از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

خاطره سرتیپ خلبان فضل الله جاوید نیا از شهادت سرتیپ خلبان "علیرضا بیطرف"
اوایل تابستان سال 1366 بود ، نیروی هوایی از چندی قبل شروع به اعزام پرسنل به سفر حج نموده بود و هر کدام از پرسنل که اسم شان در لیست قرار می گرفت به این سفر معنوی مشرف می شدند . در همین هنگام بود که به "علیرضا بیطرف" اعلام نمودند که باید خود را برای رفتن به سفر حج آمده کنی . ایشان نیز بعد از درخواست مرخصی به مدت یک ماه به همراه خانواده عازم تهران شد . دوسه روزی از رفتن بیطرف نگذشته بود که دیدم به پایگاه برگشته چون خیلی باهاش صمیمی بودم بهش گفتم :
- علی چی شد ؟ پس چرا برگشتی ؟
گفت :
- تمام پروازهای حجاج یک هفته به عقب افتاده اومدم که بگم مرخصی ام رو یک هفته عقب بنیندازید .
بهش گفتم : "باشه تو برو تهران احتیاجی نیست بمونی."
ولی در پاسخ بهم گفت :
- نه تا این فاصله یک هفته اومدم که پرواز کنم .
هر چی بهش گفتم تو احتیاج نیست که پرواز کنی برو به کارهایت برس گوش نکرد. به جرات می تونم بگم اکثر بچه های گردان گفتند:
- علی برو استراحت ما هستیم ...
ولی بیطرف پایش را در یک کفش کرده بود که الا و بلا من اومدم که پرواز کنم . خلاصه هر کاری که کردیم حریفش نشدیم . فردای اون روز علی پرواز کرد و ساعاتی بعد در باند فرود به سلامت به زمین نشست .


پرواز آخر علی
صبح روز بیست تیرماه سال 1366 من برای یک پرواز آموزشی از باند پروازی بلند شدم و شاید نیم ساعت بعد از من نیز بیطرف جهت آزمایشی به پرواز در آمد. در آن پرواز سرگرد علیرضا بیطرف کابین جلو و سروان خانپور به عنوان کابین عقب پرواز می کردند . صدای رادار اصفهان که با علی صحبت می کرد را می شنیدم. دقایقی گذشت و من در حال بازگشت به پایگاه بودم که شنیدم رادار مرتب علی را صدا می زنه ولی جوابی نمی داد سریع توی رادارم چک کردم علی رو توی صفحه رادار نداشتم . شروع به صدا زدنش کردم :
- علی علی جواب بده ...
حسابی دلم شور می زد. به هواپیمای همراهم اعلام کردم که به پایگاه برگرد. تقریبا دو دقیقه ای گذشت که لاشه هواپیما را که در آتش می سوخت رو دیدم . بلافاصله با رادار تماس گرفتم و موقعیت را اعلام نمودم و درخواست پرواز هلی کوپتر نجات را کردم ، خودم هم شروع به گردش در بالای سر هواپیما کردم. به دقت به زمین نگاه کردم و متوجه شدم که فقط یک چتر نجات باز است و خبری از چتر نجات دوم نیست . همین طور به خودم دلداری می دادم که حتما من خوب ندیدم و چتر دوم هم روی زمین است

فقط یکی از خلبانان زنده است
در همین افکار بودم که متوجه هلی کوپتر نجات شدم . هلی کوپتر نشست و لحظاتی بعد به پرواز درآمد. بلافاصله با خلبان هلی کوپتر تماس گرفتم و قضیه را جویا شدم . خلبان هلی کوپتر گفت یکی از خلبانان را نجات دادیم ولی متاسفانه دیگری در آتش گرفتار شده و کاری نتوانستیم برای او انجام دهیم .
قدرت این که دوباره تماس بگیرم و سوال کنم نفری که در آتش بوده چه کسی هست را نداشتم اصلا جرات فکر کردن به این که یکن فر شهید شده را نمی خواستم به خودم بدهم . بدون این که متوجه زمان شوم به ابتدای باند رسیدم و بعد از فرود سریع خودم را به گردان رساندم .

علی پروازی دیگر را آغاز نمود
اوضاع گردان زیاد جالب نبود. سوال کردم چه کسی شهید شده که یکی از بچه با گریه بهم گفت :
- علی هم آسمانی شد و پروازی دیگر را آغاز نمود .
انگار تمام دنیا روی سرم خراب شده بود. نمی توانستم تصور کنم که علی از پیش ما رفته باید جواب زن و بچه اش را چه می دادم . از خانپور پرسیدم چی شد گفت در حال چک کردن فرامین هواپیما بودیم که هواپیما از کنترل خارج شد وچون نزدیک زمین بودیم من ایجکت نمودم و دیگه چیزی نفهمیدم .
رفتم داخل اتاقم. افکارم خیلی پریشان بود که صدای تلفن مرا به خود آورد . تلفن را برداشتم خانم علی بود بهم گفت:
- جناب جاوید نیا از علی خبر ندارید هرچی زنگ می زنم جواب نمی ده.
گفتم:
- رفته پرواز نمی دونم برگشته یا نه ؟
همسر بیطرف گویا از لحن صدای من چیزی فهمیده بود گفت :
- جناب جاوید نیا اتفاقی افتاده؟
گفتم نخیر چه اتفاقی و بلافاصله خداحافظی کردم و تلفن را قطع نمودم . شاید 10 تا 15 دقیقه بعد دوباره همسر بیطرف تماس گرفت و گفت:
- جناب جاوید نیا هیچ کس بهم جواب درست و حسابی نمی ده چی شده علی شهید شده ؟
گفتم:
- شهید شده یعنی چی چرا حرف تو دهن من می زاری یه کم حالش بد شده بود بردنش بیمارستان و تلفن را قطع کردم .

با او وداع کردیم
چند دقیقه بعد یکی از بچه ها با صورت اشک بار اومد تو اتاق و گفت:
- جاوید ، علی رو آوردند نمی یای .
سریع بلند شدم زانوهام توان نداشت. رسیدم بالای سر برانکارد روی برانکارد یه پارچه سفید کشیده بودند . یکی از بچه ها گفت:
- جاوید نگاه نکن بذار همون چهره قبلی اش توی ذهنت بمونه .
گفتم: باید برای آخرین بار ببینمش .
پارچه رو کنار زدم تمام دنیا روی سرم خراب شد. اصلا نمی شناختمش می خواستم فریاد بزنم ولی انگار صدام اصلا در نمی اومد. پیکر سوخته شهید علیرضا بی طرف خود نشانگر همه چیز بود . فردای اون روز پیکر پاک و مطهرش رو میان بغض بچه ها تشییع کردیم ولی بعد از گذشت حدود 20 سال از اون روز هنوز هم وقتی یاد اون روزها می افتدم با خود می گم:
- یعنی واقعا علی می دونست که می خواد شهید بشه ؟


†ɢα'§ : به یاد شهدا
۱۳٩٠/٩/٢ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§