از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

وسط ی جنگل انبوه که روزش دست کمی از شب نداشت

دقت کردین ادم همش چیزایی را دلش میخواد که نداره...

منم وسط ی جنگل انبوه دلم ی اسمون ابی خواست که توش خورشید داشته باشه...

به خیالش چشمامو بستم و 90 درجه گردنمو به عقب کج کردم به امید دیدن اسمون...

ولی چیزی که من دیدم باریکه های نور بود که به صورت نقطه های روشن بزور خودشو از لای شاخ و برگ درختا نشون می داد...

مثل ستاره !

خدای من!

ی اسمون سبز پر ستاره....

کجا هستم من ؟ وسط جنگل با ی اسمون سبز پر ستاره...


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٤/۱ ٩:٥٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§