از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

محرم امسال نرفم تهران

از اونجا که ادم همیشه دلش ی چی میخواد که نیست دلم برای هیئت محلمون تنگ شدناراحت

دلم برای سر بالایی سوهانک تنگ شد

دلم برای خونه مادر بزگم...

نوه ها همه جمع میشدیم شیطونی می کردیم حوصلمونا نداشت میگفت برید در تکیه شیر کاکائو میدن...

دلم برای سرمزار سوهانک تنگ شد

پیش خودم گفتم چه خوشبختن مرده های سوهانک اصلا فکرشا می کردن ی روز ی ادم زنده دلتنگشون بشه...

دلم برای تعزیه خونی سوهانک تنگ شد

حتی دلم برای اش ابگوشتای تکیه هم تنگ شد!!!

شما تا حالا دیدی یجا ناهار اش ابگوشت بدن ؟ اصلا فکر کردن به خوردن این دوتا با هم ادما یجوری میکنه ...

دلم برای قیمه و دوغ تکیه سوهانکم تنگ شد ی مزه خاصی داره که عمرا هیچ جای دیگه نمیشه تجربش کرد

 و از همه مهم تردلتنگ دوستمم مهدیه...

با خودم گفتم اشکال نداره میرم اینجا هیئت

امام حسین همه جا هست

رفتم یارو مازندرانی روضه میخوند

5 دقیقه نشستم به بابام اس ام اس دادم بیا بیرون بریم

اومدیم خونه تلویزیونا روشن کردم ازین کانال به اون کانال تو فکر مهدیه بودم که الان با کی رفته تکیه که یهو خودش زنگ زد!!!

من :سلاااااااااااااااااام خوبی؟

اون : سلام مسخره چرا نیومدی تهران رفته بودم تکیه جات خیلی خالی بود هستی انقدر ار زد اعصابمو ریخت به هم بر عکس منه هر چی من ددری بودم این همش دوست داره خونه باشه...

من : حوصله نداشتم براش توضیح بدم علتا

از رو بی حوصلگی گفتم : نشد دیگه سرم شلوغه درسام سنگینه !!!(درصورتی که هیچ وقت تو عمرم وقتم به این ازادی نبود)

اون : اونجا چیکار میکنی نرفتی هیئت؟

من : چرا بابا الان از هیئت میام رفتم 5 دقیقه نشستم به زبون محلی خودشون روضه میخوندن منکه متوجه نمیشدم اومد خونه...

خندید گفت : خب میپریدی میکروفونا میگرفتی ازش تو سوهنکی میخوندی...

با هم خندیدیم

بعد خاطرات محرم از 2 سالگی تا 23 سالگیمونا با هم مرور کردیم کلی خندیدم

همینجور که داشتیم با هم حرف میزدیم انگار باباش اومد خونه گفت سلام بابا

صدا باباش میومد از پشت خط گفت : کیه ؟ حتما زهراست داری باهاش اینجوری حرف میزنی فقط اون که میتونه تورا اینجوری بخندونه بهش سلام برسون ...

مهدیه : بابام سلام میرسونه

من : شنیدم سلامت باشن شما هم سلام برسون

از اونجا که صحبت های ما همیشه به مسکن ختم میشه

مهدیه یهو گفت :اخ اخ زهرا خونه چقدرگرون شده...

گفتم قیمت دستته الان تو شهرک رهن کامل چند ؟

گفت تا الان اخرین قیمتی که شنیدم 100 میلیون...

دلم برای سردی هوای تهرانم تنگ شد . سرماش ی سوز خاصی داره در حدی که ادم لپاش گل میندازه

اینجا زمستونش برا من مثل بهاره

این شمالیا را می بینم انقدر لباس می پوشن گر میگیرم از گرما...

با خودم گفتم ی روزیم دلم برای همین شمال و محرمش تنگ میشه...

برای دانشگاه...

برای ایران...

اینا هم همه ی روز میشن خاطره .

و من باید یاد بگیرم از گذشته پند بگیرم تو لحظه زندگی کنم و به اینده فکر کنم.


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/۸/٢٢ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§