از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

ی ادم های خاصی تو زندگیم هستن که دوست دارم باهاشون ابنبات چوبی بخورم تو کل مسیر منتظر ی فرصت بودم که بگم ابنبات چوبی بخوریم؟؟؟ تا بالاخرهوقتش رسید ؛ اول با تعجب و هیجان یجور که دوست داشته باشه گفت ابنبات چوبی ؟!؟!؟! منم بای ذوقی گفتم اوهوم ابنباتش را دادم دستش دیدم یهو سکوت شد .... سرم رو کج کردم با لبخند گفتم بخوریم ؟! گفت راستش من روم نمیشه اینجا نگهش میدارم رفتم خونه میخورم بدجور خورد توذوقم ولی به روی خودم نیاوردم خندیدم گفتم جدی بیرون روت نمیشهابنبات چوبی بخوری ؟! من وسط خیابون بستنی قیفیم لیس میزنم....خندید ی خاطره از خوردن بلال وسط خیابون برام تعریف کرد و اینکه فقدان خلال دندان اون روز براش چه معضل وحشتناکی بود منم دلم واسه ابنبات چوبی ته کیفم قنج میرفت دوست داشتم هرچه زود تر از خجالتش درام تا رسیدم خونه اولین کاری که کردم زرورق دور ابنبات چوبیما بازش کردم گزاشتم دهنم عاشق ابنبات چوبیم مخصوصا وقتی لیسش میزنی و سطحش براق میشه ی تصویر مات و مبهمی رو رو خودش از انعکاس نور های اطرافت نشون میده که دوست داری خیره شی توش تا میتونی خیال های رنگی رنگی ببافی بهم ، بعد دوباره ی لیس بزنی همش پاک شه دوباره خیال ببفای دوباره لیس دوباره خیال .... بعد که به ادامسش رسیدی انقدر بجوی تا از عالم خیال دوباره بر گردی به دنیای واقعی و مثلا به حل سوال انتگرال تمرین فردات فکر کنی .... یعنی عشق میکنم تا تموم میشه الان ی روز گذشته بهش پیام دادم که ابنیات چوبیت رو خوردی ؟ یا هنوز باهاش رودربایستی داری؟؟؟ گفت نه نخوردم نگهش داشتم یاد گاری ... حالا بازش کن ، ماچش کن ، شاید ی احساسی ایجاد شد 😉 😉بخور موچه میزاره اون قول میدم دوباره دیدمت برات بخرم یعنی هیشکی نمیتونه مثل من با ی ابنبات چوبی انقدر اوقات خوشی را برای خودش فراهم کنه😂


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٥/۳۱ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ساعت شیش صبح ، کنار ایستگاه اتوبوس ، بهترین جای دنیاست دیدن دوست قدیمی ، همیشه حال ادم رو خوب میکنه دوست قدیمی ، اگر بدانی چقدر دوستت دارم ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٥/٢٩ ٤:۳٦ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§