از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

زبان هوراهوراهوراابله

یه زمانی به دوستمون که می رسیدیم دستمون رو دراز می کردیم که مثلا می خوایم دست بدیم،چشمک بعد اون واقعا دستش رو دراز می کرد که دست بده، بعد ما یهو به صورت ضربتی دستمون رو پس می کشیدیم شیطانو می گفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ قهقهه(قد بچه رو با دست نشون می دادیم) و بعد کرکر می خندیدیم که کنفش کردیمخنده

زبانهوراهوراهوراابله


†ɢα'§ : یاد قدیما
۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§