از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

چشمکلبخندبچه که بودیم وقتی می بردنمون پارک، می رفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه می کردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون می شد، دیگه عمرا پیاده می شدیم لبخندچشمک


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ۸:۳۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§