از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

با اینکه پا به دوران جوونی گذاشته بودم

هنوز کودکی درونم انقلاب می کرد...

بر حسب عادت که همیشه سر یخچالم تو روزای اول ماه مبارک هم بر حسب عادت روزی هزار بار در یخچالا وا می کنم ی چی بر می دارم یادم میاد روزم روش علامت می زنم میزارم سر جاش شب بعد اذان می خورم

ی روز خسته کوفته از مدرسه اومدم رفتم سر یخچال ی سیب سرخ که نشسته بود تو ظرف میوه ها بهم چشمک زد ...

یادم اومد روزم!

ولی دیدم کسی خونه نیست با خودم گفتم: خدایا فقط همین ی دونه قول میدم تا شب دیگه هیچی نخورم...

و این راز تا امروز بین من و خدا باقی ماند...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٥/۱ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§