از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

تا از رفتن گفتی

بهار به خودش لرزید , پاییز شد

می خواستم از دلتنگی اشک بریزم

اما وقتی اسمان بغضش را روی شانه ی من گشود

صبور ایستادم و رفتنت را به تما شا نشستم...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§