از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

دریا هنوز هست ولى نمیدانم چرا

این رود بى اراده به جایى نمیرسد


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٤/۱/۱٩ ٢:٤٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بى قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بى تاب شدن عادت کم حوصله هاست


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٤/۱/۱٩ ٢:٤٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

انقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۱/۱٩ ٢:٤٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

کوچه پس کوچه ى این شهر پر از تنهاییست

آنقدر بى تو در این شهر غریبم که نگو ...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٤/۱/۱٩ ٢:٤٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دوست داشتم یکیى اینا بهم بگه 

ولى خوب چون هیشکى نیست

خودم به خودم میگم :

چایت را بنوش و نگران فردا نباش...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۱/۱٩ ٢:۳۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ادم درست از همونجایی ضربه میخوره که فکرشا نمیکنه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۱/۱٩ ٢:۳٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ساعت ٢:٣٠ دقیقه بامداد بیمارستان :

صدای جیغ و دادى که از یکى از اتاق ها بلند شده بود سکوت بیمارستانا در هم شکست

همه پرستارا نگران ، دوان دوان به سمت اتاق که ببینن چى شده...

فکر میکنید چى شده بود ؟؟؟

همراه بیمار از حال رفته بود !!!

پرستارا چیکار کردن ؟!

مریضا از تخت اوردن پاییین همراه را خوابوندن :))!

٨ صبح جفتشونا مرخص کردن ...

داشتن میرفتن سر پرستاره بهشون گفت :

برید ، برید خونه ، دوتاتون مراقب هم باشین ، اینجورى واسه ما و شما خیلى بهتره ...
:))


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۱/۱٩ ٢:۳٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

پند و اندرز امروز دایى جان به من :

اون که نداره از صداى قور قور شکمش نمیتونه بخوابه ، اون که داره از صداى واق واق سگش...

مثلا اومده بود منو دلدارى بده ...

ولى این حرفا چه ربطى به موضوع دلتنگیدگیه من داشت؟؟؟!!!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۱/۱٩ ٢:۳٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دور یعنى : نرسى ! هى بروى ... هى بروى ... هى بروى...

معنى فاصله را جاده و پا آبله ها میفهمند...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٤/۱/۱٩ ٢:۳٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ترکیبی از حال و هوای چند دقیقه پیشم :

من و تشویش محال است محال است محال

حال بی حوصله ها را بی حوصله ها می فهمند...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۱/۱٩ ٢:٢۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

میگفت :هوا سرد باشه

بیرون برف باشه

چایی هم باشه

تو هم باشی...

الان :هوا سرده

بیرون برفه

چایی هم هست

من هم هستم

فقط اون نیستش...

:(


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۱/۱٩ ۱:۳۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تنها و دل گرفته و بى یار و نا امید...

از حال من نپرس که بسیار خسته ام...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٤/۱/۱٩ ۱:٢٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بغض گلدان لب پنجره را ، چلچله ها مى فهمند
حال بى حوصله ها را ، بى حوصله ها مى فهمند...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٤/۱/۱٩ ۱:٠٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تازه گیا با ایستک ذوق میکنم

با نسکافه و کاپو چینو و اب پرتقال خوشحالم ،

غم و غصه هامم سهم فنجون چاى اخر شب میشه

پشت شیشه کدر شده پنجره اتاقم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۱/۱٩ ۱:٠٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

قبلنا سابقه داشته گهگاهى با بغض بخوابم ،

تازگیا ٢۴ ساعته با بغض زندگى میکنم...

دلم براى روزاى سر خوشیم که مادر بزرگم ازم میپرسید :

+ ننه تو الان غصه ات چیه ؟؟؟

تنگیده حسابى...

و من که اصلا نمیدونستم غصه چیه ، با ى لبخند احمقانه انقدر من من میکردم که خودشم به همین نتیجه میرسید و زیر لب میگفت ایشالله هیچ وقت معنیشا ندونى...


الان که معنیشا فهمیدم ، دیگه نیست که بهش بگم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۱/۱٩ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز به خود درونم گفتم : سلام  خوبی ؟ چه خبر؟

گفت : خبر اینکه هنوز زنده ایم...

----------------------------------------

پ . ن :

این روزا روزگارم انقدر سگی بود که هیچیش قابل ثبت کردن نبود

حتا نمیشد از اب و هوایی نوشت که خر تب میکرد و سگ سینه پهلو...

یکی گفت : تو انقدر بلا سرت میاد چرا نمی میری ؟؟؟

ی لبخند تلخی زدم و گفتم برای خودمم سواله...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۱/۱٩ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§