از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

صبح ساعت 9 اومد دنبالم اجازه از مامان بابا گرفت که تا شب باهم باشیم

بلوار ارتش را داشتیم میرفتیم پایین که گفت شما سیاحت بیشتر دوست داری یا زیارت؟

گفتم : سیاحت...

یهو کج کرد طرف لواسون...

رفتیم رستوران کوهستان صبحانه خوردیم ...

همینجور که میرفتیم تو راه حرف هم میزدیم ...

هعی به تفاهم میرسیدیم ...چشمک

صدام میکرد خانم ولی پور...

معیار زندگیمون شد : صداقت ، قناعت ، امانت داری

همین جوری که هعی اجساس میکردیم بیشتر باهم تفاهم داریم یهو با ی لحن خاصی گفت : ما خیلی خوشحالیم که در خدمت شما هستیم...

انقدر حرف زدیم موقع ناهار شد ... از اون رستوران رفتیم ی رستوران دیگه ناهار...

صدام میکرد : زهرا خانم ...

و ادامه صحبت ها کشید به بعد از ظهر ...

رفتیم نوتلا بار بستنی خوردیم ...

من: متشکرم

اون : نوش جونت زهرا جون...

و رابطه به سوی رسمی شدن و من و تو ما شدن اوج میگرفت...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/۱٠/٢۸ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

تلفن زنگ زد

مامان : فردا ساعت 4 خونه ای؟

من : اره

مامان : اره هست تشریف بیارید

من : عه مامان من امتحان دارم ...

مامان : دوستم بود نمی شد بهش بگم نه...

من : حالا شغلش چیه ؟

مامان : طلاسازه ...

من : پوسخند....


†ɢα'§ : دست نوشت

ℭoη†iηuê
۱۳٩٥/۱٠/۱٦ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

داشتم به این فکر میکردم که اگه با گذشت کردن کسی کوچیک میشه

خدا دیگه انقدر بزرگ نبود ...

خدایا این گذشت رو تو دل منم قرار بده ...

ی جاهایی خیلی سخته ...

از ی چیزایی نمیشه گذشت...

اسون کن برام سختی ها را ...که بشه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/۱٠/۱٥ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§