از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

اون اونجا...

من اینجا...

تلفن خونه زنگ خورد. گوشی را برداشتم :

با اینکه شماره میفته ولی من هیچ وقت نگاه نمی کنم همیشه دوست دارم خودم از رو صدای طرف تشخیص بدم کیه و سور پرایز شم !

من : بله بفرمایید؟

اون : سلام

من : صداشا که شنیدم قند تو دلم اب شد و اشک تو چشم جمع...

بعد ی سلام احوال پرسی کوتاه و گرم

گفتیم و خندیدیم گفتیم و خندیدیم...

می گفتم و می خندیدم با کسی که دلگیر بودم ازش!

اخه صبح به گوشم رسیده بود طرف دلش برا خنده هام تنگ شده...!!!

باهاش خندیدم و خندوندمش و اون می خندید و من می خندیدم در حالی که دلگیر بودم ازش

تایمر تلفن : 46-47-48-49-50-51-52-... همینجور بالا می رفت...

من می گفتم و اون می خندید اون می گفت من می خندیدم...

خسته شدم دیگه تازه اونم با کسی که دلگیر بودم ازش! یهو به سرم زد با ی شوخی تمومش کنم بهش گفتم: دست و دلباز شدی!

گفت : چطور مگه؟

گفتم : پول تلفنت زیاد نشه؟

گفت : اخ اخ اخ اصلا حواسم نبود فکر کردم تو زنگ زدی!!!

بهتره با ی خداحافظی همدیگرا خوشحال کنیم...

دوتایی با هم گفتیم : خداحافظ.

---------------------------------------------------------------------------

خیلی دوست داشتم اینجاش می گفتم : گفتیم خداحافظ و تقی گوشیا گزاشتیم زمین تا تلفن قطع شه! اما الان که دیگه همه تلفنا دیجیتالی شده نمیشه همچین کاری کرد و حتما باید دکمه ی on/offرا فشار داد تا قطع شه...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۳/٩ ٩:٥٤ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§