از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

دیگر از اینجا ماندن خسته شدم!

نیرویی در ان سوی زمین دارد مرا به خود جذب می کند!

سر دو راهی ماندن و رفتن بودم.... صدایی گفت:


هر رفتنی رسیدن نیست تعجب 

برای رسیدن هم راهی جز رفتن نیستتعجب

ترس از رفتن وجودمو فرا گرفته بودنگران...

هرچه گشتم بهانه ای برای ماندن پیدا کنم حاصلی جز هیچ نداشتخنثی!

ترس را به جان خریدم و خود را برای رفتن اماده کردم.

دل کندن از گلدان های شمعدانی قرمز و سفید و صورتی دور حیاط و گلدان شاهپسندی که لب باغچه ی کوچک خانه ی مان بود و چند گلدان زینتی دیگر که من نامشان را بلد نیستم برایم کمی سخت بود...

احساس کردم شاید دلم برای درختان انگور و خرمالو و انجیر باغچه ی کوچک خانه ی مان که شاهد کودکی های من بودند تنگ شود و درخت اناری که شاخه برگ هایش در حیاط ما بود و ریشه اش در حیاط خانه ی همسایه...!!!

دل کندیمتعجباز زمین و زمان از این و ان...

من :بای بای

همه :بای بای

ناگفته نماند در این میان کسانی مرا همراهی کردن و خدایی که در این نزدیکیست...

و ما رفتیم...!!! (×)

--------------------------------------------------------------------------------------

(×): و من محبت این عزیزان را فراموش نمی کنم انشالله روزی بتوانم جبران کنم.


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۱٠/٢٠ ۳:۳۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§