از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

صیغه کردیم

ی روز شاد غمگین ، که اتفاقایی افتاد که تو انتخابم مصمم تر شدم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/۱۱/٧ ۱:٢٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

دوتایی رفتیم لباس بخرم برای مراسم بله برون...

دوست داشت ی لباسی باشه که سلیقه جفتمون باشه ...

به هم محرم نبودیم هنوز ...

خیلی دوست داشتم دستش رو بگیرم ، بغلش گنم ، ببوسمش ولی نمیشد ...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/۱۱/۱ ۱:۱٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§