از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است .

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟سوال


خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس می گیرم .

لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد .

خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛قلب

تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .

لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب .

خدا گفت : اما من تب و تابم، بی من می میری ...

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریا ست ؛

دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟

لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد .

خدا خندید .


†ɢα'§ : قصه های لیلی
۱۳٩٠/۸/٢٦ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§