از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

بابا جان سلام

سلامی چندین باره…

نمیدانم این چندمین سلام است، ولی میدانم که جواب سلام واجب است. و می نویسم برای چندمین بار و می دانم که بی پاسخ نمی ماند مثل همیشه. می نویسم برای تمامی آنهایی که مثل تو خواستند که گمنام بمانند…

مى‏شناسمت به خوبی، تو شاید براى آنها که جهت ثواب به مزار شهداء مى‏آیند گمنام باشى، چرا که نامت را برسنگ مزارت ننوشته‏اند، سنگ مزاری که در اثر توجه خاص مسئولین بنیاد شهید و … چندین تکه شده، سنگ قبرت از مرمر سفید نیست، قاب عکس ندارى، هیچ شمعی بر مزارت سو سو نمی زند. حتى همان سنگ قبرت هم مدتهاست که با آبى شستشو نگردیده، ولى من تو را خوب مى‏شناسم ‏خیلى خوب، تو براى من گمنام نیستى، نامت بسیجى است، شهرتت دریا دل و پدرت خمینى …

دیده بودمت. بارها و بارها…

آنگاه که بعد از مناجات شبانه و نماز صبحت با گروهانتان مى‏دویدى، اسلحه بر دوشت سنگینى مى‏کرد اما لبخندت از چهره مظلومت بیرون نمى‏رفت، در آن هنگام که در گوشه ای از چادر، آرام و آهسته گوشه‏اى مى‏گرفتى ،قرآنت را از جیب پیراهنت در مى‏آوردى و شروع به قرائت مى‏کردى. حرکات لبت را مى‏دیدم و اشک هاى متصل چشمت را که بى‏امانت کرده بود.

نیمه شبها بیدار میشدی، فانوس آویخته از میله چادر را بر مى‏داشتى و بیرون مى‏زدى، پوتین‏هایت را که همیشه در جاى مخصوص قرارشان مى‏دادى بى‏سروصدا مى‏پوشیدى و من دیگر تو را نمى‏دیدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسینیه مى‏آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتى سلامت مى‏دادم به رویم مى‏خندیدى بگونه‏اى که انگار نه انگار که مدت هاست با حبیبت خلوت کرده و در دامنش مى‏گریستى.

آنگاه که جمعه‏ها با رفقایت به مرخصى شهرى مى‏رفتى وسایل حمامت را در چفیه سفیدت پیچیده بودى در کنار جاده خاکى کرخه منتظر تویوتا.

آنگاه که کمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه به علامت فرا رسیدن کار، دلها را به شوق آورده بود، در میان بچه‏ها نبودى، در دل شیارى تنها در خودت سیر مى‏کردى، تو بودى و صفحه‏اى کاغذ و یک خودکار، تو و صفحه‏اى کاغذ و یک خودکار و … خدا، او مى‏گفت و تو مى‏نوشتى، وصیتنامه.

و آنگاه که در نیمه شب شلمچه یا سحرگاه فاو و یا صلوة ظهر مهران خمپاره‏اى در کنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانه‏هاى شعله‏وار از عشق شمع؛ ساکت و آرام بر زمین افتادى و شدى شهید گمنام. پس تو گمنام نیستى، تو گمنام ندیده‏اى بیا تا نشانت دهم .

موجوداتى در این دنیا هستند که همه نامشان در نانشان پیچیده که اگر نانشان را ببرى دیگر کسى آنها را نمى‏شناسد. مردانگى و شرف، دیانت و ایثار و غیرت، حسین(ع) و زینب(س)، امام و شهادت در دایره محدود ایده‏آل هاشان محلى از اعراب ندارد، تمام عشقشان اینست که چلوکبابى بخورند اگر چه به قیمت شرف خود، و نوشابه‏اى و بعد زیر باد خنک کولرهای گازی چُرتى و همین؛ زندگى براى آنها همین است، بخدا قسم همین است، به همین پوچى‏…

آرى تو گمنام نیستى…

همه دریاها و اقیانوس هاى زلال ترا مى‏شناسند، همه گل هاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مى‏شناسند ، همه بغضهاى ترکیده از داغ، همه فریادهاى درهم پیچیده حلقوم ها.

و مادرت نیز، هر شب جمعه که به بهشت زهرا(س) مى‏آید یک راست قصد کوى شهیدان گمنام مى‏کند بر سر هر قبرى که نام و نشانى ندارد مى‏نشیند و فاتحه‏اى مى‏خواند اما اگر دقت کرده باشى به اینجا که مى‏رسد بى‏اختیار اشک از چشمانش جارى مى‏شود. آرى او اینجا احساس دیگرى دارد بوى خون شیربچه‏اش را اینجا بخوبى استشمام مى‏کند، اما خوش به حالت که از میان این همه، نام گمنامى را انتخاب کرده‏اى

نامی که از همه نام ها آشناتر است…

برای آنها که هنوز نمرده اند…

 

3- نمونه سنگ مزار شهید یادمان شهدای گمنام عکس گلزار شهدا تصاویر سنگ قبر نکات کاربردی گلزار شهدا - گلزار شهدا .jpg


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩۱/٩/۱٢ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§