از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

نصفه شبی اومده بیدارم کرده بغلم کرده میگه خواب دیدم گزاشتی رفتی....

من شوکه شدم تو خواب ، پاشدم نشستم ، باز منو تو اغوشش محکم تر بغل میکنه بوسم میکنه میگه دلم برات تنگ شده 7 ماهه بغلت نکردم!!!تو هم انگار نه انگار!!!

همیشه حساب اخرین بوس و بغل هایی که انجام میده را داره...

در حالی که تو دلم داشتم فوشش میدادم که نصفه شبی خوابو ازم گرفت از تعجب هنوز مات و مبهوت بودم .... که یهو درومد گفت : همه حرفاتا به من بزن ، به من اطمینان کن هفت پشت غریبه همه حرفاشونا میان به من میگن !!!

این جمله هل را قبلا هم ازش شنیده بودم اما هیچ وقت منظورشا نفهمیدم حتا الان ، ادامه دا : میفهمی چی میگم ؟؟؟منم که هیچ وقت نمی فهمیدم منظورش از این حرفا چیه ، خندم گرفت از نفهمیه خودم گفتم : نه...

اونم خندید...گفت بهش فکر کن ی روز میفهمی...

با چشمای خواب الود یجور نگاش کردم که یعنی الان من خوابم میاد

منظورمو از نگاهم گرفت و گفت : خب یعنی الان من برم بخوابم؟؟؟

گفتم : اوهوم ... بزار منم بخوابم و در ادامه در حالی که ملافه را میکشیدم روم تو دلم گفتم : تو روحت با این دلتنگید....

بعد با خودم فکر میکردم که ادم گاهی اوقات نسبت به دلتنگی بعضی ها باید بره دستشویی ، شیر اب رو باز کنه هر چی خورده بالا بیاره....

دلت تنگ شده ؟! سر بزن ، نه ، زنگ بزن ...

دیگه این خل بازیا چیه ؟؟؟!!!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٤/۳۱ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

یکی از ارزوهام این بود مهندس صنایع بشم

خب شدم

میریم سراغ ارزو بعدی....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٤/۳۱ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§