از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes
یه دوستی دارم به از شما نباشه خیلی دوست خوبیه،اسم خودش محمده ،اما همه بهش می گن محمد آقا.من خودم خیلی وقتا،بیشتری وقتی که تنها هستیم،محمد جان صداش

می کنم.اونم یه اخلاقایی داره-یه اخلاقای منحصر به فردی - مثلا اگر کسی محمد جان صداش کنه در جوابش میگه جانم،اگه محمدآقا صداش کنند می گه بله امری بود یا امری داشتید.فکرم نمی کنم که کسی پیدا بشه که محمد یعنی محمد خالی صداش کنه.

همینم شد.یه دفعه از روی کنجکاوی بهش گفتم:

محمد جان



گفت:جانم



گفتم:جانت بی بلا.می خواستم ازت بپرسم من که ندیدم،نشنیدم،خودت کسی رو

می شناسی که محمد یعنی محمد خالی صدات کنه؟



گفت:راستش نه،حالا یه وقت تعریف از خود نباشه،ولی واقعیت نه هیچکی تا حالا منو محمد خالی صدا نکرده،چه جوری بگم شاید باورت نشه،شایدم باورت بشه،می خوام عرض کنم خدمتت که یه وقتا که خودمم خودمو صدا می کنم محمد خالی صدا نمی کنم



گفتم:باورم می شه.پس چی صدا می کنی؟



گفت:واقعیتش ببخشیدها شما می پرسی منم می گم،بی ادبیه جوابتونو ندم.



گفتم بده



گفت چشم



گفتم چشمت بی بلا



گفتش گلاب به روتون،بی ادبی نباشه،یعنی تعریف از خودم نباشه،به جان خودم،به جان باران ونسیم،به جان گلدونای شمعدونیمون که قد داداشم حسین آقا دوسشون دارم،یه وقت تنها باشم،راستش تنهای تنها که هیچکس نیست،بالاخره همه جا ،همه وقت،با هر کسی خدا هست،بیشتریم ملاحظه حضور ایشون رو میکنم،به خاطر همینم خودم خودمو محمد اقا جون صدا میکنم.اول از اون،بچه که بودیم مادرم به ابجیمون و داداشم -همین حسین اقامونو میگم-می گفت:آقاجون!اقااقا از خودمون بلند میشه.اگه خودمون به خودمون عزت واحترام نذاریم کی می خواد عزت و احترام بذاره؟



یه دفعه یادمه داداشم گفت:مادر من حرفی ندارم.ولی آخه من چه جوری به ایشون بگم آقا؟

مادرم به داداشم گفت:چه جوری نگی اقا؟

داداشم خیلی حالیشه،گفتم حساب همه چیزو داره،خیلی حرفاش از روی حسابه،به مادرم گفت:آخه این خیلی کوچیکه.یعنی این که خیلی خورده،قد این حرفا نیست.آبرو ریزیه من پیش مردم،پیش رفیقام اینو آقا صدا کنم.



یادمه مادرم،مادرم که جانم فدای او گفت:بچم اولا نمی خواد پیش مردم صداش کنی،تمرین کن از تو خونه،جایی که کسی نیست اقا صداش کنی.چندتا خوبی داره.اول اینکه عادت می کنی ،تو دهنت می چرخه.بعدها پیش رفیقاتم که بگی دیگه سختت نیست.مادرم می گفت:مثل کارای دیگه که تمرین می خواد،چه جوری رانندگی تمرین می خواد،نویسندگی تمرین می خواد،حرف خوب،کار خوب هم مشق می خواد.


یادش بخیر باز داداشم گفت:هر کاری می کنم دلم بر نمی داره،رغبت نمی کنم به این یه الف بچه بگم اقا.

اون وقت مادرم گفت:چرا ،بگو،بچه ای که تو این سن و سال نماز می خونه،مثل بزرگترا روزه می گیره،یه علف نیست.یه سبد گل محمدیه.تازه اقا هم کمشه.باید بیشتر از اینا بهش گفت.


†ɢα'§ : محمد صالح علا
۱۳٩٠/۸/۱٦ ۱:٤۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§