از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

من صدای غار غار کلاغ ها را دوست ندارم و همین طور صدای قوقولی قوقو  قد قد  جیک جیک خروس ها و مرغ ها و جوجه ها را!

من صدای شیهه ی اسب و مامای گاو ها را هم دوست ندارم

حتی صدای جیر جیرک های شبانه که قبلا چون سازی می پنداشتمش را دیگر دوست ندارم!

دیگر همه ی این ها برایم تبدیل به صدای ار ار خر شده!!!

کلاغ ار می زند !

خروس و مرغ و جوجه ار می زند!

بلبل ار می زند!

جیرجیرک ار می زند

اینجا حتی مگس ها هم جای ویز ویز  ار ار می کنند!!!

من در جنگل زندگی نمی کنم! شهرست اینجا!!!

راستی الاغ و قاطر هم گاهی از اینجا عبور می کند اما نه ار می زنند و نه صدایی دیگر!

نمیدانم می فهمند صدای ار ارشان دل خراش است یا این هم از خریتشان است...

حال هرچه مهم نیست همین که سکوت اختیار می کنند برای من کافیست...!

اینجا درخت عریانی در خانه ی یکی از همسایگان است که مرغ ها شب ها برای استراحت به روی شاخه هایش سکنی می کنند!!!

از دور که می نگری درخت جای برگ مرغ دارد ! و احتمالا فصلش که برسد تخم مرغ میوه خواهد داد!

اینجا هیچ گاه صدای پچ پچی را نمی شنوید! انگار مردم با اهسته صحبت کردن بی گانه اند! هوار می زنند بر سر هم!!!

و به محض اینکه بفهمند تو اهل شهر دیگر مخصوصا تهران هستی همه حواسشان را جمع می کنند تا شب را با وجدان راحت بخوابند که مبادا شهروندی تهرانی کلاه بر سرشان بگزارد...چشمک

براستی سرزمین عجیبیست اینجا...!!!


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٢/۳۱ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§