از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

 بچه بودم تا چشم مامانما دور میدیدم لوازم ارایششا بر می داشتم رو کاغذ نقاشی می کشیدمزبان

بعد شاهکار هنریمو تو هفتا سوراخ قایم می کردم تا به خاطرش باز خواست نشمخجالت

اما هر جا قایم می کردم همیشه بعد چند روز مامانم پیداش می کردناراحت

منم خودمو مظلوم می کردم می گفتم ببخشید دیگه تکرار نمیشه اما قولم قول نبود بازم فرصت دست می داد کارمو می کردمچشمک

نمیدونم چرا ؟ ولی نقاشی با لوازم ارایش مامانم برای من خیلی لذت بخش تر از نقاشی با مداد رنگی و ماژیک و گواش بودنیشخند

هنوزم دوست دارم....

 


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٥/۱٥ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§