از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟

لیلی گفت : من .

خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .

 


خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .

لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .

لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .

لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد .

آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود


†ɢα'§ : قصه های لیلی
۱۳٩٠/٩/۱٢ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§