از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

لیلی قصه اش را دوباره خواند برای هزارمین بار .

و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد .


لیلی گریست و گفت :

- کاش این گونه نبود .

خدا گفت :

- هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد . لیلی ! قصه ات را عوض کن .

لیلی اما می ترسید لیلی به مردن عادت داشت .

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود .

خدا گفت :

- لیلی عشق می ورزد تا نمیرد . دنیا لیلی زنده می خواهد .

لیلی آه نیست لیلی اشک نیست لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست .

 لیلی زندگی ست لیلی زندگی کن .

اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟

چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد ؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند ؟

چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد ؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد ؟

لیلیقصه ات را دوباره بنویس .

لیلی به قصه اش برگشت .

این بار اما نه به قصد مردن ، که به قصد زندگی .

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گم نام .


†ɢα'§ : قصه های لیلی
۱۳٩٠/۸/٢۳ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§