از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

تو خواستی بروم،

نه با کلامت، با رفتارت، با تک تک لحظه هایی که برایم ساختی آن روزهای آخر؛

و من رفتم تا تو مجبور نباشی از هر دستاویزی برای رهایی از شوق دوست داشتنی که در من روییده، آویزان شوی.

اینکه دیگر این همه های و هوی ندارد، گفتی برو، گفتم چشم؛ با رفتارت، با سکوتت. حالا چرا همه سنگ ها مرا نشانه گرفته؟

سنگ که غرور تو بود، وقتی خواستم بروم و گوش هایم پر از تمنای شنیدن بمان بود؛ و تو فقط نگاهم کردی و گفتی به سلامت.

وقتی چای هم نمی توانست درونم را که از غم فردای نبودنت یخ زده بود، آب کند.
باور کن که هر گسستنی دو سویه است، درست شبیه پیوند.

 



†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٥/۱٤ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§