از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes
در سیاره دوم خودپسندی منزل داشت.
خودپسند همینکه شازده کوچولو را دید، از دور فریاد برآورد:
- به! به! این هم ستایشگری که به دیدن من می‌آید!
چون برای خودپسندان، مردم دیگر همه ستایشگرند.
شازده کوچولو گفت:
- سلام آقا، شما چه کلاه عجیبی دارید!
خودپسند در جواب گفت:
- این کلاه برای سلام دادن است، سلام دادن به کسانی که برای من دست می‌زنند. بدبختانه هیچوقت کسی از اینجا عبور نمی‌کند.
شازده کوچولو که نفهمید، گفت:
- بله؟
خودپسند به او توصیه کرد که:
- دست بزن!
شازده کوچولو دست زد. خودپسند با فروتنی کلاه از سر برداشت و سلام داد.
شازده کوچولو در دل با خود گفت:
- این دیدار از دیدار پادشاه جالب‌تر است.
و دوباره شروع به دست‌زدن کرد. خودپسند نیز با بلندکردن کلاه خود سلام دادن را از سر گرفت.

پس از پنج دقیقه تمرین،‌ شازده کوچولو از یکنواختی بازی خسته شد و پرسید:
- چه باید کرد که کلاه از سرت بیافتد؟
ولی خودپسند حرف او را نشنید. خودپسندان بجز وصف خود هرگز چیزی نمی‌شنوند.
آخر، از شازده کوچولو پرسید:
- راستی، من به نظر تو خیلی تعریف دارم؟
شازده کوچولو پرسید:
- تعریف یعنی چه؟
خودپسند گفت:
- تعریف یعنی تو بپذیری که من زیباترین، خوش‌پوش‌ترین،‌ پولدارترین و باهوش‌ترین ساکن این سیاره هستم.
- ولی تو که در این سیاره تنها هستی!
- باشد، به هر حال تو دلخوشم کن و از من تعریف کن!
شازده کوچولو کمی شانه بالا انداخت و گفت:
- من از تو تعریف می‌کنم، ولی این به چه درد تو می‌خورد؟
و شازده کوچولو از آنجا رفت.
در بین راه با خود گفت: "راستی که این آدم‌بزرگها خیلی عجیبند!"

 


در سیاره بعدی میخواره‌ای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود، ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد.
او که میخواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زیادی بطری خالی و تعداد زیادی بطری پر دید، پرسید:
- تو اینجا چه می‌کنی؟
میخواره گرفته و غمگین جواب داد:
- می‌نوشم.
شازده کوچولو از او پرسید:
- چرا می‌نوشی؟
میخواره جواب داد:
- برای فراموش کردن.


شازده کوچولو که دلش به حال او سوخته بود، پرسید:
- چه چیز را فراموش کنی؟
میخواره که از خجلت سر به زیر انداخته بود، اقرار کرد:
- فراموش کنم که شرمنده‌ام.
شازده کوچولو که دلش می‌خواست کمکش کند، پرسید:
- شرمنده از چه؟
میخواره که به یکباره مهر سکوت بر لب زد، گفت:
- شرمنده از میخوارگی!
و شازده کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت.
در بین راه با خود می‌گفت: راستی راستی که این آدم‌بزرگها خیلی خیلی عجیبند!

 
سیاره چهارم از آن مرد کارفرما بود. این مرد آنقدر مشغول بود که حتی با ورود شازده کوچولو سربلند نکرد.
شازده کوچولو به او گفت:
- سلام آقا، سیگارتان خاموش شده است.
- سه و دو پنج، پنج و هفت دوازده. دوازده و سه پانزده... سلام... پانزده و هفت بیست‌ودو. بیست‌ودو و شش بیست‌وهشت... وقت ندارم سیگارم را دوباره روشن کنم... بیست‌وشش و پنج سی‌ویک... آخ... پس این می‌شود پانصدویک میلیون و ششصدوبیست‌ودو هزار و هفتصدوسی‌ویک.
- پانصد میلیون چه؟
- وا! تو هنوز اینجایی؟ پانصدویک میلیون چیز... چه می‌دانم... آنقدر کار دارم که نگو! من یک آدم جدی هستم و وقت خود را به یاوه‌بافی نمی‌گذرانم. دو و پنج هفت...
شازده کوچولو که به عمر خود هرگز از سوالی که می‌کرد دست‌بردار نبود، باز پرسید:
- آخر پانصدویک میلیون چه؟


کارفرما سربلند کرد و گفت:
- در پنجاه و چهار سالی که ساکن این سیاره هستم، فقط سه بار مزاحم من شده‌اند. بار اول در بیست‌ودو سال پیش یک سوسک طلایی ناراحتم کرد که خدا می‌داند از کجا افتاده بود. حیوان صدای وحشتناکی از خود در‌می‌آورد و من در یک عمل جمع چهار تا اشتباه کردم. بار دوم در یازده سال پیش به بیماری روماتیسم دچار شدم. من ورزش نمی‌کنم و وقت گردش هم ندارم. من جدی هستم. بار سوم هم... که حالا است! بلی، داشتم می‌گفتم پانصدویک میلیون و ...
- میلیون چه آخر؟
کارفرما که فهمید امیدی نیست به اینکه راحتش بگذارند گفت:
- میلیونها از این چیزهای کوچک که گاه‌گاه در آسمان دیده می‌شوند.
- مگس؟
- نه بابا، از این چیزهای ریز که می‌درخشند.
- زنبور عسل؟
- نه خنگ خدا،‌ از این چیزهای طلایی که آدمهای بیکاره را خیالاتی می‌کنند. ولی من جدی هستم. من وقت خیالبافی ندارم!
- آها! ستاره‌ها را می‌گویی؟
- بله درست است، ستاره.
- خوب، تو با پانصد میلیون ستاره چه می‌خواهی بکنی؟
- پانصدویک میلیون و ششصدوبیست‌ودوهزار و هفتصدوسی‌ویک. بله، من جدی هستم. من حسابم درست است.
- آخر تو با این ستاره‌ها چه می‌کنی؟
- چه می‌کنم؟
- خوب، بله.
- هیچ، من مالک آنها هستم.
- تو مالک ستاره‌ها هستی؟
- بله.
- ولی من پیش از این پادشاهی را دیدم که...
- پادشاهان مالک چیزی نیستند. آنها "سلطنت" می‌کنند. موضوع فرق دارد.
- خوب، مالک ستاره‌ها بودن برای تو چه فایده‌ای دارد؟
- فایده‌اش این است که ثروتمند هستم.
- ثروتمند بودن چه فایده‌ای برای تو دارد؟
- فایده‌اش این است که اگر کسی ستارگان دیگری پیدا کند، من آنها را می‌خرم.
شازده کوچولو در دل گفت که این مرد هم تا اندازه‌ای مثل میخواره استدلال می‌کند.
با این حال باز سوالهایی کرد:
- چگونه می‌توان مالک ستاره‌ها شد؟
کارفرما با اوقات تلخی گفت:
- مگر این ستاره‌ها مال که هستند؟
- من چه می‌دانم، مال کسی نیستند.
- پس مال من هستند، چون اول‌بار من به این فکر افتاده‌ام.
- همین کافی است؟
- البته! وقتی تو الماسی پیدا می‌کنی که مال کسی نیست، مال تو است دیگر! وقتی جزیره‌ای کشف می‌کنی که مال کسی نیست،‌ مال تو است. وقتی تو زودتر از همه فکری پیدا می‌کنی، آن را به نام خود به ثبت می‌رسانی، و آن وقت آن فکر از آن تو خواهد بود. من هم مالک ستاره‌ها هستم، چون هیچکس پیش از من به فکر تملک آنها نیافتاده است.
شازده کوچولو گفت:
- این درست، ولی آخر تو با آنها چه می‌کنی؟
کارفرما گفت:
- من از آنها مواظبت می‌کنم. می‌شمارم و باز می‌شمارمشان. این کار مشکل است،‌ ولی من مرد جدی‌ای هستم!
شازده کوچولو که هنوز قانع نشده بود گفت:
- من اگر شال‌گردنی داشته باشم، می‌توانم آن را به دور گردنم بپیچم و با خودم ببرم. اگر گلی داشته باشم، می‌توانم گلم را بچینم و با خودم ببرم. ولی تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی.
- نه، ولی می‌توانم آنها را در بانک بگذارم.
- یعنی چه؟
- یعنی من تعداد ستاره‌های خود را روی یک ورقه کاغذ می‌نویسم و بعد، آن ورقه را در کشویی می‌گذارم و در آن را قفل می‌کنم.
- همین؟
- بلی که همین.
شازده کوچولو فکر کرد که این کار بامزه‌ای است و شاعرانه هم هست، ولی خیلی جدی نیست.
تعبیری که شازده کوچولو از چیزهای جدی می‌کرد، با تعبیر آدم‌بزرگها خیلی فرق داشت. باز گفت:
- من گلی دارم که هر روز صبح آبش می‌دهم. سه آتشفشان هم دارم که هر هفته پاکشان می‌کنم. حتی آتشفشان خاموشم را هم پاک می‌کنم. آدم چه می‌داند. این کار من هم برای آتشفشانهای خاموش من و هم برای گلم فایده دارد که من صاحب آنها باشم. اما تو که برای ستاره‌ها فایده‌ای نداری...
کارفرما دهان باز کرد که چیزی بگوید،‌ ولی جوابی نداشت و شازده کوچولو از آنجا رفت.
در بین راه با خود می‌گفت: "به‌راستی که این آدم‌بزرگها خیلی خیلی عجیبند!"

ادامه دارد


†ɢα'§ : شازده کوچولو
۱۳٩٢/٢/۳٠ ۱:٠٠ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§