از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

بود در کوچه ی ما کهنه گدایی،

که چهل سال در این کار پر از زحمت و کم سود نیاسود

و تن خویش در اندیشه ی پی ریزی مستحکم این شغلِ گران قدر بفرسود

و بسی تجربه اندوخت و ره و رسمِ گدایانه ی این شغل بیاموخت

که در رونق و در گسترش شغل شریفش ببرد راه به جایی!


روزی این نابغه ی دهر، بگردید توی شهر و همی کرد تکاپوی

و به اطراف و به اکناف و به هر برزن و هر کوی ،

چپ و راست نظر کرد به آن سوی

و پسندید سه تا نقطه ی پرآمد و شد را و سپس گشت روان جانب کاشانه

و شد خرم و خرسند ز توفیق کذایی!

بهر همکاری و همیاری و پی ریزی یک شرکت بی پایه و سرمایه ی خود از پسر و دختر و از همسر خود خواست

که هر یک زمحلات سه گانه بگزینند مکانیّ و گشایند دکانیّ و ببندند ره عابر

و گیرند از او پول دو نانی و چو شد جمع ز اندوخته ها پول کلانی، سر هرهفته سپارند به بانکی به حساب وی ،

تا او سر فرصت همه ی پرسنل خویش رساند به نوایی!

حال وی صاحب سرمایه و ویلا شده و شهره و والا شده و مالک چندین ده و پاساژ و جز این ها شده ؛

با دبدبه و کبکبه و ثروت قارون ، هنوزم که هنوز است نداده است زکف،

هیچ یک از آن سه گران مرتبه کانون تجاریّ

و کنون چند نفر از نوه هایش به تلاشند که از شرکت وی ، شعبه ای ایجاد کنند توی هاوایی!


†ɢα'§ : بحر طویل
۱۳٩٠/۸/٢٦ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§