از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

لیلی زیر درخت انار نشست .

 درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .

 گل ها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزارتا دانه داشت .

 دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .

 انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .


خون انار روی دست لیلی چکید .

 لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید .

 مجنون به لیلی اش رسید .

 خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .

 کافی است انار دلت ترک بخورد .



†ɢα'§ : قصه های لیلی
۱۳٩٠/۸/٢٠ ۳:۱٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§