ ، ﭼﻨﺪ ﺍﯾﺮﺑﮓ ﺩﺍﺭﺩ؟

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ!

ﻧﯿﺎﻭﺭﺍﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ ﻭ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﺍﻥ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻭ ﺍﻟﻬﯿﻪ ﮐﺪﺍﻡ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺍﻧﺪ...؟

ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﭼﯿﻨﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﺍﻧﺘﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ...

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺖ ﺷﮑﻼﺕ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ...

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺩﺍﺭﯼ...

ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺟﺪﻭﻟﻬﺎﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻭﯼ...

ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ، ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﻣﯿﻨﻮﺷﯽ

ﺁﺩﻡ ﺑﺮﻓﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ... ﺷﺎﻝ ﮔﺮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯿﺒﺨﺸﯽ

ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ...

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺑﺮﺑﺮﯼ ﻭ ﻟﻮﺍﺵ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ

ﮐﻔﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ

ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﻏﺬﺍﯼ ﭼﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ...

ﺁﺑﮕﻮﺷﺖ ﻫﻢ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ

ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/۸/٢ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بعضی وقت ها دوست داری یکی باشه...

ولی هیشکی نیست...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/۸/٢ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§