از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

خدا مشتی خاک برگرفت . می خواست لیلی را بسازد .

از خود در او دمید و لیلی پیش از آنکه با خبر شود ، عاشق شد .

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود .


لیلی نام تمام دختران زمین است ؛ نام دیگر انسان .
خدا گفت :

- به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید .  آزمونتان تنها همین است :

عشق . و هر که عاشق تر آمد ، نزدیکتر است . پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر . عشق ، کمند من است .

کمندی که شما را پیش من می آورد . کمندم را بگیرید .

و لیلی کمند خدا را گرفت .

خدا گفت :

- عشق ، فرصت گفتگو است . گفتگو با من . با من گفتگو کنید .

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد . لیلی هم صحبت خدا شد .

خدا گفت :

- عشق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند .

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند .


†ɢα'§ : قصه های لیلی
۱۳٩٠/۸/۱۸ ٤:٥۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§