از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

قرار بود فردا با چارتا از بچه های صنایع و مدیر گروهمون جمع شیم دور هم انجمن علمی گروه صنایع را که غیر فعال شده بود فعالش کنیم

کلاس تحلیل سیستمم که تموم شد داشتم میرفتم خونه یهو شادی زنگ زد بیا استاد الان وقتش خالیه بچه ها هم هستن صحبت کنیم

ما هم رفتیم دوستان داشتن اظهار نظر می کردن منم به یکیشون سلام کردن بقیه را قبلا دیده بودم ایستادم ی کنار نظر دوستانا گوش می کردم

ی یک رب گذشت استاد : شما باهاشون همکاری نمی کنید؟

(یعنی پیش خودش فکر نکرد من سه ساعت اونجا مثل تره فرنگی ساکت ایستادم ممکنه ی ربطی به اونا داشته باشم عایا ؟؟؟)

منم گفتم : چرا همکاری می کنم ...

بچه ها گفتن : اره اینم هستش...

استاد : اها ایشونم هست خب دیگه از اینی که هستید بیش تر نشید چون تجربه نشون داده افراد که زیاد میشن کار نمی کنن...

من : وبلاگشا قرار کی درست کنه ؟ اگه مایلید من حاضرم درست کنم

همه ok دادن و بعد راجب چیزای دیگه بحث شد

یهو مدیر گروه به من گفت : فقط حواست باشه وبلاگه  رسمیتشا حفظ کنه از این جینگیلی پینگیلیای دخدرونه نباشه ...

من : چشم حواسم هست ( ولی خیلی بهم بر خورد قهریعنی تو عمرم تا حالا انقدر فجیعناک به شعورم توهین نشده بود افسوس خیلی تذکر بدی بود عصبانییعنی پیش خودش ی اپسیلنم به این فکر نکرد من با 23 سال سن انقده قوه تشخیص دارم که بدونم برای انجمن علمی دانشگاه نباید از قالب های جینگیلی پینگیلی استفاده کرد عصبانی...)

بعد یکی از همگروهیام ی نگاه به من کرد بعد به استاد گفت نه اونا اگه اجازه بدین خودم ردیفش می کنم و ...

ساعت : هشت و بیست وپنج دقیقه شب

بابا داره اب هوبج مبگیره واسه شازده

مامانم داره روزنامه مبخونه

منم تو اینترنت چرخ چرخ مبزنم ببینم دنیا دست کیه....


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٩/٢۳ ٧:٤۸ ‎ب.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§