از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

مثل او...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٧/٢٧ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

بیست و شیش و دو روز ....

سیصد و شصت و دو روز و چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه بیشتر نمونده تا بیست و هفت...

تو زندگیم فقط 25 سالگیمو دوست نداشتم...

از بس بدختی و گرفتاری برام پیش اومد ...

هرچی تجربه تلخ بود که واس ی ادم میتونست تو کل زندگیش اتفاق بیفته واس من تو ی سال باهم اتفاق افتاد ...

فقط ی اتفاق خوب افتاد اونم قبولی تو مقطع کارشناسی ارشد بود تو رشته مورد علاقم...

انقدر همه چیز خراب شد که اون بیست و چهار سال انگار ی خواب بود یا ی رویا ...

الان شده هدف برام ...

خیلی بده گذشته ادم بشه هدف ... یعنی از درجا زدن هم بد تره ... درجا که بزنی همونی فقط پیشت رفت نداشتی ولی وقتی حتا اونی  هم که بودی دیگه نیستی ... یعنی فاجعه ...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٥/٧/٢٧ ٩:٥۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§