از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

یکی بود یکی نبود...
روزی ی ادم کوچولو عاشق ی قاصدک شدقلب
عاشق قاصدکی که همه ی ارزو های ادم های دور و اطرافش را به دوش می کشید
گذشت... نمیدونم چقدر اما گذشت...


ویکی از روزای خوب خدا قاصدک نشست تو دستای ادم کوچولوی عاشق!
ادم کوچولو عاشق قاصدک بود
بی قرار بود!
ی لحضه خواست قاصدک فقط مال خودش باشه!
اخه هیچکس تو همه ی دنیا قاصدکو به اندازه ی ادم کوچولو دوست نداشت!
ادم کوچولو ی لحظه نفهمید چی شد
باد اومد
طوفان شد
زلزله دلش را لرزوند
شب شد
روز شد
اما ی اتفاقی افتاد...تعجب
ادم کوچولو چشم باز کرد دید مشتش بسته شده اما چیزی تو مشتش تکون نمی خوره!
تو این لحظه هاقاصدک اروم و با وقار تو مشت ادم کوچولو بود. حرکت نمی کرد چون ادم کوچولورو خیلی دوست داشت!
قاصدک می خواست حتی اگه میمیره تو دستای ادم کوچولو بمیره!نگران
اما تو این لحظه ها تو دل ادم کوچولو غوغا بود!
قاصدک نه ناله کرد!
نه گله کرد!
نه رنجید!
اخه ادم وقتی ی کسی را دوست داره تابع حرفش و تصمیمش می شه و حتی اگه به ادم بگه بمیر ! میگه چشم! اما قاصدک نباید می مرد اخه اگه قاصدک می مرد کی دنبال ارزوهای ادم ها می رفت؟سوال
ادم کوچولو با خودش فکر می کرد اگه قاصدک را تو مشتش نگه داره واسه ی همیشه میتونه صاحبش باشه!مالکش باشه!اما ادم کوچولو حالا که قاصدک را تو مشتش گرفته بود دیگه نمیدیدش ! ی لحظه خیلی قصه اش گرفت...
شما تا حالا دستای ی ادم کوچولو را دیدید؟
خیلی کوچیکه! اگه دستاشو مشت کنه کوچیکترم میشه!آخ
قاصدک حالا تو اتاقک تنگ مشت ادم کوچولو بود!
فکر نکنید قاصدک اسیر بود یا زندانی ها! نه!
قاصدک فقط منتظر بود ادم کوچولو حرفی بزنه و اونم بگه چشم!
مشت تنگ و تاریک ادم کوچولو قاصدک را یاد شب هایی انداخت که به اسمون چشم می دوخت! نوری هم که از بین انگشت های ادم کوچولو تو مشتش میزد مثل نور ستاره ها بود!خیال باطل
قاصدک همین طور که تو مشت ادم کوچولو به ستاره ها نگاه می کرد یاد ارزوی همیشگیش افتاد!
قاصدک همیشه ارزو داشت ی شب همه ی ستاره های اسمونبریزن روی سرش! بیفتن توی دستاشو خلاصه مال اون بشن تو همین لحظه ها ادم کوچولو ترسید خیلی ترسید! شما می دونید از چی ترسید؟سوال
با خودش فکر کرد : فقط ادم بزرگان که میخوان همه ی چیزای خوب و قشنگ مال خودشون باشه! گل ها را چون دوست دارن از شاخه جدا می کنند! چون همدیگرا دوست دارن با هم دعوا می کنند ! و خیلی چیزای دیگه...
ادم کوچولو خیلی ترسید
ادم کوچولو دوست نداشت شبیه ادم بزرگا بشه! اون خیلی ترسید و دستاش شروع کرد به لرزیدن!
به خاطر دارید براتون گفتم: تاریکی توی مشت ادم کوچولو برای قاصدک شد اسمون شب؟ نوری که از لای انگشتاش میزد شد ستاره ها؟
ادم کوچولو که ترسید و دستاش شروع کرد به لرزیدن نور ها یا همون ستاره هایی که توی مشتش بود و قاصدک میدید تکون خورد بعد انگار همهی ستاره های عالم ریخت رو سر قاصدک ! قاصدک به ارزوش رسید...!لبخند
قاصدک تو دستای ادم کوچولو توی مشت تنگ و تاریک ادم کوچولو به ارزوش رسید!
ادم کوچوله یکباره مشتشو باز کرد و قاصدک زود از توی مشتش بلند شد اما نرفت! قاصدک نشست روی شونه ی راست ادم کوچولو همون جایی که فرشته ی خوبی ها میشینه بعد رو کرد به ادم کوچولو و گفت: تو بزرگترین ارزوی منو براورده کردی حالا بگو بزرگترین ارزوت چیه تا منم بزرگترین ارزوی تو را براورده کنم؟! قاصدک که سکوت ادم کوچولو را دید گفت:زود با ارزو کن و منو فوت کن تا برم!گریه
بزرگترین ارزوی ادم کوچولو این بود که قاصدک برای همیشه پیشش بمونه ام قاصدک که موندنی نیست باید بره تا مردمو به ارزوهاشون برسونه
ادم کوچولو غمگین بود!ناراحت راستی چرا نمیشه قاصدک ارزو ها را ارزو کرد؟متفکر
ادم کوچولو به قاصدک گفت: تو چه ارزویی داری؟ بزرگترین ارزوی تو چیه؟
قاصدک لبخند زد اخه تا حالا هیچکس ارزوی قاصدک را نپرسیده بود!
قاصدک گفت: دوست دارم همه به ارزوهاشون برسند
ادم کوچولو جواب داد: اما اینکه محاله!تعجب
قاصدک گفت: اینکه همه ی ستاره ها مال من بشند هم محاله! اما امروز تو مشت تو همه ی ستاره ها ریخت رو سر من! دستای کوچولوی تو کار محال را ممکن کرد! بعد قاصذک از روی شونه ی ادم کوچولو بلند شد و گفت:من داره دیرم میشه ادم ها منتظر ارزوهاشون هستند زود ی ارزو کن و منو فوت کن تا برم!منتظر
قاصدک نشست کف دست ادم کوچولو تا فوتش کنه و بره . ادم کوچولو داشت به قاصدک نگاه می کرد . از همون لحظه دلش برای قاصدک تنگ شده بود! اشک تو چشمای ادم کوچولو حلقه زد.قاصدک خودشو تو برکه ی اشک های ادم کوچولو دید و لبخند زد!لبخند
قاصدک نشسته بود کف دست ادم کوچولو ادم کوچولو باید ارزو می کرد و قاصدک را فوت می کرد تا بره!نمی شد ارزو کنه قاصدک بمونه !پس ی ارزوی دیگه کرد!
شما می دونید چه ارزویی؟سوال
ادم کوچولو مثل کوره ی اتیش داغ شد. تنش گر گرفت. طاقت دوری قاصدک را نداشت! بعد صورتش مثل خورشید غروب سرخ شد. تنش گر گرفت درست مثل جنگلی که اتیش بگیره. ادم کوچولو که دید نمی تونه قاصدک را ارزو کنه ارزوی قاصدک را ارزو کرد !
ادم کوچولو ارزو کرد همه به ارزوهاشون برسند! بعد برای اخرین بار قاصدک را نگاه کرد . از فکر اینکه قاصدک را دیگه نمیبینه دلش گرفت . تنش داغ شد وسرخ شد مثل اتیش! همه ی نفسشو یکجا جمع کرد و قاصدک را فوت کرد .دل شکسته
ی لحظه صدای قاصدک تو گوشش پیچید: ارزو دارو همه به ارزو هاشون برسند
ادم کوچولو حس کرد دیگه نمیتونه نفس بکشه. ادم نفس می خواد که زندگی کنه. ام ادم کوچولو با نفسش زندگیش رو قاصدک عزیزش رو به باد سپرده بود
همیشه کسانی هستن که ادم اونا را بیش از زندگیش دوست داره!چشمک
قاصدک تو اغوش باد می رقصید و می رفت . ادم کوچولو به رقص قاصد ارزوها تو اغوش باد نگاه می کرد. ادم کوچولو در حالی که رقص قاصد ارزوها تو اغوش باد را تماشا میکرد تنش گر گرفت. بی قرار بود. اخه ارومو قرارشو باد داشت می برد!
بعد صورتش مثل خورشید غروب سرخ شد .تنش گر گرفت درست مثل جنگلی که اتیش بگیره. چند لحظه گذشت..فرشته
ادم کوچولو کجا رفت؟ هیچکس نمی دونست!!!
شما می دونید ادم کوچولو کجاست؟
تن ادم کوچولو لحظه های اخر خیلی داغ بود .اما کسی فکر نمی کرد چنین اتفاقی بیفته.!
چند لحظه بعد درست جایی که ادم کوچولو ایستاده بود فقط یک مشت خاکستر بود !
ی لحظه باد اومد !
خاکستر تو دستای باد شروع به رقصیدن کرد. انگار فرشته ها بودن که ادم کوچولو را رو دست می بردند!فرشته
قاصدک و خاکستر حالا با هم می رقصیدند
ادم کوچولو از دوری قاصدک بی تاب شد
اتیش گرفتدل شکسته
و در خودش بی انکه کسی بفهمد خاکستر شد!
ادم کوچولو اول فکر می کرد چون خیلی قاصدک را دوست داره باید قاصدک پیش اون بمونه
ولی بعد فهمید وقتی ادم عاشق میشه نباید مالک عشقش بشه بلکه باید وجود و جان خودش را به عشقش هدیه بده...

و ادم کوچولو از اون روز تا همیشه با قاصدک موند...

نکته اخلاقی:
خاکستر یادگار عشقیست که یکبار ولی به تمامی سوخت...

  


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٠/۸/۱٤ ٧:٢٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§