از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

امروز ساعت 2 کلاس اصول مدیریت داشتم همیشه استاد و شاگردا سر ساعت میان و همه چی خوبه فقط من همیشه دیر میرسم

هفته پیش که سر ساعت رفتم بچه ها رفته بودن اردو کلاس تشکیل نشد خنثی

این هفته باز من سر ساعت رفتم هیشکی تو کلاس نبود منم با ی حالت طلب کارانه رفتم پیش استاد گفتم این کلاس کلا تعطیل شد؟؟؟

متعجب گفت ن

گفتم اخه هیشکی نیومده

گفت الان میام سر کلاس  ببینم چرا نیومدن

به محض اینکه وارد کلاس شدیم به ثانیه نکشید 60 تا دانشجو ریخت تو کلاس !!! دیگه جا نبود ...تعجب

کلاس که تموم شد من به سرعت دور شدم از خجالت سوتی داده شده

خجالتچشمکنیشخندعینک

استاد پروژه داد نقدش کنیم ( 2 نمره هم بهش اختصاص داد)

عقل حکم می کنه نقد نکنیم  یعنی تجربه ثابت کرده ...

اما دوست دارم نقدش کنم اخه انقدرم جا داره واسه نقد یکی دوتا نیست که از ی طرف روحیش لطیفه ناراحت میشه میگه نه اما اون ته تهای دلش ی ذره که ناراحت میشه...

اخه اگه هم نگم اون اصل دوستی که بهش معتقدم ( دوست اون هست که بگه بهت گفتم نه اونی که بگه میخواستم بگم ) بجا نیاوردم .

ی کار دیگه هم میشه کرد موزی بازی دربیارم ازون نقدا کنم که ادم میخونه خر کیف میشه شیطان

از ی طرف احاساس میکنم نقد من شاید مفید نباشه براش ...

فعلا روش فکر میکنم شایدم هیچ وقت نقدش نکردم اصلا منو چه به نقد خودم سرتا پا ایرادم یکی باید پیدا شه خودما نقد کنه ...

البته هنوز معتقدم هیشکی بهتر از خود ادم نمیتونه خودشا نقد کنه نقد خود ادم سخت تر از نقد دیگران هم است ...

امروز ی اشنای قدیمی بهم زنگ زد (مامان رفیق فابریکم مهدیه )

انقدر خندیدیم با هم میگفت امسال که اصلا ما به درخت خرمالوهای حیاطمون نرسیدیم بیش تر بار داد خرمالوها اندازه پرتقال تامسون تعجب حامد (داداش مهدیه ) میگه به ما هم اگه انقدر بی توجه بودی ما الان ی چیزی میشدیم چشمک از بس به ما توجه کردی ما هیچکدوم هیچی نشدیمنیشخند...

کجایی مهدیه که حسابی دلمون برات تنگید...؟دل شکسته

ساعت : هشت و چهل و پنج دقیقه

مامان بابا دارن تلویزیون نگاه می کنن

منم دارم  خاطره تایپ میکنملبخند


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٩/۱٠ ٧:٥۳ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§