از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes
 
دیروز غروب لب دریا نشسته بودم این اهنگه داش پخش می شد :



منم مثل تو مات این قصه ام

تو هم مثل من امشب و دعوتی

درست او همین ساعت و ثانیه

سزاوار زیباترین رحمتی

تو این حس و حال عجیب و غریب

دو تا بال میخوای که رو شونته

تو ازهر مسیری بری میرسی 

تو از هر دری بگذری خونته

ار این سفره ها معجزه دور نیست

ببین دست دنیا تو دست منه

دعا میکنم تا اجابت بشی 

دعا میکنم چون دلم روشنه....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٥/۱٢ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§