از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

خدا گفت :

- لیلی یک ماجرا ست ، ماجرایی آکنده از من . ماجرایی که باید بسازیش .

شیطان گفت :

- تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد .

آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .


خدا گفت :

- لیلی درد است ، درد زادنی نو . تولدی به دست خویشتن .

شیطان گفت :

- آسودگی ست . خیالی ست خوش .

خدا گفت :

- لیلی، رفتن است . عبور است و رد شدن .

شیطان گفت :

- ماندن است . فرو رفتن در خود .

خدا گفت :

لیلی جستجو ست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن .

شیطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملک .

خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست

شیطان گفت :

- ساده است . همین جایی و دم دست .

و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی . لیلی های نزدیک لحظه ای .

خدا گفت :

- لیلی زندگی ست . زیستنی از نوعی دیگر .

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود .

مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد .


†ɢα'§ : قصه های لیلی
۱۳٩٠/٩/٢ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§