از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

من و باز آن دعا ها

که یکی اثر ندارد...


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٤/۸/۱٧ ٩:٠۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

از یکجایی به بعد ، دیگر دل ادمی خوش نمیشود ، به دروغین صبر کن درست میشود ها .....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۱٧ ٩:٠٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

آدم ها چرا سر جاى خودشون نیستن !؟

یکی با لیسانس داره مسافر کشی میکنه ، اون یکى دیپلم ردیه ، مدیریت ى بخش تو یه شرکت دولتى را به عهده داره ....

اعتراض طور میگی چرا ؟!

میگن : اختیار دارید ایشون چندین و چند سال سابقه کار داره 

خب اینکه نشد !!!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۱٧ ۸:٥٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من : از بی تو ماندن در خیالم هم هراسانم

اون : از نظر پنهانى از دل نیستى

داشتن دوستان خوش ذوق ، یعنى نهایت خوشبختى


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۱٧ ۸:٥٢ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

قبلنا واسه یکى از رفیقام اشتراک یکساله ى ADSL گرفتم ...

تو اون یه هفته اى که پروسه ى مخابرات طول میکشه صد بار زنگ زد گفت :

پچرا این اینترنت ما را نمیارن ؟!

کلا تصورش این بود ، قراره یه کارتن موز بیارن در خونشون ، که توش به اندازه ى یک سال اینترنت ریختن !!!


†ɢα'§ : fun
۱۳٩٤/۸/۱٤ ٩:۳٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

یکى از دوستام هدیه ای دریافت کرده بود که ارزش ریالیش رو نمیدونست

بعد گذشت و ى روز ارزش ریالى هدیش رو فهمید

بعد دیگه از هدیش استفاده نمیکرد

میگفت از وقتى فهمیدم چقدر گرونه ، دیگه ازش استفاده نمیکنم ، فقط عاشقونه نگاهش میکنم 😂😂😂


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۱٤ ٩:٠٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ى مادر بزرگم نداریم زمستون که میشه برامون شالگردن ببافه!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۱٤ ٥:٥٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

میگفت : راحتى که عادت نباشه ، زحمت میشه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۱٤ ٥:٥٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز یکى از دوستام تو صفحه ى اینستا گرامش ى پست گذاشته بود که بعضی ها چقدر خوبه که هستن و بودنشون حال ادم رو خوب میکنه و فیلان ... بعد آخرشم نوشته بود و من چقدر این بعضى ها را دوست دارم

بعد تو تصویر دقیق شدم ببینم اون بعضی ها کیان ...

خیلى حس خوبى بود وقتى عکس پیامکى که روز پیش بهش داده بودم رو جاى عکس خودم وسط عکس اون بعضیا که اعضاى خانوادش بودن دیدم


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۱٤ ٥:۳٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تو کل عمرش بر حسب اتفاق براى اولین بار احساس تنهایى میکرد

داشت واسه منى که عمرى تنها بودم ، میگفت :

میگفت هیچ وقت انقدر احساس تنهایی نکرده بودم...

فقط نمیدونم چرا انقدر گریه میکرد

حتما جنس تنهایی هامون فرق میکرد

بهش گفتم :

من تو تهایی هام پارک رفتم ، سینما رفتم ، چایی خوردم ...

حتا خیلی وقت ها هم شاد بودم و کلى خندیدم به ریش دنیا و غم و غصه هاش...

ولى هیچ وقت تنهایی گریه نکردم

یجور با حرص نگام کرد ، گفت برو بابا تو که اصلا زندگیت مهندسی معکوسه و هیچیت به آدمیزاد نبرده...

گفتم : آدم وقتی گریه میکنه دوست داره یکی باشه

ناز نوازشش کنه ، محکم بغلش کنه ، بوسش کنه

با دستاش اشکاش رو آروم آروم پاک کنه و یواش در گوشش بگه : 

نگران نباش ! من هستم .

با ى لبخند تلخى گفتم : آدمم ، منتها عاقلم...

یهو سرش را از میون زانوهای غمی که بغل کرده بود بلند کرد و گفت :

خب تو الان اینجا بوقى ؟!؟!؟

گفتم : اگه فکر کردی من اون آدمم کور خوندی😼

گفت : خیلی خرى ، نه آدمى ، نه عاقل ...

من : باشه تو خوبی ، حالا چایی میخوری ؟؟؟

بدون اینکه جواب بده نشسته منو نگاه میکرد ، یجور قهقهه طوری میخندید....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۱۳ ۸:٢۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هرچى این عقل بساز بفروشه ، قلب بساز و بسوزه !


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۸ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بدترین حس این هست که از اونایی که دوسشون دارى ، متنفر بشى


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/٧ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

صداى زنگ گوشیم با صداى زنگ ساعتش یکى هست

تصمیم گرفتم سحر خیز شم

بعد چند تا صبح زنگ خورد و من بیدار نشدم

یعنى نشد که سحر خیز شم

مامانم : اون پدر سوخته کیه نمیدونه صبح ها تو تا لنگ ظهر خوابى ، بهت زنگ میزنه ؟

من : مامانى اون پدر سوخته نیست که ! صدا زنگ ساعت گوشیمه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/٧ ٩:٥۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من فقط مربا انجیر را خالی خالی گاز میزنم با چایى تلخ میخورم ،

یا شماها هم اینجوری هستید؟؟؟!!!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/٥ ٦:۱۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ته اتوبوس...

آن صندلی آخر...

کنار شیشه ...

بهترین جاى دنیاست ، براى انکه مچاله شوى در خوت ، سرت ا بچسبانی به شیشه و خیره شوى به یک جاى دور ....

آنجایى که رویاهایت پر میکشید یک روز...

و فکر کنى به چیز هایى که دوست دارى

و فکر کنى به خاطراتى که آزارت میدهد

و گاهى چشمانت خیس شود ، از حضور پر رنگ یک خیال و یادت برود مقصد کجاست

و دلت بخواهد دنیا به اندازه ى همین گوشه ى اتوبوس کوچک شود ، دنج و تنها ... 

آه بکشى ، از یاد آورى حماقت هاى عاشقانه ات ، شیشه بخار بگیرد و تو با انگشتت بنویسی آینده و دلت بگیرد از تصویرش....


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٤/۸/٥ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من خیلی وقته که دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۱ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خیلی وقته که شب ها بیدارم

نمیخوابم چونکه بی قرارم

دیگه مثل قبل ارامش ندارم

روز های خوش بی دغدغه ندارم

خیلی وقته که دلم تنگ شده

از وقتی مهربونی کم رنگ شده

خیلی وقته که خیلی تنهام

تنهام گذاشتى رفتی اوج غم هام

خیلی وقته دیگه کسیو ندارم

سر روی شونه هاش بزارم

بگم چه خوبه هستی کنارم

پیشم بمون نگو دوست ندارم

خیلی وقته دیگه لبخند نزدم

از شادیام با کسی حرف نزدم

خیلی وقته دنبال ی بهونم

شاید باید هنوز منتظر بمونم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/۸/۱ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§