از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

استاد تحقیق در عملیاتمون خیلی باحاله فکر کنم 3 یا 4 سال از خودم بزرگتر باشه قیافش خیلی baby face هست اسمش مریم قربانی هست اما من چون خیلی دوسش دارم تو دلم بهش میگم مریم گلی اخه می بینمش یاد مهدیه میفتم استیلش شبیه اون هست...

هیچ وقت یادم نمیره جلسه اول بهش سلام کردم گفتم خوبی؟ اونم سلام کرد گفت خوبم

بعد بهش گفتم این ترم چند واحد برداشتی؟ اروم خندید گفت من استادم

منم خندیدم فکر کردم شوخی میکنه گفتم شما رشتتون چیه ؟ چرا من تاحالا شمارا ندیدم؟

با همون لبخندی که رو لباش بود گفت من تازه اومدم تو این دانشگاه من استادم ...

من o_0 جدی؟ گفت بله

ی نگاه انداختم به دستش دیدم راست میگه لیست اسامی هم داره حالا بچه ها داشتن میزدن تو سر کله همدیگه من متعجب اصلا باورم نمیشد !هی به بچه ها میگفتم بچه ها بسته دیگه استاد اومد هی اونا میگفتن کو ؟؟؟

خلاصه کلی طول کشید تا دوزاری ها با چکش جا افتاد...

امروز سر کلاس رفت بالا پیش مسول کلاسا برامون کلاس جبرانی هماهنگ کنه

مسوله برگشت بهش گفته برو به استادت بگو بیاد 0_o غافل از اینکه خود استاد بود بنده خدا ...

اینم از حکایت استاد تحقیق در عملیات ما


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٩/۱٢ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§