از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

آفتابه مهاجم
بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود.آفتابه را پر کرده بود و داشت میدوید.صدای سوتی شنید و دراز کشید.آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود.برگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا.باز هم داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قراره.موقع دویدن باد می پیچید توی لوله آفتابه سوت میکشید :) :)


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩۱/۳/٧ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§