از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

داشتم به مشکلات زندگی خودم فکر می کردم و به تاثیرش بر رفتارم

ی جاهایی خیلی بد رفتار کردم یهو یادم میومد به خاطر فلان مشکلی که برام پیش اومده بود فلان جا فلان رفتار نا به هنجار ازم سر زد...
بعد به خودم اومدم و گفتم : شازده داری چیکار می کنی ؟ توجیه ؟
توجیه نکن راه حل مناسب پیدا کن
راست می گفتم به خودم!
داشتم توجیه می کردم!
و باز به خودم گفتم : فقط تو نیستی که تو زندگیت مشکل داری! همه تو زندگیشون مشکل دارند حالا همه باید از خودشون رفتار های نا به هنجار نشون بدن چون تو زندگیشون مشکل دارند؟
بعد به مشکلات خودم فکر کردم
فکر کردم
فکر کردم...
صدایی گفت : باید مشکلات را مدیریت کرد...
اره ! خودشه ! کسی موفق تر هست که بتونه مشکلاتشو بهتر مدیریت کنه...
و باز به مشکلات خودم فکر کردم که چجوری مدیریتشون کنم و به مشکلات دیگران که ایا اونا هم به چنین قضیه ای فکر می کنند؟
فکر کردم و فکر کردم
بعد یهو که به خودم اومدم زدم زیر خنده!!!
به مشکلات خودم خندیدم و برای گشایش مشکلات دیگران دعا کردم
راستی اونا هم به مدیریت مشکلات خودشون فکر می کنند؟ یا ادم ها را به دو وسته ی خوشبخت و غیر خوشبخت تقسیم می کنند و خودشونا توی دسته ی دوم یعنی ادمهای بد بخت قرار میدند و هی خودشونا سرزنش می کنند؟؟؟
خدا کنه دیگران هم به مدیریت مشکلات فکر کنند...
و چه واژه ی اعجاز برانگیزیست این مدیریت...
اره ! معجزه می کنه ! چرا که نه!
همین الان جلو چشم همه یاسی که از مشکلات زندگیم سراغم اومده بودا تبدیل کرد به امید و طرح لبخند را که تا چندی پیش از خاطر لبانم رفته بود به یاد اورد...
چه واژه اعجاز انگیزیست مدیریت...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۱/٢٤ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§