از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes


رفته ای و من کاری جز دعا نمیدانم...

تلخ است. خیلی تلخ...این دقایقی که از دیروز می ایند و کند می گزرند را می گویم.

این دقایقی که احساس می کنم ثانیه هایش سال اند.

این دقایقی که با عقربه های ساعت هماهنگ شده اند تا دیوانه ام کنند .

عقربه های ساعت چه صدای وحشتناکی دارند امروز که تو نیستی...

حالا تو سکوت کرده ای و همه چیز دنیا دارد در سرم فریاد می کشد. تو سکوت کرده ای و من ایستاده ام به تماشای جنگل هایی که در ذهنم می دوند و پلنگانی که در جانم پنجه می اندازند.

چه سال ها که در چشمت باریدم و تو ...تنها نگاه کردی... و سکوت حرف همیشگی ات بود.

حالا که پاییز در استخوانم ریشه دوانیده و برگریزانم گل داده است با تمام دلم می گویم : باش!

تا عشق باشد. بمان تا پرواز به یاد پرندگان بیاید و دریا فراموش کند که چه نهنگانی در ساحلش خودکشی کرده اند...

حالا که ستاره ها در چشمم می بارند با تمام حنجره ام"نه فریاد می کشم" که زمزمه میکنم در گوشت"نه"در نگاهت که من از تو"فقط تو را می خواهم"همین و بس .

لطفا بایست !

برگرد به من نگاه کن .

به من که نام کوچک گل ها را به خاطر تو از بر کردم...

به من که انقدر دورم کرده ای که چون گنجشکی پیر در گوشه ای از اسمانی دور نقطه ای سیاه به نظرت می ایم...

ببین هنوز بوی تورا می دهم...

هنوز با چشمان تو حرف می زنم...

لطفا باور کن و به دلت برگرد . لشکر کلاغان قصد تصرف اسمانت را دارند .


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٢/٢٤ ٢:٤٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§