از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

اذر هم تمام شد

انار ها ترک برداشته اند

خرمالوها را چیده اند

برگ ها کف پوش خیابان شدند

زیبا ترین رنگ امیزی طبیعت

و مظلوم ترین فصل سال

و من دوستی و دوستانم را از پائیز خدا هدیه گرفتم

اهل هر جایی که باشی

پائیزت با من یکیست...

پائیزتون پر از غروب های زیبا

زمستان پیش رو پر از ارامش

یلدا مبارک !

 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٩/۳٠ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من در یک روز پائیزی

که تو از عشق سراسر لبریزی

میشوم برگ خشکی که منتظر است

منتظر نسیم دل انگیزی....

عصر یک روز پائیزی

امد نسیم دل انگیزی

برگ در نسیم رقصان شد

عشق نا مرئی و پنهان شد

برگ روی زمین تنها ماند

زیر پای رهگذران به حال خود واماند

از صدای خش خش خودش فهمید

اسیر هوای نفس پنهان شد و تنها ماند.

 

 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/۳٠ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

رو مبل لم داده بودم و داشتم ایمیلاما چک می کردم

یهو چشمم افتاد به تلویزیون که روشن بود و داشت طبیعت را نشون میداد...

اما صداش قطع بود...

همینجوری که خیره شده بودم به صفحه ی تلویزیون ی سکوتیم تو خونه حاکم شده بود که من خیلی دلم خواست این سکوت رو بشکنم و ی صدایی بشنوم...

ی نگاه به دور و بر انداختم برای جست و جوی کنترل دیدم نزدیک بابام بود که داشت روزنامه میخوند...

گفتم بابا این چرا صدا نداره فقط تصویره خب یکم صداشا زیاد کن ببینیم چی میگه ...

بابام بدون اینکه چیزی بگه و چشم از روزنامه بر داره دستش رفت طرف کنترل...

منم دوباره سرم رفت تو گوشیم ...

یهو دیدم فضای خونه پر شد از صدا های :

مااااااا.... , مععع مععع... , صدای زنگوله... و...

من و بابام یهو جفتمون ی نگاه به هم کردیم و بعد از ی ثانیه سکوت با صدای بلند زدیم زیر خنده....

گفتم : اوه اوه بابا دستت درد نکنه همون صداش کم باشه بهتره ....

بابام تلویزیونا خاموش کرد و با ی لبخند تلخی گفت :

تو حوصله شنیدن صدای ادم ها را هم نداری چه برسه به این زبون بسته ها...

من : خنثی


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/٢٦ ٢:۳٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩﻩ،ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ .

ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ :

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ۸ ﺻﺒﺢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﻮﻱ ﻭ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﺷﺪﻩ ۸ ﻭ ﺭﺑﻊ٫

ﻣﻴﮕﻮﻳﻲ : ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ۹ ﻣﻴﺨﻮﺍﺑﻢ ﺑﻌﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻴﺸﻮﻡ !

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻣﺸﺐ ﺳﺎﻋﺖ ۹ ﻳﮏ ﺳﺎﻋﺘﻲ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﮐﻨﻲ،

ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ۱۰ ﺷﺪﻩ .

ﻣﻴﮕﻮﻳﻲ : ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﺳﺎﻋﺖ ۹ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﻢ .

ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ . ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻳﮏ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﺪ !

ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻄﻲ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺩ . ﻭ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ، ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ، ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ .

ﺍﻳﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﻳﺮﻩ، ﺍﻳﺪﻩ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﻱ ﻓﺮﻳﺒﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ !

ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺏ، ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺍﺳﺖ !

ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ .

ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،ﺑﻪ ﺟﺎﻱﻫﻤﻪ ﺩﮐﻮﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺘﻮﻧﻬﺎ،

ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ،

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﻦ ﺑﺮﻳﺰﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﺨﻠﻴﻪ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺘﻮﺳﻂ ﻋﻤﺮ ﻳﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻃﻮﻝ ﺑﮑﺸﺪ .

ﺗﺎ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ ﻣﻲ ﺍﻳﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺑﻴﺎﻭﺭﻡ

ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻥ « ﺧﻂ » ﺍﺳﺖ ﻧﻪ « ﺩﺍﻳﺮﻩ »

ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ...

 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٩/٢٦ ۱:٠۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

این سینه هوای یار میخواهد خب

بی تاب شده، قرار میخواهد خب

لبخند که میزنی لبت میشکفد

ما هم دلمان انار میخواهد خب!


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٩/٢٦ ۱:٠٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

مرد ایرانى هرچى هم سعى کنه خودشا روشن فکر نشون بده ،

اخرش ختم میشه به قورمه سبزى و تهدیگ سیب زمینى و سالاد شیرازى

با سایر مخلفات ... :)


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/٢٥ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

رابطه wc و ماشین و کفتر

تو این هست که پرنده ها فکر میکنن ماشین من ازمایشگاه تست اعتیاده....


†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/٩/٢٤ ۱:۱٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تمام مدت دارم به عکسی نگاه میکنم که دوستی برایم از غروب بیرون پنجره اش ارسال کرده ....

با خودم فکر کردم چقدر این پنجره غروب دیده و چقدر این غروبها را از یاد برده ...

اینقدر از یاد برده که شاید هر غروب برایش همان دلهره و جذابیت لحظه ی اول را داشته باشد ...

واقعا چه کسی به نبودن آن غروبهائی که بی صدا آمدند و بی صدا رفتند فکر میکند؟

شاید کسی که از غروب خاطره داشته باشد ...

 و تنها دلیل ماندن انگار همین خاطره هاست ...

انگار تمام من یک خاطره است ....که میتوانستم نباشم ،

وچقدر خاطره های نداشته ای دارم که بدلیل نبودنم رقم خورده اند ...

حالا که بیشتر فکر میکنم تمام احساساتم خاطره اند ،

ترس ، نفرت ، عشق و تمام احساساتی که تا بحال تجربه کرده ام همه خاطره اند

و برای همین هستند

و باز احساساتی هستند که چون خاطره نشدند , پس وجود ندارند ...

روزی یکی می گفت :وقتی کسی در کنارت هست، خوب نگاهش کن:

به تمام جزئیاتش

به لبخند بین حرف هایش

به سبک ادای کلماتش

به شیوه ی راه رفتنش، نشستنش

به چشم هاش خیره شو

دستهایش را به حافظه ات بسپار

که همه ی آن آدم برای بودن نیاز به خاطره شدن دارد...

گاهی آدم ها آنقدر سریع میروند که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند

و بعد از مدتی دیگر نیستند حتی در خیالت ...

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻴﻢ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ . . . !

ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﺍﺳت :

ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺳﺮﺩ ﻏﻨﻴﻤﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ

وقتی خاطره ای از آفتاب ملایم صبح یک روز بهاری را به همراه داشته باشیم

روزی شازده کوچولو به روباه گفت نبودن یعنی چه؟

روباه گفت یعنی یادی از تو نباشد!

و با تمام این نیاز بودن به خاطره ها ....

موفق ها آنهائی هستند که از خاطره ها میگریزند ...

و شاید دلیل غمگین بودن غروب جمعه همین بودن دائمش باشد.

 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٩/٢٤ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تا بود و زنده بود واسه خوشحال کردنش کاری نکرد

اما وقتی مرد واسه از دست دادنش گریه می کرد...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/٢٢ ٩:۳٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

چرا من به هرکی ایمیل میزنم:

بعدش باید بهش اس ام اس بدم لطفا ایمیلتا چک کن...

بعدش باید زنگ بزنم گوشیتا چک کن...

بعدش چون گوشیشم پاسخگو نیست !!!

حضوری پیداش کنم و همه چیزایی که تو ایمیل نوشته بودما دوباره بهش بگم؟؟؟؟؟


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/٢٢ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : از هر دری سخنی

ℭoη†iηuê
۱۳٩۳/٩/٢۱ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

چای داغی که دلم بود , به دستت دادم

انقدر سرد شدم , که از دهنت افتادم

 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٩/٢٠ ۳:٠٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : ایت الله بهجت
۱۳٩۳/٩/۱٩ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : زندگی به سبک اسلام, گالری
۱۳٩۳/٩/۱٩ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()


†ɢα'§ : گالری, زندگی به سبک اسلام
۱۳٩۳/٩/۱٩ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ناراحتتازگیا احساس می کنم نمازام دیگه نماز نیستناراحت


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/۱٩ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

رخشان بنی اعتماد بیشتر بهش میاد تبلیغ ی نوع پودر شوینده باشه...


†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/٩/۱٩ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

نسلی هستیم بی معطلی دیر رسیدیم, با تاخیر زود میرویم.


†ɢα'§ : کاریکَلِماتور
۱۳٩۳/٩/۱٩ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

توی تقویم امسالم چیز جدیدی نبود, همون روزای پارسال پیارسال بودن.


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٩/۱٩ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

مسعود روشن پژوه اینقدر کچله که سیب بهش حسادت میکنه.


†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/٩/۱٩ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بادوم زمینی قیافش یه جوریه انگار از یه چیزی ناراحته ولی نمیگه.


†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/٩/۱٩ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

نزدیکای صبح بود که اروم صدام زد و گفت بیدار شو کلاست دیر نشه

بر خلاف همیشه که صبح ها بزور از خواب بیدار میشدم و خواب الو بودم از خوشحالی که دوباره صداشا شنیدم و بهم اهمیت میداد تندی از خواب بیدار شدم و پریدم بغلش و ماچش کردم...

خیلی دلتنگ روزای بودم که نگرانم بود بعد از این همه مدت بی تفاتی...

این شد که امروز با همه خستگیاش و ناهنجاریایی که برام داشت

شد یکی از بهترین روزای زندگیم

بی نهایت سپاسگزارم خدا بابت این همه نعمت....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/۱٧ ٧:٤٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

در جواب اونا که میگن دانشجو هم نشدیم یکی بهمون روز دانشجو را تبریک بگه ..

باید بگم : دانشجو هم شدیم و هیچکس روز دانشجو را به ما تبریک نگفت...

فقط منتظرن ادم بمیره بیان تسلیت بگن :))


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/۱٧ ٧:۳۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

یکی از دوستام یجور ادما جوجو صدا میکنه که ادم دوست براش جیک جیک کنه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/۱٥ ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بازی روزگار را نمی فهمم!

من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا...

و همه ما تنهاییم ... ؛

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم

پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود، بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!؛

انسان های بزرگ دو دل دارند:

دلی که درد می کشد و پنهان است، دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد.

عشق مانند نواختن پیانو است،

ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری،

سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏‏

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید.

دوست داشتن در امتداد زمان.

و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٩/۱۳ ۳:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

 خوب بودن آسان است.

نه هوش می خواهد نه خلاقیت!

خوب بودن نیت می خواهد و همت.

و اگر خوب شوی...

با همه خوبان عالم برابری!


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٩/۱۳ ٢:٥۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

از بعضی از اساتید دانشگاه وقتی می پرسن شغلتون چیه؟

  برای اینکه فروتنی کنن میگن معلم هستیم. !!!

در صورتی که به نظر من برعکسش درسته!

هر کسی می تونه استاد دانشگاه بشه ولی کمتر کسی می تونه معلم بشه...

یادشون رفته هدف ارتقا سطح فکری اون فرده نه تکرار گفته ها ی پیشین دیگران....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/۱۳ ٢:٢٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

گفت : همیشه نقد های شدیدی به پدرم میکنم و همیشه همه تلاشما میکنم که مثل اون نشم....

گفتم :ارزو دارم فقط ی روز بتونم مثل پدرم زندگی کنم...

بی شک اون روز من یکی از خوشبخت ترین ادم های روی زمینم....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/۱۳ ٢:٠٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بیچاره هرچی میگفت فقط حسش نیس میشنید...

بی حوصلگیم کلافش کرده بود...

بهم گفت : چیه بی حوصله ای ؟

از اون روزا بود که از درون حالم گرفته بود و میخواستم حفظ ظاهر کنم ...

اما قیافم داد میزد که اینطور نیست...

از جواب فرار کردم گفتم : پائیزه دیگه...

ی لبخند تلخی زد و گفت : باور کردم...

گفتم : ادم وقتی میخواد فرار کنه حقیقت رو میگه...

نمیدونم چرا یهو خفه شد دیگه هیچی نگفت...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/۱۱ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه.


†ɢα'§ : مدیریت به سبک شازده

ℭoη†iηuê
۱۳٩۳/٩/۸ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

- ﻗﻬﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ننه

- ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ ﺩﻳﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ و حکومت

- ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺟﻤﻼﺗﻲ ﭼﻨﺪ ﺍﺯ ﻧﻴﭽﻪ ﻭ ﻣﻴﭽﻪ 

-ﺣﻤﺎﻳﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﺠﻨﺴﺒﺎﺯﺍﻥ

- ﺣﻤﺎﻳﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﺮﻳﮑﺎیی ﮐﻪ ﺑﺎ ﺑﺰﻏﺎﻟﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ

- ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﺮﺕ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺩﻧﻴﺎ

-جای ازدواج دوستی gf و bf داشتن

- ﻣﻮﺯﻳﮏ ﺧﺎﺭﺟﻲ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ

- حمایت از برهنگی بانوان

- عکس انداختن با توله سگ

- استفاده ار درود و بدرود بجاى سلام و خداحافظ!

مورد دیگه ای اگه به ذهنتون میرسه و اینجا از قلم افتاده تو قسمت کامنت خودتون اضافه کنید.


†ɢα'§ : fun
۱۳٩۳/٩/۸ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

«آ» : «آرامش» وقتی به سراغت می‌آید که «تلاش» کرده باشی.

«ا» : «اعتماد به ‌نفس» یک «سرمایه» است نه یک «کلمه»!

«ب» : برای «بهتر» شدن زندگی‌ات، «بهتر» فکر کن!

«پ» : چرک‌نویس‌های زندگی‌ات گاهی به «پاک‌نویس» احتیاج دارند!

«ت» : «تفاهم»، درک کردن نیازهای طرف مقابل است نه دانستن نیازهای خود!

«ث» : «ثابت‌قدم بودن»، یکی از راه‌های «موفقیت» است.

«ج» : «جرأت» با داشتن «ترس» به‌وجود می‌آید.

«چ» : «چگونگی برخورد با مشکلات و ناکامی‌ها» مهم است، نه خود مشکلات و ناکامی‌ها!

«ح» : «حاصل» هر زحمتی، رحمت است؛ مطمئن باش!

«خ» : «خداوند» دنیا را به تو نشان ‌می‌دهد؛ تو خودت را به خداوند نشان بده!

«د» : «داشتن‌ها» همیشه به انسان کمک نمی‌کنند؛ گاه این نداشتن‌هاست که موجب خلق آثار می‌شوند.

«ذ» : «ذره‌ ذره‌ی» زندگی‌ات را شکرگزار باش!

«ر» : «رهاشدن» از درد، ابتدای پذیرفتن درد است.

«ز» : «زشت یا زیبا»؛ این بستگی به نگاه تو دارد.

«ژ» : «ژولیدگی و آشفتگی ظاهری» می‌تواند دلیلی بر ژولیدگی و آشفتگی درونی نیز باشد؛ از پایه شروع کن تا به اصل برسی.

«س» : «سلامتی»، ثروتی‌ست که ثروت‌های دیگر را جذب می‌کند.

«ش» : «شکرگزاری» یعنی رسیدن به «شادکامی».

«ص» : «صادقانه» زندگی کن؛ صادقانه جواب بگیر.

«ض» : جلوی ضرر را از هر جا بگیری، منفعت است.

«ط» : «طاقت‌داشتن» در برابر سختی‌ها یعنی روزه داشتن تا هنگام افطار (سختی‌ها می‌روند و جسم و روح پیروز می‌شوند.)

«ظ» : «ظاهر» و باطن اگر به هم نزدیک شوند، آینه می‌شوی!

«ع» : «عشق» به زندگی‌ست نه عادت به زندگی.

«غ» : «غصه ‌خوردن» همچون سبزی نشسته است؛ غصه‌ها را بشور!

«ف» : «فاتح» فردای خود شدن، «امروز» را می‌طلبد.

«ق» : «قدرت» در دیدن معایب نیست؛ در گفتن محاسن است.

«ک» : «کمک کردن» به دیگران در حقیقت، یک نوع کنترل دردهای خودمان نیز هست.

«گ» : «گاهی» شعری زمزمه کن، عکس بگیر، مهمان دعوت کن، یادداشتی بنویس، گاهی از گله و غصه دوری کن؛ ضرر نمی‌کنی!

«ل» : «لحظه‌های» قشنگ زندگی‌ات را تکرار کن!

«م» : «محبت» هم‌چون مادر، منتظر دعوت نمی‌ماند.

«ن» : «ناامیدی» از ندانستن است!

«و» : «وفای‌ به‌ عهد» اولین نشانه برای اعتماد دو قلب است.

«ه» : «هدیه‌ی» خداوند به انسان، «عقل» اوست.

«ی» : «یاور» همیشه همراه، موبایل نیست؛ خداوند است!


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٩/۸ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دنیای جالبی داریم...!

بیدار میشویم که بخوابیم و میخوابیم تابتوانیم بیدار بمانیم...!

ای کاش میتوانستیم بمیریم تا زنده شویم..!

وآنوقت دیگر این نباشیم...آنی باشیم که میباید باشیم...!

انسان ...!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/۸ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

این همه کتاب نخوانده....

این همه فیلم ندیده و موسیقی های نشنیده...

این همه عمر کوتاه...!

جنگ انتخاب هاست این زندگی ...

جنگ اولویتها..!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/۸ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بیشتر از اونکه تو روزای پر مشکل بفهمی ادما چقدر کنارتن ،

تو شبایی که دلت گرفته میفهمی چقدر تنهایی...!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/٧ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دارد به جانم لرز می افتد ، رفیق ؛ انگار پاییزم

دارم شبیه برگ های زرد و خشک از شاخه می ریزم

در خود فرو می میرم و چشمی مرا اینسان نمی بیند

آهسته دارم می روم از دست ، من با خود گلاویزم

دارد به گرد خویش می چرخاندم هر لحظه ، هر ساعت

من عقربه ؟! نه ... مثل عقرب زهرها در خویش می ریزم

دارد به گرد خویش می چرخا ... نه ... من در خویش می پیچم

من مار ؟! نه ... من مار زخمی ؟! نه ... ولی از زخم لبریزم

سرشار از زخمم بیا ، زردم بیا ، دستت نمک دارد

تا شور انگیزانیم ، با شوق از این خاک برخیزم

برفی ، زمستانی ، تگرگی ، نرم نرمک می رسی از راه

دارد به جانم لرز می افتد ، رفیق ؛ انگار پاییزم

 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩۳/٩/٧ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

این روزا انقدر مشغلم زیاده و رو سرم کار ریخته

که به اوقات فراغت مرده های قبرستون حسودیم میشه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/٦ ٩:٢۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز امتحان میان ترم حمل و نقل داشتم

نیم ساعت زود تر رفتم که رو میز تقلب بنویسم

خیلی جالب بود استادم نیم ساعت زودتر اومده بود 0_0

اونم کلاس ساعت 8 صبح ها ... از هفت و نیم اومده بود ...تعجب

هیچی دیگه دیدم باید فکر تقلبا از سرم بیرون کنم جزوه را باز کردم جلوم شروع کردم به خوندن ...

 من و استاد بودیم فقط ...

بیچاره میخواست حرف بزنه منم گفتم : استاد ببخشید من دارم درس میخونم بزار بعد امتحان ... 0_o

حرف بدی زدم؟؟؟

اونم سکوت کرد گفت ببخشید...!!!

هیچی دیگه نا خواسته مجبورمون کرد مغزمونا از اکبندی دراریم

خودم فکرشا نمی کردم تو اون زمان کم بتونم نتیجه خوبی بگیرم

ولی شد...

یکی هم پیدا نشد بگه وقتی تو نیم ساعت میتونی بهترین نتیجه را بگیری با رامش ...

چرا تقلب میکنی با استرس...؟؟؟


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۳/٩/٢ ٧:٥٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§