از اتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است ! فاتحه ای بفرست ... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...
by : x-themes

سکانس اول :

رفتیم سر کلاس استاد گفت میخوام امتحان ازتون بگیرم

ما :تعجبتعجبتعجبتعجب

استاد امتحان چیه ؟ گزارش کار تحویل دادیم دیگه ( وظیفمون هستا اما دلیل از این منطقی تر نداشتیمچشمکنیشخند) تازه جلسه اول ازتون پرسیدیم در مورد امتحان گفتید نمی گیرید...به همین کار کلاسیمون نمره می دید...

استاد :رنگا را کار کنید من الان میام باید حفظ باشید اشتباه تشخیص بدید افتادید...

بعد هر سه تاشون منو نگاه می کردن  روشون نمیشد بگن بلد نیستیم منم به ترتیب براشون گفتم : مشکی قهوه ای قرمز نارنجی زرد سبز ابی بنفش خاکستری سفید

بعد هر کدومشون 10جا یاد داشت کردن به عنوان تقلب که یادتشون نره یکیشون قلم کاغذ همراش نبود نوشت رو تخته... یهو استاد اومد و ما همه بچه های خوبی شدیم...

استاد : برید وسایلتونا بگیرید بیاید ...

من : استاد من امتحان نمیدم امروز

اونا : باشه استاد امتحانم میدیم امروز

استاد : امتحان امروز ازتون نمیگیرم هر روزی که دلم خواست امروز میخوایم ازمایش 4 با هم انجام بدیم چون سخته دو تا دو تا با هم انجام بدید...

رفتیم وسیله گرفتیم اومدیم دیدیم برق منبع جریانا قطع هست... داشتیم ذوق مرگ می شدیم از خوشحالی ... ی نگاه شیطنت امیز به هم کردیم یهو با هم گفتیم استاد ما اماده بودیم امتحان بدیم متاسفیم ... فکر کردیم الان کلاسا تعطیل می کنه خوش خوشان میریم خونمون بر گشت گفت : چشم الان میبرمتون کلاس بقلی امتحان میگیرم ازتون ... ما را بگی : نه استاد منطورمون این نبود...

سکانس اخر : رفتیم کلاس بقلی...


این هم گروهی ما هم یکی شوت تر از خودمابله

ی سلف برداشته نمیدونست چیه بعد برای اینکه ضایع نشه برگشته میگه حدس میزنی این چی باشه ؟

من : سلفه دیگه

اون : اره خب اینکه سلف هست هیچی (یجوری گفت انگار اون میدونست چیه من نمیدونستم !!!)

بعد ی خازن برداشت این چیه؟ مقاومت چند اهمیه؟

من : مقاومت نیست که خازن هست چند تا مقاومت نشونش دادم گفتم این مقاومت ...

نکتش اینجاست تازه اقا دو به شک بود باور نمی کرد همچین خازنا با دقت نگاه می کرد انگار یکی از محصولات مهراما تو دستش گرفته و دنبال ارم شرکت می گرده فکر کنم توقع داشت رو خازن فارسی نوشته شده باشه خازن!!! (اخه وقتی بهش گفتم این مقاومت نیست و خازن هست گفت : عه چرا جاییش ننوشته...!!! منو بگی 0_o)

بعد شروع کرد به بستن مدار

انقدر مدارا عجیب غریب بست منکه زیاد سر در نمیاوردم هم بهش گفتم بهش نمیخوره این مدار اونی که ازمایش ازمون خواسته باشه ... گفت نه درسته ... استادا صدا کرد تا دید گفت این چیه اشتباه بستی خلاصه با راهنمایی استاد درست شد

بعد ی قسمت ازمایش باید با کرنومتر اندازه گیری می کردیم به من گفت شما رو گوشیت کرنومتر دارید گفتم بله گوشیما دراوردم کرنومترشا اوردم بهش دادم نمیدونم دستش خورد رو صفحش یا چی شد از برنامه خارج شد بعد از من نپرسید که دوباره براش بیارم گوشی ایفون منو برده داده به استاد که گوشی نوکیا ان نود و پنج استادا بگیره !!! کاش این بود فقط رفت گفت استاد این گوشیه کرنومتر نداره ...

استاد : 0_O  اونکه از گوشی من بهتره... چرا میگی نداره...

من : استاد ببخشید حواسشون نبود اون یچی دیگه بود !!!( بهتر از این نتونستم جمعش کنم !!! )

خلاصه اینا انجام دادیم رفتیم قسمت بعدی...استاد : قسمت ب را نمیخواد قسمت ج را ببندید...

من گوشیم زنگ خورد از کلاس رفتم بیرون اومدم دیدم مدار قسمت ب را بسته رفته داره به استاد نشون میده ...!!!ابله

استاد : بلا این که کاری نداشت قسمت ج را اگه راست می گی ببند...

باز با هم نتونستیم 6 و 8 زدیم همینجوری درگیر بستن این بودیم یکی از همکلاسیا دیر اومده بود میخواست سه نشه دید ما دوتا گروه که بیش تر نیستیم استاد سر میز اوناست ضایع هست بره با اونا اومد پیش ما واستاد که مثلا منم با شومام... بعد ی رب ما دوتایی بر گشتیم نگاش کردیم گفت سلام  هم گروهیم گفت بله در خدمتم گفت من دیر اومدم به استاد بگو منم با شمام اونم معرفت گزاشت به استاد گفت اینم با ماست

استاد : ها ...دیر اومدی نمیشه دیگه... گروه ها باید دونفری باشه

اون : استاد خب ما چیکار کنیم دیگه کسی نیست با ما هم گروه شه شما بیا بهمون کمک کنید...

استاد : عه هیشکی نیست ! شونه بالا انداخت گفت : منم یارت نمیشم...

پارازیت : ی صندلی خالی کنار ما بود نه من نشسته بودم نه هم گروهیم بعد یکی اومد از من اجازه گرفت گفت اگه شما لازم ندارید من بردارم منم گفتم نه خواهش می کنم اونم صندلیا برد بعد همگروهیم غر میزد ما هم اینجا باید وایستیم کمر درد بگیریم صندلی لازم نداریم که... (من :چشم)

استاد : انگار اون گروهیام هی دست گل به اب میدادن گفت درو داغونا همتون جمع شید بیاید من براتون توضیح بدم نوبرید والا...

باز این همگروهی ما جو گیر شد ما بلدیم استاد... استاد بیا ببند...

بست ... استاد:قهر

دوباره بست ی تغیراتی توش داد استاد : اگه بتونی درستش کنی 2 نمره بهت میدم

اون : باشه به یکی از همکلاسیا گفت : اون جزوه منو میدی ...

استاد : نه نه جزوه قبول نیست جزوشو ازش بگیرین بعد دید خیلی شوت میزنه گفت 5 نمره بهت میدم درستش کنی

اون : دوباره با ی تغیراتی مدارا بست ...

استاد : یعنی هیچی حالیت نیست ! از من تاحالا هیشکی بیست نگرفته بهت بیست میدم اگه درستش کنید...

مدار دوباره و چند باره بسته شد و هر بار استاد تیکه ای به همکلاسی مذکور می انداخت و بمب خنده بود که در کلاس منفجر میشد ... (سانسور : خجالت کشیدم بگم خجالت )

جناب اعتماد به نفسم کوتاه نمیومد اصرار در اصلاح مدار گرفتن نمره بیست داشت...

استاد به من هم تعارف زد گفت شما نمیخواید امتحان کنید

من : استاد ما جنبه تحمل حرفای شما را نداریم ...

استاد : خندید گفت نه با شما کاری نداریم چون از اون اول رک و راست گفتی من امتحان نمیدم ! اعتراف قشنگی بود ...

هم گروهی سر انجام کوتاه اومد و از استاد خواست شکل صحیح مدارا برامون ببنده...

استاد : همچنان که داشت مدارا می بست گفت : همه شکر ها را خوردی جز این...

هم گروهی اومدم کار خوشا توجیه کنه استاده هم نه گذاشت نه برداشت گفت : خودتی....

بعد لیست حضور غیابا برداشت به من گفت : خودکار قرمز داری؟

منم تو کیفم نگاه کردم گفتم نه استاد فقط نارانجی و صورتی دارم...

دوتا از هم کلاسیام منفجر شدن از خنده ...!!! میگفتن اونوقت تو با اینا چیکار می کنی...( فکر کنم خودشون هنوز با ذغال جزوه می نویسن )

قسمت اخرشم ی مکالمه بین یکی از همکلاسیا با استاد رد و بدل شد باز کلاس منفجر شد از خنده اینم مجبور شدم سانسور کنم خجالت

اینم از امروز ما ....تمام(ببخشید یخوردش سانسور شد!)


†ɢα'§ : دست نوشت
۱۳٩٢/٩/٢٧ ۱:۱٩ ‎ق.ظ |- شازده کوچولو -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§