از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

بعضى ادم ها خسته میشن چقدر جذاب میشند

ادم خستگى هاشونم دوست داره ....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٢/۱٢ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

لطفا با علایق دیگران شوخى نکنید


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٢/۱۱ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

اخلاقش مثل سگ ميمونه 

بعد ميگه قرارنيست از اخلاق خوشم سو استفاده بشه...

غافل از اينكه بى مصرف تر از اين حرفاست.


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٢/۱۱ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

مرا هزار امید است و هر هزار تویی....


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٥/٢/۱۱ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

انقدر بدى زیاد شده که اگه یکى بدى نکنه در حقمون فکر میکنیم بهمون خوبى کرده.....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٢/۱۱ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ببین عزیز من ؛

ی تفاوتى هست میان بیان گزاره منطقى و گزاره عاطفى!

شما یکبار بگى ( مجموع زوایاى داخلى مثلث ١٨٠ درجه است ) من میفهمم و تکرارش اشتباهه ...

اما وقتى میگى ( دوست دارم ) فکر کن من خنگم!

هى بگو !

هى بگو!


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٥/٢/۱۱ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

میگفت تو اینده کاریت صنعته

باید صنعتى فکر کنى 

صنعتى نفس بکشى 

صنعتى عاشق شى....

گفتم گور باباى صنعت و مشتقاتش 

من فقط میخوام مثل ادم زندگى کنم.


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٢/۱۱ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

من کش تنبون بد بختیم...

خوشبختى از اون طرف میاد منو میکشه ، به محض اینکه فکر میکنم بهش نزدیک شدم ولم میکنه دوباره محکم میخورم زیر ناف بدبختى


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٥/٢/۱۱ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ى جور زندگى نکنید که وقتى مردید ملت تف هم سر قبرتون نندازن!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٢/۱۱ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

+ دارى گریه میکنى؟

- نه حساسیت دارم

+ به چى ؟

- زندگى


†ɢα'§ : از هر دری سخنی
۱۳٩٥/٢/۱۱ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

قول داده بود ...

همیشه قولش یادش میرفت ... 

منم به روش نمیاوردم ، زیاد به کارم هم نمیومد...

تویه روزایی که مطمعن بودم فوقش دوبار دیگه همدیگرا ببینیم ،  اتفاقى دیدمش دوست داشتم یجور بهش بگم چقدر دوسش دارم و دوست دارم بازم ببینمش ، ولی روى مستقیم گفتن این ملطلب رو هم نداشتم.

این شد بد قولیش رو بهونه کردم چشمک زدم و بهش گفتم راستى خیلى بد قول هستید ...

خندید گفت امشب دیگه یادم میمونه ...

خب بفهم دیگه...

یعنى این پیش خودش فکر نکرد که واقعا دغدغه ى من با این سطح علمى فقط دونستن اون چند تا نکته بود ؟؟؟


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٢/۱۱ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§