از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

1369   70    71    72    73    74    75    76
  77    78    79    80    81    82    83    84
  85    86    87    88    89    90    91    92
    93    94    95    96    97    98    99   1400
این تقویم زندگی منه
درست پاییز 69 بود که من زمینی شدم
پاییز 76 بود که من شکوفه شدم و پا به کلاس اول ابتدایی گزاشتم
دوستی داشتم که دقیقا میشه گفت از بدو تولدم با هم دوست بودیم
وقتی به حرف افتادیم بد از اسم مامان بابا اسم همو یاد گرفتیم
اختلاف سنیمون به ی ماه نمیرسه اما چون اون شیش ماه اول سال به دنیا اومده بود و من شیش ماه دوم سال

اون ی سال زود تر از من باید می رفت مدرسه
شاید باورتون نشه به خاطر این که با من هم کلاس شه یک سال دیر تر رفت مدرسه
تو سن 7 سالگی جنگ با پدر و مادر یعنی فاجعه
منم راضی به این کار نبودم اما هر کاری کردم نتونستم متقاعدش کنم
دختری بود یک دنده و لج باز
اون منو خیلی دوست داشت
من دوستش نداشتم که هیچ ازش بدمم میومد
مامانم اینا هم دوست نداشتن من با اون دوست باشم اما سر رابطه فامیلی دوری که با هم داشتیم تو رو درواسی گیر کردن و کوتاه اومدن
ما از دوجنس مختلف بودیم
من ی بچه تیتیش مامانی مرتب و منظم وبا ادب بودم اون ی بچه ی نا به هنجار جیغ جیغو که با نظم بی گانه بود
با اینکه خونه ی ما ته کوچه بود و خونه ی اونا سر کوچه وقتی تو خونشون گریه می کرد صدای جیغاش تا خونه ی ما میومدهمیشه هر روز از صبح تا شب باهم بودیم
تا سال 80 ما فقط موقع خوابیدن از هم دور بودیم
سال 80 که به مقطع راهنمایی رفتیم مدرسه ی من شرط معدل بود اون جون معدلش بالا نبود نتونست اونجا ثبت نام کنه
با اینکه مدرسه هامون از هم جدا شد اما اون هر روز به خونه یما میومد و من تو درسایی که ضعیف بود کمکش می کردم درسامون که تموم می شد تا شب با هم بازی می کردیم بیش تر می رفتیم پارک نیاوران
خیلی این پارک نزدیک خونمون نبود اما ما اونجا را خیلی دوست داشتیم
اون زیاد الاقه ای به درس نداشت ی روز که با هم رفته بودیم شهر بازی(یادش بخیر نزدیک خونمون ی شهر بازی بود اسمش مینی سیتی بود متاسفانه الان تبدیل شده به ایستگاه تاکسی رانی وی بخشیش هم مترو قراره بشه مترو...)
تو چرخ وفلک که نشسته بودیم گفت: تو دوست داری بزرگ شدی چیکاره بشی؟
گفتم: مهندس
گفت: مهندس چی؟
گفتم: زیاد برام فرقی نمی کنه همه مهندسیو ها را دوست دارم (البته اون موقع شناخت دقیقی هم رو رشته های مهندسی نداشتم) توچی؟
گفت: من اصلا درس مرس دوست ندارم! من دوست دارم 18 سالگی ازدواج کنم 21 سالگی هم ی بچه داشته باشم چیه مامانای ما 40 سال با ما اختلاف سنی دارن اصلا خوب مارا درک نمی کنن
دقیقا همونم شد!!!
18سالگی ازدواج کرد الانم ی دختر کوچولوی ناز تیتیش مامانی داره که من عاشقشم...منم کم کم دارم مهندس می شم...
با اینکه ما از دو جنس مخالف بودیمو همیشه با هم بودیم نه من مثل اون شدم نه اون مثل من!!! الان 21سال از دوستی ما میگذره
دیگه ارزوهامون برامون خاطره شده و جاشا داده به ارزوهای دیگه...
نمیدونم این عاقلانه هست یااحمقانه!!!
اما از لان دارم برای سال 13400 خودمواماده می کنم دقیقا 9سال دیگه
تو هر سال واسه ی خودم ی هدف قراردادم و اونا تو اسمونم خودم کردم ی ستاره
ستاره ها به من کمک می کنن در راستای تحقق بزرگترین اتفاق زندگیم توی سال1400
الان 9تا مونده سال دیگه 8تا سال دیگش 7تا... شدن شمارش معکوس برای رسیدن به موفقیت من
من خیلی سخت کوش و پر تلاشم وقتی دلم ی چی بخواد تا بدستش نیارم اروم نمیشم
شاید الان بخندید و بگید تا اون موقع کی مرده کی زنده... ولی من در زندگی اصلی دارم که بهش پایبندم: این که دوست اون که می گه : بهت گفتم نه اونی که می گه: میخواستم بگم!!!
این راز موفقیت من
الان می گم که اون موقع بگم : گفتم
شاید اون موقع دونستن این راز برای شروع برای هم سن و سالای خودم یکم دیر شده باشه!!!
پس می گم که بگم: گفتم


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩۱/٧/٢٤ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§