از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

اون : من از شما عذر خواهى میکنم

من : عذر خواهى شما به چه درد من میخوره !؟

اون : میدونم عذر خواهى من به هیچ درد شما نمیخوره ...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/٢٤ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

انقدر ازش بدم اومده که دوست دارم برم ى چاقو بردارم ، برم سراغش ، تیکه تیکش کنم ، بریزم تو کیسه و زباله ، ساعت ٩ بزارم دم در ....

حیف که دل ادم کشتن ندارم !


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/٢٤ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تازگیا شرافت از بین مردم رفته ...

شایدم خیلى وقته رفته من دیر متوجه شدم!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/٢٤ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

این روز ها نمیدونم چرا با هرکى حرف میزنم ،معنى لحنش در پاسخ ، برو بابا ، به تو ربطى نداره ، حرف نزنه!!!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/٢٤ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

  • خوش به حالت ، انقدر سرت شلوغه که اصلا حواست به من نیست !

†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/٢٤ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

پرى از حس ارامش ، شبیه چاى بابونه

با لبخند هاى شیرینت ، تنفس میکنه خونه 


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٤/٩/٢٤ ٩:٥٧ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

گفتم : تو هم که همش دارى دعا میکنى...

میگفت : دعا میکنم چون دلم روشنه...

گفتم : دلت روشنه یا دستت بسته؟!

میگفت : ... ، راستش هیچى نگفت ، فقط نگام کرد ، منم هیچ وقت متوجه کلام نگاهش نشدم ...

گفتم : بى خیال بابا ، آخرش یا قسمت میشه یا حکمت!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/٢٢ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ى روز من و دوستم و اون یکى دوستم رفتیم ددر...

موقع برگشت من و دوستم اون یکی دوستم رو رسوندیم خونش ...

دوستم : چرا اون دوستت اینجورى بود ، خوشم نیومد ازش !

من : وا ! چجورى بود!؟

دوستم : یجور رفتار میکرد ، انگار تو شوهرشى ( با ى حالت حرص طورى )

من غش غش میخندیم و به دوستم میگفتم نه اون فقط زیاد مهربونه...

دوستم : محبتم زیادش خوب نیست...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/٢۱ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

همه قشنگ حرف میزنند ولى هیشکى شبیه حرفاش نیست!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/٢۱ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

کى فکرش رو میکرد ، ى روز حرفامون رو به ادم هایی بزنیم که تا حالا ندیدیمشون ؟!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/٢۱ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

هر روز ی قسمت از ترانه هایی که گوش میکنم رو با عنوان ذکر امروز میفرستم براش 

دیشب برگشت گفت : اگه امشب شب شهادت نبود ، فکر میکردم تو عروسی هستى ، الان دیجی داره ، میخونه:)))

گفتم : خیلی وقته تو تقویم گم شدم و دارم خارج از زمان و مکان و زندگى میکنم...

اونم دیگه هیچی نگفت !


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/٢۱ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تو تلگرام بودم ، دیدم یهو جلو اسمش تایپینگ شد ، هرچی صبر کردم پیامش بهم برسه ،چیزی نیومد .

اخر سر کاسه صبرم لبریز شد و گفتم : چی میخواستی بگی نوشتى ، پشیمون شدی پاک کردى ؟

.ّمیگه هیچى میخواستم غر بزنم ، دیدم بزرگ شدم ، زشته ...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/۱٩ ٩:٥۳ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دلتنگه دلتنگیام شدم

تو اون چهار سال که کمتر تهران بودم ، اونوقت هایی که دوست داشتم پیشم باشه و نبود ، با خودم میگفتم : کجایی مهدیه ؟! 

ولی هیچ وقت اینو به خودش نگفتم !

خوشحالم این روزا که دلتنگش میشم ، تا میام بگم کجااا...، هنوز به هه اخرش نرسیدم ، تو بغلشم ، تازه هستی هم هست....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/۱٩ ٩:٤۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

پنج دقیقه خوابیدم ، هشت ساعت گذشت!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/۱٩ ٩:۳٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

انقدر زندگیم عادیه که غیر عادى به نظر میرسه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/۱٩ ٥:٤٦ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

خیلی بده یکی رو دوست داشته باشى ، نزدیک تو باشه ، ولى تو نتونى برى ببینیش

بد تر از همه اینکه طرف دوست قدیمیت باشه...

چند سالى هست همدیگرا ندیدم....

تا حالا چند بار غیر مستقیم بهش پیشنهاد دادم که ببینمش ، البته هر بار مطمعن بودم جوابش منفیه ، ولی امید ته دلم میگفت حالا بیا شانست رو امتحان کن

من به حرف امید ته دلم گوش کردم و اون همچنان طفره میرفت...

خیلی دوست دارم بدونم چرا دوست نداره منو ببینه ...؟؟؟


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/۱٩ ٥:٢٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

امروز زیر برف داشم خیابون متر میکردم ، هی با خودم میگفتم : دلم تنگه ، دلم تنهاست دلم حالى به حالیه ، چقدر این زندگی سخته ، خدایا جات خالیه... ، بعد به اون جا خالیه چند ثانیه فکر میکردم...، دوست داشتم با خودم ى شعر دیگه بخونم ولى هیچى یادم نمیومد ، باز همینو با خودم تکرار میکردم ....

همینجوری تو حال خودم بودم  ، یهو ى راننده تاکسى زیر گوشم داد کشید :خانم تجریش میرى ؟!

با اینکه تجریش میرفتم ولى فقط نگاش کردم ، یجور که بفهمه ، چه خبرته هوار میکشی و فیلان ....، از کنارش رد شدم....

داشتم میومدم ، دیدم اتوبوس تو ایستگاه ایستاده ، دویدم که بهش برسم ، حتا براش دست تکون دادم که حرکت نکنه...، رسیدم ، دیدم در عقب بسته است ، رفتم در جلو ، بهش بگم میشه در عقب را بزنید یا شایدم از اون در سوار شدم ....، دیدم اتوبوس روشنهىو رانندش نیست ! ى لنگه درش بازه ، ى لنگه درش بسته ، طوری که کسى نتونه سوار شه ! ى نگاه تو اتوبوس انداختم ، دیدم ى سجاده پهن کرده و داره نماز میخونه ....، تو دلم بهش گفتم : قبول باشه ....

یاد قدیم هاى خودم افتادم و جمله ى یکی از دوستام که میگفت : خدا کنه همیشه همینجورى بمونیم ....!!!

و اینکه همونجوری نموندیم!!! وچی شد که ب اول موندن تبدیل به نون شد؟؟!!؟؟

صداى باز شدن در اتوبوس که یه نمه هم شبیه صدای باز کردن در پپسى میمونه رشته افکارم پاره کرد ...

بى وقفه پریدم بالا و چند لحظه بعد اتبوسی که تنها مسافرش من بودم ایستگاه را ترک کرد .

تو شب هایه برفى چى میتونه جذاب تر از لذت دیدن دونه هایه برف باشه تو نور چراغ ماشین ها ، براى یه آدم که تنها مسافر ى اتوبوسه ؟!؟!؟!

چنتا ایستگاه جلو تر ، چند تا دخدر و پسر جوون سوار شدن که از صحبتىهاشون فهمیدم ، نمیدونم به چه دلیلی ، مسیری را که همیشه با اتومبیل شخصیشون میان ، امشب تصمیم گرفتن با اتوبوس بیان !

ایستگاه یکی مونده به اخر که داشتن پیاده میشدن : یکیشون گفت : من نمیدونم امروز چرا ماشین نیاوردم ! نگاه کن تو را خدا افتادیم به زندگیه بچه گدایی....

از ایستگاه اتوبوس تا ایستگاه تاکسی راهى نبود ، زورم اومد چتر باز کنم ، گفتم حالا یه چند تا دونه برفم رو شال و کلاهمون بشینه طوری نمیشه ....

نزدیک ایستگاه تاکسى خطى ها بودم ، دیدم تاکسی نیست ، مسافر دیگری هم نبود ، اولین ماشینی که جلو پام ترمز کرد ، گفتم سوهنک میرى ؟ گفت اره ، منم سوار شدم ، نزدیک هاى مقصد ، اومدم کیف پولم را از تو کیفم در بیارم ، راننده تاکسی بدون اینکه کیف پول رو دستم ببینه یهو گفت : پول در نیارید ، مسیرم بود سوارتون کرم ، منم تشکر کردم و پیاده شدم ....

چترما باز کردم ، خوش خوشانک داشتم میرفتم سمت خونه که ی سگ عظیم الجثه اون ور خیابون انگار منتظر من بود... من این ور خیابون ، اون اون ور خیابون .....

تا حالا با ى سگ با این هیبت تو تاریکایه شب از بقل قبرستون رد شدید ؟!

با اون همه استرس خندم گرفته بود .... ، حالا این چى میخواد این وسط ؟! روح سگه !؟ خودسگه !؟ اصلا این سگ تو روحت که میگن یعنی این ....، هر چند ثانیه با هم چشم تو چشم میشدیم ، من همش نگران این بودم بفهمه ازش ترسیدم   ، اون زبون قرمز وچشای مشکیش هنوز تو ذهنمه ....،بع خودم رو دلدارى میدادم که بى خیال ، فوقش حمله میکنه چنتا گاز میگیره دیگه ، از رو این همه لباس گمون نکنم درد داشته باشه ....، خلاصه انقدر با این جناب سگ درگیر بودم که زیارت اهل قبور یادم رفت ...، اونم طفلک کاریم نداشت تا دم در مجتمع فقط عاشقانه طورى نگاه م میکرد ، انگار وظیفش بود منو برسونه ، از در مجتمع که رفتم تو  ، ى دمى تکون داد ، شاید منظورش خدافظى بود و همون مسیر رو دوباره برگشت...،

اسانسور رو زدم ، سطل اشغال نظافت چی ساختمون باهاش اومد پائین ، انقدر بزرگه  با زحمت خودما کنارش جا دادم و نفسم را حبس کردن تا مقصد ، فقط خدا دوسم داشت که به علت کمبود اکسیژن نمردم... 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/۱۸ ٥:۳٤ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

آقاى برادر بزرگ : دیشب خواب دیدم بر خلاف میل باطنیت با اومدى مشهد....

من : (تو ی حالت چشم توچشم) جدا ؟!

آقاى برادر بزرگ : در همان حالت چشم تو چشم قبلى ،در حالى که قاشقی پر از پلو و خورشت کرفس در دهان میذاشت ، سری تکان داد و گفت اوهوم....

من : با لبخند ، هه ...

آقاى پدر : هه ، این تا امام زاده صالح هم نمیره .... ، خوابت چپ پسر ...

آقای برادر بزرگ : حالاى میبینیم....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/۱۸ ٥:۱۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

صحبت سر پاییز و بارون و پیاده روی بود :

اون : من وقتى حالم بده و از ادم ها فراری ام میرم پیاده روی...

من : ازکدوم ادم ها فراری هستی ؟!

اون : فکر میکنی جواب دادن به سوالت راحته ؟

من : اره ، مثلا میتونی بگی : اونلاغر قد بلندا ، یا اون چاق مو بولوند ها ،یا بطور مختصر  و مفید تر ، شاید هم کمی کلی تر ، ادم بد ها ...

منتها تنبلی ، نمیخواى خلاقیت به خرج بدى و الا چیزی که زیاده پاسخ ...😉

اون : اون هایی که نمیتونم از دوست داشتنشون دست بردارم و گاهى نمیتونم صبوری کنم در برابرشون...

خلاقانه نبود ، صادقانه بود

من : 👏👏👏 ممنون از صداقتت

اون : لبخند کمرنگ

من : ماچ ابدار پر رنگ ، از اون ها که جای رژ لب رو لپت میمونه 💋😉

اون میخندید و همین براى من بس !


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٤/٩/۱٢ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§